پ.ن:مسعود و فرنوش عزیزم ... پیوندتان مبارک
پ.ن: نمیدانم چقدر حرفم پیشتان خریدار دارد اما ازتان خواهش میکنم برای پدر یکی از بهترین دوستانم - آیدا - دعا کنید ... این پست رو به او هدیه می کنم تا بداند که چقدر نگرانش هستم ...
سورئالیست برگشت ... بهترین عیدی رو بهم دادی صادق ...
اردیبهشت
: توی این هوا راه می افتی توی خیابون ، یکی دیگه هم دیدی هوایی شده بود راه افتاده بود توی خیابون ، بعد خب ... بهتون گیر میدن ها ...! دنبال درد سر نگرد ، راحت بگیر بخواب !خرداد
: بیخودی میری بیرون که چی ؟ مگه نمی خوای امتحان پایان ترم رو با گواهی پزشکی حذف کنی ...؟ پس دنبال یه دکتر آشنا بگرد و بعدش تو خونه بخواب تا همه فکر کنند حالت بده ... !تیر
: باز فصل میوه شروع شد ... گیلاس که دل درد میاره ، هلو که گرونه ، هندونه بخوری سردیت می کنه ، زرد آلو نفخ میاره ... مگه مرض داری خودتو مریض کنی؟ ... خوب مثل بچه آدم بخواب !مرداد
: بیرون عین جهنم داغه ... تا مخت نیمرو نشده یه جای خنک زیر کولر پیدا کن بخواب ...!شهریور
: از ما گفتن ... این آخرین فرصت خوابه ها ... پس فردا باز درس و کلاس و مصیبت ... از این فرصت آخر واسه خوابیدن خوب استفاده کن ...!مهر
: حال و حوصله درس خوندن رو که نداری ؟ ... داری؟ ... پس واسه فرار از گیر دادن های بابات بگیر یه گوشه تو اتاقت تخت بخواب ...آبان
: ماه مزخرفیه ... بیرون که انگار قاتی دود ها یکم اکسیژن هم به کار بردن ... دوست داری تنگی نفس بگیری؟ ... حال داری بعد هربار بیرون رفتن بری حموم؟ ... بگیر بخواب خلاص !آذر
: کی گفته زیر باران باید رفت ....؟ احمقانه ترین کار دنیا زیر باران رفتنه ! یه جایی ردیف کن یه پتو بکش رو خودت ، چرت می چسبه ... نه؟دی
: دیگه خود اخبار هم داره میگه به علت برف شدید اگه کار ضروری ندارین از خونه بیرون نیاین ... پس بچه حرف گوش کنی باش و تو خونه بخواب !بهمن
: تو روز خوش بیرون نبودی .. حالا تو سرمای زمستون میخوای کجا بری ؟ الکی خودت رو گول نزن ... پس بخواب دیگه !اسفند
: همه دارن خونه تکونی میکنن ... کلی اسباب اثاثیه باید جابجا کنی ... بهترین بهونه واسه از زیر کار در رفتن چیه؟ ... بگیر بخواب !!پ.ن:ایده این مطلب از ابراهیم رها و نوشته اش در مجله چلچراغ گرفته شده است
اینم عیدی من ... فعلا آزمایشیه ![]()
دیگر خبری از باران که تا صبح به شیشه پنجره می خورد نیست ، تو هم نیستی ... مثل همیشه این سالها سرکه و سیب و سنجد و سماق و سمنو و سکه را توی سفره گذاشته ام امان از این سین هفتم که همیشه فراموشش می کنم ... تو می شوی سین هفتم و باز نگاهم می کنی ، شاید می خواهی بگویی دلت برای ماهی قرمز توی تنگ می سوزد ... آخر ماهی ها کنار درخت چنار حتی به اندازه یک سیب گفتن هم دوام نمی آورند ...
فردا روز نو می شود ... فردایی که بی تو انگار هیچ وقت خیال آمدن ندارد ... فردایی که رنگ عادت گرفته است درست مثل شبهایی که همیشه سیاهند ... شبهایی که جز نوشتنشان روی سپیدی کار دیگری نمی توانم بکنم ... فردا هم می نویسم ... می نویسم تا باز باد بیاید و ببردم با خود ... چه می شود کرد؟ این ساعت ها که بیایند و بروند یک روز دیگر روی برگ های تقویم ، از ماه های بی تو بودن ورق می خورد ...
پ.ن: سال نو مبارک
دلم خیلی تنگ است. درست مثل شورتهای بندی با حداقل پارچه. به این سه ماه فکر می کنم و به این هفته هایی که مثل گه روی هم تلنبار شد و هیچ …. هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم این همه وقت … حالا نه تنها هیچ چیز عوض نشده بلکه آنقدر غبار سکون گرفته که حتی رغبت ورق زدنش را هم ندارم. تنها چیزی که به خودم ثابت شد این بود که می توانم رشته ی آشغالم را ادامه بدهم وتنها تغییری که کردم این بود که کریه تر،رک تر و بی محابا تر می نویسم.
بیست بود ... حرف نداشت ... آنقدر خوب بود که حتی کسی جرات نمی کرد زیر صد تومن قیمت بدهد. باورم نمی شد . نگاهش که میکردی، میخکوب می شدی ... حتی اگر از جنس خودش بودی. هنوز چهره اش با تمام جزییات توی ذهنم هست. هیچ چیزش شبیه فاحشه ها نبود . لبهایش کوچک بود وصدایش آرام و لرزشی خفیف توی دستهایش بود. اندام باریک و خوش تراشش کنار ستون های سیمانی و زمختِ پل، توی چشم می زد. دلم می خواست بپرسم چرا؟ آخر او فاحشه ای از جنس بلور بود. نگاهش که می کردی آب می شد ولی حرص توی چشمهایش مانده بود. حرص خیانت . وانگار حق با او بود. آنقدر حق با او بود که وقتی کسی نگاهش می کرد شال قرمزش را جلو می کشید و سیگارش را توی دستانش فشار می داد.
پی نوشت: شاید این یادداشت تنها برای نگاهی معصوم بود که زیر پل هرز می رفت. هیچ چیز توی این مدت به اندازه نگاه آن زن آزارم نداده بود. پس نوشتمش.
همین.
موقع ديدن فیلم، همسرش دچار دل به هم خوردگی شد و گوشه ی اتاق استفراغ کرد و بعد از این که لیوانی آب خورد و کمی حالش جا آمد چمدانش را بست و به خانه ی دوستش رفت. جوان آن شب وقتی ساعت از دوازده گذشت با دخترکی اسپانیایی تماس گرفت و او را به خانه اش دعوت کرد. آن دو عشق شبانه شان را با صبحانه ای که در یک طباخی ایرانی خوردند تکمیل کردند. جوان و دخترک اسپانیایی نیروی از دست رفته شان را با خوردن گوشت صورت گوسفندی که ساعتی پیش در کشتارگاه مکانیزه ی پاریس ذبح شده بود باز یافتند و به خانه هایشان باز گشتند
.جوان به خانه اش وارد شد. به اتاق خواب رفت و در کنار همسرش که خوابیده بود دراز کشید و چشم هایش را بست. بیدار که شد ساعت روی دیوار چهار بعد از ظهر را نشان می داد و همسرش هنوز خواب بود
.جوان توی دستشویی وقتی جلوی آینه ایستاده بود تار موی بلند و روشنی را از پشت یقه اش گرفت و صورتش را تراشید و به حمام رفت و سريد توی وان آب سرد
.پیرمرد عصایش را به در تکیه داد و صدایش از زیر یک خروار جیرجیر ته مانده ی نان و پنیر صبحانه پرید بیرون : همش از فقر و نداریه... پسر دستش را گیر انداخت توی جیب پشتش و اسکناس را چسباند کف دست راننده : نون ندارن به سرباز بدن، هی سرکار میذارنش... بعد موهایش را صاف کرد و پیاده شد. مرد دوباره دستش را توی جیب پیراهنش برد : هیچی خرد ندارم، همش هم از فقر نیست، پولدارش هم یه جور دیگه ساز ناکوک می زنه... اصلا پول چیه؟ این ملت باباشون میزنه تو ماتحتشون -ببخشید آبجی ها- میرن خودکشی میکنن... زن سرش را انداخت پایین و صدایش را نازک کرد: همینجور یه راست اومده خوابیده بین دو تا خط ... حالا از گناه کبیره اش که بگذریم،مادرش چی میکشه؟خدا صبرش بده ... مرد که صورتش گل انداخته بود، چشمش را دوخت به درز چادر زن که بلوز زردش افتاده بود بیرون ... همین چند وقت پیش یه سربازه میره سیانور بخره سرِنداری خودکشی کنه ... یارو بهش میگه شصت تومن بده یه اسلحه بخر. بعد میره بانک، همینجور کشکی دو نفرو میکشه،حالا می خوان اعدامش کنن... راننده پوزخندی زد: خب پس همون بهتر که قطار زد این یکی رو له کرد!
پیرمرد صورتش را در هم کشید و با یک حرکت آب دهانش را قورت داد و عضلات چروکیده گردنش شروع کرد به لرزیدن:حالا مطمئنی مرده؟ زن، پول مچاله شده اش را دراز کرد و دستهای سفیدش دوید توی چشمهای مرد، پیاده می شم آقا... مرد دوباره شروع کرد به داستان گفتن : ما والا سرباز که بودیم یه خونواده رو خرج می دادیم. بابامون صب به صب میزد پس کله مون راه می افتادیم تا بوق سگ کار می کردیم. زکی! حالا خیلی فرق کرده. قربون پیاده میشم. پیرمرد دوباره آه کشید، کلاه مشکی اش را گذاشت روی سرش و گفت: حالا واقعا مرده؟ راننده سرش را کرد بیرون : آهای بی پدر مادر، کونِ ماشین خل شد! حاجی آخرشه، می خوام دور بزنم. پیرمرد در را هل داد و گفت: خدا کنه زنده بمونه. راننده در را پشت سرش بست و داد زد : راه آهن دو نفر، دو نفر رآهن.
پ.ن: من تفنگ بالا سر هیچکسی نگذاشتم تا برام کامنت بزاره ... پس لطفا و خواهشا تا وقتی متن رو کامل نخوندید کامنت نذارین ... کامنت های اینجا واسه اینه که من با نظرات شما در باره متن نوشته شده آشنا بشم نه حرف های بی ربط بخونم !!
پ.ن: همه ی این بوها را تقدیم می کنم به متعفن ترین آدمی که توی عمرم دیدم. استاد عزیز! ممنون که ما را جرواجر کردی
!پ.ن: از همه کسایی که به نحوی بهم تسلیت گفتن تشکر می کنم و آرزو می کنم که هیچگاه هیچکدامتان داغ عزیزی را نبینید
بازم زمستون شد ... بازم هوا سرد شد و بازار سرما خوردگی داغ ... بازم سر دکترا شلوغ و بازم همون نسخه همیشگی ... همونی که همه می دونیم ... یه مشت قرص سرما خوردگی ، یه کیلو قرص استامینوفن و سه تا پنی سیلین ... البته یه سری مخلفات دیگه هم هست که بسته به ذائقه مشتری تجویز میشه و آخرین حرفی که دکتر محترم میزنه اینه که هیچ کاریش نمیشه کرد .
داستان من هم همین جوری شروع میشه . یکی بود یکی نبود . یه روز یه دختری که اتفاقا هم دانشگاهی من بود سرما میخوره و میره پیش یه دکتر متخصص که البته تخصصشو تابلوی دم مطبش میگه ... خلاصه دکتر همون نسخه معروف رو بهش میده و از اونجایی که خیلی متخصصه تزریق رو هم خودش انجام میده ... ولی از بد روزگار احیانا و به صورت کاملا اتفاقی یادش میره از دختر بپرسه که به پنی سیلین حساسیت داره یا نه ... پنی سیلین تزریق میشه و بعد شوک و ... بازم به صورت اتفاقی آقای دکتر متخصص توی مطبش دستگاه اکسیژن نداشته و خلاصه کار به جایی میکشه که مجبور میشه حنجره بیمار رو سوراخ کنه ... گاهی بعضی کارا واقعا فایده نداره ... فاجعه وقتی اتفاق میوفته که با سهل انگاری و بی توجهی یه نفر ، یه دختر جوون می میره ... فاجعه وقتیه که یه انسان رو می کشی و میگی oops
پ.ن: یه روز زمستونی یه دختر مهربون تو مطب یه دکتر متخصص بر اثر تزریق اشتباهی پنی سیلین جونشو از دست داد ... نمیگم اون دختر پریسای من بود که دلت بلرزه
پ.ن.2: همین چند روز پیش بود که ...
همين آخريها درسي داشتيم با يک استاد ، آخر خفن: هم درس و هم استاد. بحث جديد بود و فرمولها هم ، هرکدامي يک کيلو. بعدتر فهميدم همه آن کلاس، يعني هم دانشجوها و هم استاد در يک نکته مشترک بودند: خريت مطلق نسبت به موضوع درس.
هر جلسه يک نفر ارائه اي(Presentation) نيم ساعته داشت. بسيار سنگين و قلمبه. فرمول اين بود: هيچ کس خودش نمي فهميد چه ميگويد، ديگران هم نمي فهميدند او چه ميگويد. و چون نفهمي دو طرفه بود همه چيز برادرانه و در کمال خوشي و آسودگي پيش ميرفت، نه کسي گير ميداد نه ارائه دهنده اي ضايع ميشد.
تا نوبت رسيد به من... به دلايلي، آن ترم اعتماد به نفس عجيب و غريبي داشتم. گفتم وسط اين خريت خوشايند، حالي هم بکنم. اين شد که به جاي آنکه مثل بچه آدم مقاله مربوطه را بي دردسر براي بقيه ارائه دهم ، رفتم آن جلو و از اساس اصل مطلب را زير سئوال بردم ... که نمي دانم فلان جايش جواب نمي دهد در فلان شرايط و تست نشده اينجايش و الخ و صد البته که بيشرمانه کم واژه ايست براي کاري که من کردم. جنايتي بود در حق آن مقاله.
چشمهاي استاد درس ورقلمبيده بود، بقيه هم چرتشان پاره شده بود. طفلي استاد مانده بود چه بگويد. احتمالا نگاهي انداخته به نام نويسندگان مقاله و رفرنسهايشان . کور خوانده بود، پيشتر چک کرده بودم. نويسندگان مقاله يک مشتي کره اي بودند که از هر سه تايي دوتايشان کيم اند حالا گيريم سونگ يا فنگ و با اين وضعيت عمرا مشهور بوده باشند با اين اسامي نافرمشان. شايد هم بعدتر نگاهي انداخته بود ببيند ژورنال مقاله معتبر است يا نه تا با آن مرا بکوبد. زکي! اين را همان اول نگاه کرده بودم، پروسيدينگز يک کنفرانسي بود در دورقوز تپه اسکاتلند.
گير افتاده بود، اگر به من گير ميداد که پرت مي گويم، بايد دليل مي آورد و بحث مي کرد، که نمي توانست، هيچ دستاويز ديگري هم نداشت. اگر هم مثل بقيه با من رفتار مي کرد و همان نمره را مي داد و ساده مي گذشت که صد برابر ضايع بود، همه مي فهميدند که نفهميده چه مي گويم. همان شد که فکر مي کردم: از روي صندلي نيم خيز شد با قيافه اي که انگار به شدت تحت تاثير قرار گرفته... خواستم بنشينم ، نگذاشت، آمد جلو و رو به کلاس برگشت که: فلاني مرا سرافراز کرد!(مرا مي گفت) ارائه مطلب فني يعني همين، يعني تست، نتيجه گيري منطقي و درنهايت بيان قوي مطلب و همين خزعبلات را قريب به يک ربعي گفت ، دست آخر هم يک بيست اساسي تحويلم داد و تمام. دم در اما نگاهي به من انداخت که يعني : خودتي! ، هنوز پايان ترم مانده!
بگذریم ... راستش اينهمه را گفتم تا بگويم که زندگي بعدتر مرا در موقعيت همان استاد قرار داد: پرداخت هزينه خريت خودم به بهاي دادن بيست، به يک مشت شارلاتان ... بي آنکه ديگر پايان ترمي در کار باشد براي انتقام ...
يادداشت می کنم تا امشب را فراموش نکنم!
ــ انديمشک ساعت ۷:۵۰ صبح 17 بهمن 84
ــ با قطار رفتم .با ۵ تا سيگار
ــ کوه ها را برف زده بود با اينکه انديمشک هميشه بسيار گرم است.
ــ از سر اتفاق برگشتم چون آنجا هوا ابر داشت ومن ماه را نمی ديدم.
ــ فردا يا پس فردا بر می گردم ..پل دختر . با ۵ سيگار.
ــ وقتی برگردم يک دفتر چه يادداشت می نويسم .
ــ دوستی دفترچه بهم داده...
ــ يادداشت می کنم يادم باشد...
من با توام ...الو!
الو! لطفا گوشی رو ...
فکرشو بکن! قطار دليجان تلفن کارتی داره! می تونی در حال حرکت ...
اونجا که هيچ موبايلی آنتن نمی ده ...حرف بزنی ..حتی در حال حرکت.
پشت خط هستی ؟
الو ...!
صدامو می شنوی
لطفا ...اينجا برف می آد .
جاده سفيده ...
عجب بخار عجيبی تو واگنا پيچيده ...
سفيد ..
حرف بزن..
آرام بر می گردم ...کسی که نفهميد ..نه؟!
تا فردا يا پس فردا در اهوازم !..
صدا ...صدا می آد؟
پ.ن:
"پاساژ" تعطیل شد
به همین سادگی! ... کاش میشد قطره قطره های اشک را نوشت ...
پ.ن: یکم درباره نوشته حرف بزنیم!!
زود رفته ای بی انصاف ، خيلی زود ! اصلا تقصير خودم بود که فکر کردم تو خدايی و تو خدا نبودی ! خدا از تو خيلی مهربان تر است ، درست وقتی که تو پشتم را خالی می کنی ، خدا چهل شب ديگر که بخواهمت تو را به من پس می دهد ! امشب اگر رفتی امام زاده و دل مرا هم با خودت تا نشستن کف حياط دوست داشتنی سه شنبه شب هايش بردی ، يادت بشد دعا کنی يکی از چهل شبی را که نذر کرده ام بيدار بمانم تا برگردی ، خواب نمانم ! دعا کن ديگر خواب عاشق شدن نبينم ! مگر من چقدر دل دارم که تو نه می روی نه می مانی ؟ اما من تا خود خود بهار صبر می کنم ...
بعضی کاغذ ها را زود کنار می گذاشت و بعضی دست نوشته هایم را مو شکافانه نگاه می کرد . مخصوصا جملات کوتاهی را که در حاشیه کاغذها و گاه به صورت اریب نوشته بودم. این را از کج و راست کردن کاغذ ها فهمیدم . بعضی هاشان را که می خواند ، پوزخند می زد یا خنده ای که انگار بازی دیوانه ای را تماشا می کند . گاهی هم حالت چهره اش ترحم آمیز می شد. در همین مواقع کاغذ را دقایقی در دستش نگه می داشت و همان طور خیره نگاه می کرد. شايد دوباره و دوباره می خواند که حالت چهره اش مدام عوض می شد و آن آخر دستش را طوری بالای سرش تکان می داد که انگار افکار بیهوده ای را پاک می کند و با همان کاغذ تاریخ مصرف گذشته به گوشه ای می اندازد
.کارش که با میز تمام شد نگاه سریعی به اطراف انداخت ؛ به هیچ اتاق دیگری نرفت و دست به هیچ چیز دیگری نزد. انگار که من چیزی مهم تر از آن کاغذ پاره ها نداشتم و برای بقیه چیزهای مهم باید به خودم می رسید . با چهار قدم و نیم درست مقابلم قرار گرفت . بالای سرم ایستاد و این تنها دفعه ای بود که سرم را بلند کردم... من تنها نگاهش کردم
دوباره عق زد و به ياد نامه يی که از شوهرش امضا گرفته بود که بچه نمی خواهد، خنديد. آن شب سخنرانی مفصلی در مورد خودخواهی بشر در تداوم نسل کرد. بعد دستانش را به گردن او آويخت و قبل از شروع يک شب عاشقانه ی فلسفی نامه را به او داد تا امضا کند..
دوباره عق زد... زردابی که بالا آورد گلويش را سوزاند. يک مشت از آب شير قرقره کرد و روی در بسته ی توالت فرنگی نشست. وجدانش معذب بود. به راحتی می شد همه چيز را به گردن تقدير انداخت اما عقلش کجا رفته بود؟ می دانست که اگر از هم جدا نمی شدند در هيچ شرايطی نمی توانست اين جنايت وحشتناک را مرتکب شود. به دنيا آوردن طفلی بی هيچ آينده ی روشن در اين دنيای خطرناک...ولی حالا چه کند؟ خودخواهانه است ولی تقصير او که نبوده، فقط نمی فهميد که چطور اين قدر آرام است...با تمام خود خواهی می دانست که کودک تنهايی هايش را پر خواهد کرد و اين فکر، لبخند را از گوشه ی پلکش به پايين می سراند...
دست و رويش را شست و آرايشش را تازه کرد. از دستشويی که بيرون آمد سينه به سينه ی منشی آزمايشگاه شد که با خوشحالی برگه ی آزمايش را تکان می داد و فرياد ميزد که اين ماه هم جواب منفی است و او سهم شکلات سوييسی ش را خواهد گرفت. دستش را به ديوار گرفت و تا شد. دوباره عق زد و شانه هايش لرزيد. دختر جوان نمی فهميد که اين بار چرا از شدت خوشحالی گريه می کند؟
پ.ن: برای جمع نوشت
حالا می خندم به تمام شعرهای دنیا ... عصر های کشدار و دلگیر تابستان ، هندوانه را قاچ می زدم و یاد تو می افتادم که لابد چقدر هنوانه دوست داری و بعد با دیدن سفیدی هندوانه زانوی غم بغل می گرفتم ... چقدر کودکی شیرین است! شیرینی کودکی ام را مزه مزه می کردم و می گذاشتم به حساب هندوانه ... کاشکی اینقدر هندوانه دوست نداشتی ! از تمام هندوانه های دنیا بدم میآید حالا ... باورت می شود؟
هندوانه بهانه بود برای دلتنگی هایم ... بهانه بود تا غروب های کش دار تابستان را بگذرانم و یاد توی لعنتی بیفتم
حالا قرار است غروب های تابستان را بنشینم جلوی کولر و به خودم فکر کنم ... برای خودم شعر بخوانم و برای خودم دلتنگ شوم ... توی لعنتی این روزها محو شده ای از کودکی هایم ... کودکی هایم که اسمش را عاشقی گذاشته بودم ... می نشینم جلوی کولر و نسکافه ام را می خورم ... اصلا هوا می خورم اما یاد آن غروب ها و آن هندوانه ها نمی افتم ... باور کن!
می دانم که از من متنفری. می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم به بزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا و پشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستری و سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارم و زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار می سازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رود بنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.
در آشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگری برای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم، يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگری برای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی می گذاريم، دو تا رو به هم و دو تا پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی می خواهد ديگری را نبيند. روی ديوارهای تمام اتاقهاي خانهء نفرتمان تعداد زيادی عينکهای دودی و گوشی های سنگين و کلفت می گذاريم، تا هر کس در هر لحظه ای که دلش خواست از آنها استفاده کند و فکر کند که ديگری اصلا وجود ندارد. سفارش می دهيم از روی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها و سالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش و ميخ و پيچ گشتی آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش و ميخ و پيچ گشتی را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند و قطعه های ريز ريزش را در يکی از شومينه های روشن خانه بسوزاند و کيف کند.
می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است و پر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.
نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟
امروز هم يک روز ديگر در يک زندگيِ شهري است.
امروز باز هم ساعت من راس ساعت زنگ زد.
امروز باز هم ماشين من روشن نشد.
امروز همه چيز معمولي است،امروز باز هوا ابري است.
اينجا زندگي ماشيني است! اين را در کتابي خوانده ام.
اينجا همه چيز تکراري است. اين را اخبار گفت.
امروز هم من در طول راه همان فکر هاي را کردم،
که هر روز در کتابها و فيلمها و خبرها خوانده ام، ديده ام ، شنيده ام و در مغزم نشانده ام.
امروز رئيس من دستور داد که بايد کار کرد و کار کرد و کار کرد.
هواشناسي هم پيش بيني کرد که هيچ اتفاق خاصي نمي افتد.
امروز هم من هنگام نوشيدن قهوه دهانم سوخت.
امروز هم يک کسي مُرد، يک کسي به دنيا آمد، يکي را گرفتند و يکي هم فرار کرد.
امروز، طبق تعريف، يک روز عالي است براي مُردن.
امروز لبخند زدن کار ِ هر کسي نيست.
امروزهاست که گاوِ نر مي خواهد و مرد کُهن،
نه فقط براي زنده ماندن، بلکه براي خوشبخت بودن و از تمام دنيا لذت بُردن.
تختخواب مکان مناسبي است براي ملاقات کساني که فکر مي کني دوستشان داري، آن هم يک ملاقات خيلي نزديک، ... خيلي خيلي نزديک... ، و نزديکتر.
لبهء پتو مرز مناسبي است بين يخبندان حرفها و نگاهها و داغي سوزندهء پوست بقيهء اعضاي بدن.
روبرو جهت مناسبي است براي خيره شدن، به قصد تظاهر به بي ميلي.
کتاب وسيلهء مناسبي است براي چشم پوشي، وقتي که در چشمهايت بي صبري برق مي زند.
خاموشي وضعيت مناسبي است براي چراغ خواب، براي تصويرهايي که ديگر نمي خواهي در حافظه ات ثبت شوند.
سکوت آهنگ مناسبي است براي پس زمينه، وقتي تمام حرفهايت خطرناک هستند؛ ممکن است شب را منفجر کنند...
و بالاخره انگشت شست پاي راست عضو مناسبي است که مي توان با آن مچ پاي ديگري را لمس کرد، تا شايد بالاخره انتظار تمام شود.
رويا سرزمين مناسبي است براي زندگي کردن، وقتي که هيچ توجيهي براي واقعيت نداري ...

پ.ن:Click
ديشب حامله شدم. دست خودم نبود. هر کاري کردم پيشگيري کنم نشد که نشد؛ زندگي اين حرفها حاليش نمي شود. وقتي خسته است و کمي هم مست است و حالش خراب است ترتيب آدم را مي دهد و گوشش هم به هيچ حرفي بدهکار نيست. اولين بارش هم نيست. من هم ديگر زياد مقابله نمي کنم، هر از گاهي که مي بينم دوباره وضعش خراب است همينطور مي گذارم کارش را بکند و مرا به حال خودم رها کند و برود. ولي اينبار به نظرم حامله شده ام، مستي و بي خيالي و بي فکري بالاخره کار دستم داد
.بچه ام را نگه مي دارم. اسمش را هم فعلا مي گذارم گاف. بعدا که بزرگ شد از خودش مي پرسم چه اسمي را بيشتر دوست دارد، تا با آن صدايش بزنم. او مثل من نخواهد بود. او آدم خوبي مي شود. گياهخوار مي شود. او باهوش مي شود، ولي تنبل و خودخواه و مغرور نمي شود. او مهندس نمي شود؛ او نقاش مي شود. او خوش قيافه است و قد بلند مي شود، ورزش هم مي کند، ولي اصلا زياده روي نمي کند. او برعکس بقيه آدمها مي شود : او با تک تک آدمها فرق دارد ولي خودش اين را نمي داند. او خوشبخت مي شود
.او به دانشگاه مي رود. او يک روز در دانشگاه عاشق مي شود و يک روز در عشق شکست مي خورد. او دوباره عاشق مي شود و دوباره شکست مي خورد. ولي او نا اميد نمي شود. او يک درخت مي کارد، و هيچ روزي فراموش نمي کند به آن آب بدهد. او کتاب مي خواند. او عينکي است، و لنز هم نمي گذارد. او فکر مي کند، ولي فقط به اندازهء لازم. او زياد حرف نمي زند، ولي سکوت هم نمي کند. او زياد مي خندد، ولي قهقهه نمي زند. او خيلي آرام راه مي رود. او همهء اين کارها را مي کند، و تمام آدمهاي ديگر را هم مثل خودش مي بيند
.نه نه، اشتباه مي کنم. من هيچ کدام از اينها را نمي دانم. من نمي دانم او چه کسي مي شود. من نمي توانم براي اينکه او چگونه چنگال را دستش بگيرد تصميم بگيرم. او شايد دلش خواست چاقوکش شود. شايد از دروغ گفتن لذت ببرد. شايد موهايش را بلند کند و چاق شود. شايد يک روز توي يک صف بزند و نوبت آدمهاي پشت سرش را رعايت نکند. شايد يک روز در خيابان تصادف کند و فرار کند. شايد يک نفر را بدبخت کند
.نه. ولي انقدرها هم بد نمي شود. حالا ممکن است هيچ کدام از کارهايي را که من دوست دارم نکند، ولي خيلي هم آدم بدي نمي شود. بيچاره، چقدر تنها مي شود، او مثل خودم مي شود. گناه دارد. بچه ام را مي اندازم. از اين به بعد هم بيشتر دقت مي کنم تا هر وقت زندگي ترتيبم را داد حامله نشوم. درست نيست...بچه گناه دارد
.رفتی ، بی خداحافظی ... مثل همیشه دستاتو تا ته چپوندی توی جیب های بارونیت و سرت رو انداختی پایین و رفتی .
هوا بوی عکس های قدیمی لای آلبوم رو می داد و ما نشسته بودیم روی نیمکت های سرد و خیس پارک که سرماش تا ته مغز و استخونم نفوز کرده بود ... زیر یه عالمه درخت ... اصلا قکر نمی کردم همه چیز اینطوری تموم بشه ... تو حرف بزنی و من برگهایی که از شاخه جدا می شدن و رقصان از این آزادی روی زمین می افتادند رو بشمارم ... تو از تفاوت ها و ناهماهنگی های تازه کشف شده بگی و من حواسم به موهای صاف و مرتب و نم دارت باشه که همیشه دلم میخواست بهم بریزمشون تا صدات رو در بیارم و بیفتی دنبالم ... تو از تاثیر هم سنی در رابطه و مراحل پختگی زن و مرد بگی و من همون لحظه ، همون جا احساس کنم عاشق چین های روی پیشونیت شدم که تا اون موقع ندیده بودمشون
جالب نیست؟ شایدم احمقانه است که همون موقع که توی لعنتی داشتی فیلسوفانه منو راضی میکردی که ما به درد هم نمی خوریم من مسخره بیشتر از همیشه احساس کردم که چقدر به وجودت ، نگاهت و حتی صدات احتیاج دارم... کاش فرصتی بود تا تورو دوباره می شناختم ...
مثل همیشه یقه های بارونیت رو دادی بالا و سرت رو انداختی پایین و بی خداحافظی رفتی...
چند دقیقه همونجا نشستم و رفتنت رو نگاه کردم ... بغض گلوم رو گرفته بود ... کاش می دونستی می دونم این همه اصرار تو به خاطر اینه که فهمیدی چند سال یا ماه یا حتی روز دیگه بیشتز از زندگیت باقی نمونده ...
دستاتو تا ته کرده بودی توی جیبت و بی هدف و آروم قدم می زدی و با پاهات برگهایی که توی پیاده رو روی زمین افتاده بود رو می زدی این ور اون ور ... اگه یکی نگات می کرد این احساس بهش دست می داد که برای این آدم فرقی نمی کنه که الان به سمت راست بره یا چپ ... بی هدف ، گنگ . مبهم ! مثل پسری که مادرش برای کاری رفته و بهش گفته همین جا بازی کن تا من برگردم ...
فیلم حرف های احمدی نژاد در باره دیدن هاله نور هنگام سخنرانی در نیویورک