دوتا جوراب مچاله ... دو تا کفش کوچولوی سفيد
تقدیم به نوشی عزیزم:
ززززیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنـــــگ!!!!!!!!!!!!!!!!
از جا می پرم .... لبخندی می زنم... خب يک تلفن ديگه ..... يک دلخوش ديگه....... يک دلگرمی ديگه...... پا می شم و توی اتاق دور خودم می چرخم..... اونقدر که شلوغه ..... گوشی ام رو نديدی ؟؟؟ جوابم را نمی دی ... با چشمهام دنبالت می گردم... اون گوشه کنارکتابخونه روی زمين نشستی وبا عروسکت بازی می کنی .... يک باريکه نور خورشيد روی موهات است . همون موهايی که بفهمی نفهمی يک کمی موج دارند و يک طرفش با يک پاپيون سفيد بسته است و طرف ديگرش يک کم باز شده....اونقدر که بازيگوشی ... عروسکت را بغل کردی ... زيرلب داری چيزی زمزمه می کنی ... چند لحظه محوت می شم... با اون نور پنجره مثل فرشته های کوچولو شدی... محلم نمی ذاری ... سرت گرم بازيت است... دوباره مثل ديوونه ها دور خودم می چرخم... از کجا می ياد صدای اين ....؟ پيداش می کنم ... دوباره شنيدن صدای يک دوست که فقط فکر اينکه به ياد اين روز بوده کافی است که يک هفته ات را پرانرژی باشی .... دوباره لبخند....دوباره تشکر ... تشکر واقعی ... از ته قلب ..... همينطور که حرف می زنم جلوی کامپيوتر می شينم ... کمی به سمت تو می چرخم و نگاهت ميکنم.... گوشی را با شونه هام روی گوشم نگه می دارم ... يک کاغذ يادداشت بر ميدارم و يک مداد و سعی ميکنم همينطور که حرف می زنم بدون اينکه نگاهت کنم طرحی ازت روی کاغذ بيارم ... طرح يک دختربچه.... با يک پيرهن سفيد ... موهای نرم .... مثل هميشه کفش و جوراب های کوچک در آمده در کنارش .... و يک عروسک که موهاش را با دست های کوچکش درست می کنه ... با اون همه نوری که مثل يک معجزه اش کرده ........... سعی می کنم نور را با سايه زدن نشون بدم ... فايده نداره ... بدتر تاريک می شد ... ناشيانه می خوام با انگشت سياهيش را کم کنم ... همينطور دارم حرفم را ادامه می دم .....:
- آره ديگه ...... سی تموم شد ........
اَ ه ! داره خراب تر می شه ... پاک کن را بر می دارم ....
- آره دقيقا امروز خودم هم داشتم به همين فکرميکردم.....داشتم فکر ميکردم ديگه وارد دهه چهارم زندگيم ....... !!!!!!!!!!!!!!!
نگاه ناگهانی , خيره و عجيبت عين صاعقه روی سرم فرود مياد .... از ُشک اش حتی نمی تونم جمله ام رو تموم کنم .... دوتا چشم های درشت بدون هيچ بخششی با سماجت روی صورتم است .... و من با اون قيافه مضحک , گردن کج که گوشی را گرفته و نوک انگشت های سياه و دهان باز ... درست مثل کسی می مونم که يکدفعه مچش را در ميان ارتکاب جرم گرفته باشند ......... نفسم بالا نمياد ...... اون نور تند خورشيد حالا دقيقاً توی چشمات است و مثل جرقه ای آتیش توی چشمات وول می خوره ..... و سرزنش چشمهات را عظيم تر از قبل نشون می ده ...... دست بردار نيستی ....... ياد جملاتی می افتم که توی يک کتاب خوندم : « تحمل نگاه ثابت يک کودک بسيار سخت است...انگار که خداوند رو به روی شما نشسته است , بی شرمانه و سر فرصت شما را بر انداز ميکند و در عين حال از وجودتان هم شگفت زده است »
به سختی آب دهانم را قورت ميدهم...... دستپاچه برای فرار از اون نگاه به طرف ديگه می چرخم و سعی می کنم حواسم را جمع کنم .... صدام گيج است : « الو....... نه هستم ........ ببخش يک آن حواسم پرت شد ......... ! » حرفم را ادامه ميدم ... پشتم به تو است و چشم هام پر از اشک .... تمام تلاشم را می کنم که صدام نلرزه ..... حرفم را ادامه ميدم .... دروغکی می خندم ....... دروغکی ذوق می کنم ... و با تمام نيرويی که دارم ناخن هام را کف دستم فرو ميکنم ..... !
زمان ميگذره .... مکالمه داره تمام می شه ... چشم هام را می بندم و سعی ميکنم با شنيدن آرزوهای قشنگ و صميمانه دوستم .... آروم بشم ... تلفن تموم می شه .... همينطور سرم پايين است . به تلفن نگاه می کنم که سياهی انگشت هام لک اش کرده و به جاهای هلال مانند و قرمز ناخن هام در کف دستم ..... يک نفس عميق می کشم ... تمام اراده ام را جمع می کنم و به سمتت بر ميگردم............. : دوتا جوراب مچاله ...... دو تا کفش کوچولوی سفيد .... ويک عروسک! همين !!! دنيا رو سرم خراب ميشه ..... مثل ديوونه ها از جام می پرم ....... نوشا ؟ نوشا ؟ ... صداش ميکنم .... مثل روانی ها دور خودم می چرخم ....... اشک هام که به دنبال بهانه بودند پايين میان ....نوشا ؟ ..................... کجا رفتی ؟ ..................... نااميد و خسته خودم را روی صندلی می اندازم ... ديدی !.... همون چيزی که ازش می ترسيدم ........ نکنه که من ....
پــــــــــــــــــــــــــــخ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همينطور که دست هات را از دو طرف باز کردی از پشت سرم به جلو می پری و می خندی ! .... چند ثانيه ساکت می مونم .... بعد نمی دونم بخندم يا گريه کنم ..... چرا هميشه يادم می ره که تو اينقدر شيطون و زبلی ..... چرا يادم می ره که حتی من را هم گاهی سر کار می ذاری ؟
بغلت ميکنم و فشارت ميدم ..... صبورانه آروم می مونی تا اين ابراز احساسات ناگهانی ام تموم بشه .... بعد خيلی آروم دوباره به گوشه اتاق می ری ...... روی زمين می شينی ...... عروسکت رو بر می داری و زمزمه ات را از سر ميگيری .....
چند دقيقه ای بهت خيره ميشم ....
نمی دونم چرا هر تولدم که می رسه نگاه های نگرانم به دنبال تو می گرده ... که نکنه ترکم کنی................... نميدونم چرا هر سال که به سال های عمرم اضافه می شه اين ترس وحشتناک وجودم را می گيره .... که با بزرگ شدنم تو ازم دور بشی و يک روزی از دستت بدم ......
تو را ... نگاه هات .... خنده هات.... فکرات .... معصوميت هات ..... و پاکی هات .... درست مثل اون موج های موهات که از دست دادمشون