زندگی يک مجموعه ای است از شکل ها ... صدا ها ... تصوير ها ... حس ها ... و خيلی چيزهای ديگه .....
و چنان اين ها با هم ترکيب شدند و در هم پيچيدند که ديگه تفکيک کردنشون ... فکر کردن بهشون ... و درک کردن هر کدوم جداگانه ازعهده ی آدم خارج است ... ديگه می شه کار اون راهب های ذن و مراقبه هاشون .....
بعضی وقت ها آرزو می کنم کاش يا عمر نوح داشتم ... يا آدم فوق العاده ای بودم و می تونستم تک تک اينها را در چهارچوب زندگی عاديم درک کنم ...... ولی وقت می خواد و يک روش زندگی متفاوت ... که من هيچ کدوم را ندارم .... !
بعضی وقت ها دلم می خواد می تونستم يک لحظاتی ذهنم را از همه چيز خالی کنم و فقط به يک چيز و به يک جنبه ی يک چيز فکر کنم ... مثلأ فقط به صدای باد .... حتی وزش اون را هم روی پوستم حس نکنم ... يا برگ درخت ها را که تکون می ده نبينم .... همه ی گيرنده های ديگه ی بدنم از کار بيفته ... فقط گوش هام باشه و صدای اون ..... اونقدر گوش بدم تا بالاخره صدای باد را درک کنم .... بفهمم کِی غمگين است .... کِی شاد است .... کِی عاشق است .... و از همه مهم تر چی می خواد به ما بگه ... بفهمم صدای باد به وجود اومد تا ... ما چی را ياد بگيريم ..... ؟
بعد برم سراغ لمس کردنش ... دوباره نه ببينمش .. نه بشنومش ..... فقط اونقدر جلوش بايستم و پوستم حسش کنه ... که درک کنم که برای چی باد ما را در آغوش خودش می گيره ...... بعد برم سراغ ديدنش .... چشيدنش ... و .....
و بعد از تمام اين ها ..... تازه شايد بتونم ادعا کنم که من « باد » را فهميدم .... !
بعد برم سراغ يک چيز ديگه ...... و ......
امشب به طور ناگهانی اين حس برای لحظاتی به سراغم اومد ... البته نه با اين جزئيات ... ولی خيلی غريب .. متفاوت ... وعميق بود ....
برای چند لحظه ذهنم از همه چيز خالی شد ........... فقط صدای شرشر بارون را کاملأ می شنيدم و چشمهام بدون اينکه بتونم تکونش بدم به شاخه های يک درخت دوخته شده بود ... باور کن که هيچ چيز ديگه ای را نمی ديدم .......
درخت دور بود و کاملأ تاريک .... پشتش , اون طرف آب ... چراغ های شهر روشن بود و همينطور چراغ های کشتی های روی آب .... و همين ها ضد نورش کرده بود ....
اطرافش درخت های ديگه هم بودند و همينطور چند تا نيمکت .... ولی من در اون چند لحظه از کل وسعت منظره ی رو به رو فقط همون درخت را می ديدم .... بدون اينکه هيچ تلاشی برای اين کار بکنم .......
مثل اينکه برای چند لحظه يکی کره زمين و تمام متعلقاتش را کاملأ پاک کرده بود ... از جلوی چشمم و از توی ذهنم ....
هيچ صدای ديگه ای نمی شنيدم ... و صدای بارون دقيق تر وبلندترازهميشه توی گوشم بود ... و من تازه بعد از اينکه از اون حالت دراومدم مبهوت موندم که چطور قبلأ نفهميده بودم که بارون ... اين همه نت موسيقی توی خودش داره ....... !
مهم اين بود که اون لحظه کل زندگی من خلاصه می شد در..... يک درخت...... و يک صدا ... ! ذهنم از هر چيز ديگه ای تهی شده بود ... و در چنان حالت خلسه مانندی فرو رفته بودم که يک آن شک کردم ديگه بتونم به دنيای عادی برگردم .....
فقط دلم می خواست در اين حالت باقی بمونم ..... تا آخرش .... من باشم ... واين درختی که نگاهش می کنم ...... واين صدايی که توی گوشم است ....... همين ! بدون هيچ فکری .... انگار بالاخره يک گوشه ی اين شهر ..... اون چيزی که می خوام را پيدا کرده بودم ....... ! ولی حتی به اين هم فکر نمی کردم ..... فقط حضور يک حس بود .... و ديگه هيچ ........ !
و واقعأ که رسيدن به اين هيچ چقدر سخت است ......
وقتی آروم آروم از اون حالت در اومدم ... مغزم دوباره شروع به کارکرد و چنان به سرعت افکار پراکنده و عجيب ذهنم را پر کرد که تلافی تمام اون لحظات هيچ را درآورد ... ! تازه متوجه شدم که چهار ستون بدنم داره به شدت می لرزه و بدنم هم يک کم خشک شده از سرما ...
يک آن به ذهنم رسيد که شايد کل زندگی همين باشه ..... به همين سادگی .... يک لحظه ... يک تصوير ... يک صدا .....
و بعد همينطور که دوباره به اون درخت نگاه می کردم از ذهنم گذشت که شايد مرگ هم همين است ...... و ياد آدمی افتادم که برام تعريف کرده بود زير يک پلی در تهران می خوابه که زمستون ها از کل آدم هايی اونجا خوابيده اند به طور معمول هر صبح ۶-۵ تاشون ديگه هيچوقت پا نمی شن ........
چند لحظه به بدنم که يخ زده بود فکر کردم ....... و به حسی که بعضی آدم ها ممکنه داشته باشن .. وقتی که تنشون از سرما خشک شده ...... ذهنشون ديگه درست کار نمی کنه .... و ممکنه در اون آخرين لحظات....... ديگه زندگيشون شده باشه يک درخت ....... و صدای بارون ........ تا تموم بشه .... !
یک آن حس کردم شايد مرگ در لحظات آخر برای اون آدم ها .. يک چيزی باشه قوی تر از اين حس فوق العاده ای که من الان داشتم ...... کسی چه می دونه ........ شايد اون ها هم در اون لحظات از فهميدن اينکه کل معنی زندگی در يک درخت يا صدای بارون وجود داشته ..... توی دلشون لبخند زده باشند ......... و فرداش يک عده آدم هايی که توی ماشين هاشون هستند و با عجله می رند دفترهای کارشون ... جسد هايی که شهرداری جمع می کنه را ببينند ..... و در حالی که دارن دوباره به ساعت هاشون نگاه می کنند که ببينن چقدر دير شده , زير لب زمزمه کنند : بدبخت ها ........ و برند ....... ! و زندگيشون همينطور بگذره ...... و شايد هيچ وقت هم نفهمند که زندگی شايد يک درخت ... يا صدای بارون بود ......... و ديگه هيچ .... !
خیلی طول کشيد تا تونستم از فکراون آدمی که می دونستم الان يک جايی اون طرف کره زمين ... توی اون شهر ... کنار خيابون زندگی می کنه بيرون بيام .....
آدمی که برای هرکی راجع بهش حرف می زنم , فقط می گه : آخی ........ بيچاره ....... ! وهيچکس نمی فهمه که اون اصلأ بيچاره نبود ..... !!!
و اکثر اوقات از خيلی جنبه ها .... ما از اون بيچاره تريم ..... !
آروم چشمهام را بستم و مثل ديوانه ها با درخت حرف زدم ... و با بارون .....
ازشون خواستم که همين الان از طرف من به اون آدم بگن ....... که الان دارم بهش فکر می کنم ...... که توی ياد من هست ...... و اينکه اميد دارم توی هر خيابونی که هست يا زير هر پلی ....خوشبخت باشه و رها ... درست همون چيزی که بود .... : با يک زندگی اندازه ی يک بقچه.... و يک قلب به اندازه ی همه ی پل ها و خيابون های شهر .....
کسی چه می دونه ... ؟ شايد الان شاخه های يک درخت يا قطره های يک ابر کوچولو توی تهران ... کنارش نشسته باشند و آروم آروم جملات من را توی گوشش زمزمه کنند .......
بدنم حالا با شدت بيشتری می لرزيد و من يکدفعه غمگين شده بودم ...... فقط دلم می خواست از عمق اين فکر های تازه ... زار بزنم ..... ولی حتی قدرت گريه کردن هم نداشتم ......
دلم می خواست گريه کنم که گاهی اينقدر فراموشکارم و همه چيز يادم می ره .... که اينقدر تمام زندگی ... دقيق ... پيچيده ... عجيب ... و در عين حال خيلی ساده است ... و من چشمم را روی همه ی اين ها بستم ......
دلم می خواست گريه کنم که به جای شروع کردن تک تک اين ها .... خودم را توی يک چهارديواری حبس کردم و صبح تا شب نسخه های فلسفی مسخره برای زندگيم و شخصيتم می پيچم .... !
دلم می خواست گريه کنم که اينقدر گم شدم ....
که اينقدر اين زندگی روزمره من را هم از همه چيز پرت کرده و يک مشت خزعبلات مثلأ روشنفکرانه ی قرن بيست و يکمی را شعار زندگيم کرده ..... !
می دونی .. اينها فقط يکی دو تا ازهزاران فکری بود که که در عرض چند دقيقه از ذهنم گذشت ... و قبول کن که هجوم ناگهانی اين همه فکراون هم با همه ی عمقش ... يکدفعه آدم را از پا در می ياره .....
نمی دونستم چه جوری خودم را از اون حالت بکشم بيرون ... و بدتر از اون نمی دونستم در جواب اينکه حالت خوبه ؟ يا چيزيت شده ؟ چه جوابی بدم .....
شايد مسخره ترينش : چيزی نيست ...... خيلی سردم است .... !!!
و همينطور توی دلم زار زدم .........
و تازه وقتی گرم شدم بود که ياد تو افتادم و مثل هميشه نگران ...... ! که مبادا دوباره با اين فکر ها اذيتت کرده باشم ..... می دونم که برای توکه اينقدر رها هستی و بکر .... چقدر اين فکرها و عذاب دادن های فلسفی زجرآور است ..... می دونم که دوست نداری من را اينجوری ببينی ........
و شروع کردم به شيطونی کردن و اين مسخره بازی های الکی ....... ولی چی کار کنم که حتی تو را هم نميشه گول زد ...... و وقتی به خودم اومدم ... ديدم جزنگاه سنگين و نگران تو و يک بغض سمج توی گلوم چيزی برام باقی نمونده ...... !
فکر کنم بالاخره دو ساعت بعدش بود که بابام توی اينترنت با دوربين پنجره اتاقم و تهران را که غرق برف بود نشونم داد ..... و اين بغض لعنتی شکست .....
اشک هام پشت سرهم می اومد.... و من ديگه نمی دونستم برای چی گريه می کنم .... ! برای خودم ... برای دلتنگی هام ..... برای پنجره ی اتاقم .............. برای رنجيدگی چشم های تو ........... برای همه اون هايی که زير پل ها نشستند و دونه های برف را نگاه می کنند ...... يا برای يک درخت ..... صدای بارون ........ و ديگه هيچ ...... ؟