پنجشنبه بیست و چهارم دی 1383
باز هم بگو مادام
"دل و دماع نداری!"
زن جوان انگشتانش را کرد لای موهایش....
"اضافه کاری و این برنامه ها..."
"قهوه ات را بخور جوش نزن"
زن قهوه را بویید ذره ذره از آن خورد و فنجان را وارونه کرد ... یکی از دست ها را سوار دیگری کرد ... سرش را پایین آورد و سراپا گوش شد....
مادام فنجان را با انگشت چاقش چرخاند و به درون آن خیره شد:
"درختی می بینم با شاخ و برگ زیاد"
زن بی حرکت بود...
"بعدم جاده ای که دو راه داره ... موندی از کدومش بری ... گوش می دی؟"
زن سرش را بالا گرفت و نگاهش کرد
"نمی دونم نامه ای داری یا خبری که ...."
نگاه مات زن به او خیره شده بود
"خوشحالت می کنه"
چشمان زن جوشید:
"نگو مادام ... هیچ خبری نمی رسه ... اتفاقی نمی افته ... "
با هر دو دست سرش را گرفت و اشکش روی میز ریخت:
"این را همیشه می گویی ولی هیچ خبری نیس ... "
مادام گفت:"گفتم خبر ... نگفتم خبر میاد در خونه ات رو می زنه ... گاهی وقتا آدم باید خودش دنبالش بره ... کاری نداره"
زن نالید:
"کاری نداره ... برم بگم چی؟ بگم نره .. هان؟"
"خوب یه همچی چیزی"
"اونوقت اگه اون ساکت بمونه یا مؤدبانه بگه کاری نداری چی؟"
مادام بیرون رفت ... مشتری تازه را به اتاق انتظار راهنمایی کرد و با سیگار روشنی برگشت
"حالا رفته یا نرفته؟"
زن آرام شده بود:
"نمی دونم ... فقط میدونم خوشحال نیستم ... حتی اگه نره"
مادام چشمکی زد:
"از ته دلت خبر دارم ... اگه یکی خیلی خیلی دوستت داشته باشه خوشحال میشی"
پک محکمی به سیگار زد:
"عشق های این دوره عشق نیستن ... کج و کوله و ناقصن ... زنا این رو که می فهمن میان پیش من"
زن دوتا اسکناس رو روی میز گذاشت ...
"که تو کاملش کنی؟"
"نه جانم ... که ته موندشو براشون نگه دارم"
زن جوان روی میز خم شد
"می تونی مادام؟"
"گاهی وقتا آره ... گاهی ام نه"
فنجان را دوباره چرخاند
"ولی میشه برای تو یه کاری کرد"
چشمان زن برق زد
"جدی؟"
"بی تعارف ... این رو من نمی گم .. فالت می گه ... بیا نزدیک تر..."
زن سرش را جلو برد
"این راه رو می بینی.... آخرش یه روشنایی یه ... درست مث رنگین کمون بعد از بارون ...."
دستش را مثل رنگین کمان قوس داد و ماند تا زن آن را حس کند ... زن لبخند زد
"بگو مادام"
مادام بلند شد
"می بینی که مشتری دارم "
زن اسکناس نوی دیگری روی پول های روی میز گذاشت
مادام نشست
"زن قد بلندی که تو اسمش حرف "ز" هس پشت سرت حرف می زنه ... ولی نگران نباش ... نمی تونه کاری بکنه ... دلت رو صاف کن و شک نکن ... اعتماد پرنده ی خوشکلیه که نباس از دلت پر بزنه و بره ... می فهمی؟ والا بیچاره میشی...."
صدای چند سرفه پشت سر هم از اتاق انتظار آمد... زن شقیقه هایش رامحکم فشار می داد و به دهان مادام خیره بود که کلمه ای را از دست ندهد ... مادام بلند شد ... زن بازویش را گرفت..
"بگو مادام ... بازم بگو"
کیف پولش را روی میز سراند ....
یکشنبه بیستم دی 1383
پنجره روبرو
اول:
روبروي پنجره اتاق من يك پنجره است و آدم هايي كه در آن زندگي ميكنند...راه ميروند نفس ميكشند . اتاق كسي است كه من نشناخته دوست دارم كسي كه با من بارش برف ها را نگاه كرده كسي كه نور اتاقش همدم تنهايي اتاقم است! قدش بلند است يا نيست(از اين فاصله معلوم نيست) قيافه اش را نمي بينم اما هر از گاهي كه به بالكن اتاق ميآيد و دست هايش را زير دانه هاي برف ميگيرد دوباره عاشقش ميشوم دوباره نگران خاموش و روشن شدن هاي چراغ اتاقش ميشوم دوباره ديوانه پنجره نشين ميشوم!
دوم:
دلم ميخواهد برايش نامه بنويسم نامه اي از منظره هاي آشناي اتاقها يمان از شب بيداري هايمان از پرسه هاي گاه و بي گاهمان زير باران و برف....از بالكن هايي كه ستاره ها را به هم نزديك ميكند دلم ميخواهد برايش از تنهاييم بگويم از خستگيام از اتاق بي انتهايم...
سوم:
امروز ميبينمش او را كه دوست دارم نديده دوست دارم كافي است قبض تلفن را از كنار در خانه شان بدزدم بعد با احترام زنگ بزنم و با شادي منتظر ديدن همدم شبهاي تنهاييم باشم امروز ميبينمش آنكه دوستش دارم انكه اسمش را نميدانم اما دوستش دارم امروز ميبينمش و دوباره عاشقش ميشوم شايد او هم...
آخر:
در همسايگي ما پسر عقب مانده اي زندگي ميكند كه دندان هايش يكي در ميان ريخته و چشم هايش لوچ است.اين پسر همسايه با آن دهان كج و كوله و دماغ آويزان خيلي شاعرانه فكر ميكند.... دستش را زير بارش باران و برف ميگيرد ساعت ها كنار پنجره مينشيند و شبها ستاره ها را ميشمرد اصلا براي من مهم نيست ولي اين پسر عقب مانده كه همسايه روبرويي ماست يك پايش هم ميلنگد و اصلا هم نميتواند حرف بزند خواستم بدانيد!
دوشنبه چهاردهم دی 1383
اندر احوالِ شیخ و درویش..
آن کرم سفید کوچمولو، آن دندان خور شکمو، او که دلتنگ بود و با هر معشوقه بر سر جنگ بود، آن در سوراخ تاریک دندان خزیده، آن بلاگفا برگزیده، او که خیل یارانش به هزارها رسید و هر روز از برای بجا آوردن رسم وفا هزار وبلاگ بدید، آن گرفتار در بحران هویت، آن به تنگ آمده از فردیت!! سیدنا و مولانا، امینی کرم دندون، در گوشه ای از دنیا بزیست که احدی را آگاهی نبود از هیز لوقیشن(۱).
روزی بر سر کلاس بودند با شیخ مسعود (سلمه الله) ، تکه دندانی می جوید و فکر "بو بو" در سر می پرورید. مسعود را ندا بداد که خسته شدیم بَسکه دندان جویدیم و "بوبو" پروریدیم.. و مسعود فی الحال گیری به استاده(۲) داد و هر دو، بلکه کل یاران و شاگردان را اوقات مفرح گشت و آن روز به کام بود تا به شب.دیگر روز به راهی می خزید با یاران در راهی برف گرفته تا به کمر. یاران گفتند یا سیدی، اذنی بده تا بر دوش گیریمت که "سرما سخت سوزان است"(۳) فرمود که "دمتان گرم و سرتان خوش باد"(۴) و بسی سواری بخورد تا منزل و حالی ببُرد.
گویند ارادت تام به وبلاق(۵) و وبلاق نویسی داشت و اگر آب بخورد، در وبلاق بنوشت، با آب و تاب. و یاران می خواندند و کف بزدند و هورا بکشیدند، بسیار. نقل است درویش دنیا بینی را گذر افتاد به وبلاقش. جمله ای بگفت و برفت. شیخ نعره ای بزد و از حال برفت. یاران بر سر زدند و جامه ها دریدند.. پس به هوش آمد و یکی از جمله خواص را مامور بکرد که خانقاه درویش بجورَد(۶) و او جُست و نشانی به شیخ داد، با کروکی. به شب، در لباس مبدل به خانقاه درویش رفت و استماع کرد هر آنچه درویش به دوستان بگفت. کاغذ دعوتی بنوشت و به درویش داد و برفت. دیگر روز، درویش اجابت دعوت کرد و هر آنچه از رموز زیبا بینی دنیا بود به او بیاموخت، تام و تمام. پس قرار بگذاشتند که درویش در دندانِ شیخ رحل اقامت بیفکند و گاه و بیگاه جمیع یاران را مستفید بگرداند به افاضات. پس کانترَکت(۷) بنوشتند و انگشت بزدند و جمیع یاران را خوش آمد و بسیار بزدند و برقصیدند از شادی. تمه(۸)
کلمه ها و ترکیب های تازه:
۱-هیز لوقیشن: هیز لوکیشن، هیز به معنی "او" و "لوکیشن" یعنی محل استقرار.. محل استقرار او. در بعضی نسخ، مخفیگاه.
۲-استاده: با کسر الف، ایستاده و با ضم الف استاد از جنس نسوان. منظور نگارنده مورد دوم است به یقین.
۳و۴-شعر زمستان، سروده استاد اخوان.با اندکی دخل و تصرف.
۵-وبلاق: وبلاگ، تار نوشت.
۶-بجورَد: بیابد، پیدا کند، برایش جستجو کند
۷-کانترَکت: قُنتُرات. قرارداد.
۸- تمه: در بعضی نسخ، تمت. تمام و پایان معنی می دهد.
نوشته شده توسط س (درویش قبل از این..!!).
شنبه دوازدهم دی 1383
....نمی بخشمت...
دیشب شاید از بدترین شبهای عمرم بود...اولش می خواستم این حرفارو واست میل بزنم...اما بعدش دیدم که اینجا واسه من انقدر مقدس و پاکه...که واسه گفتن حرفام بهت نیاز به هیچ سوگندی ندارم....شاید این آخرین عاشقانه من به تو باشه...شاید مطلب بعدی من فقط درد دل...خاطره...یا هر حرف دیگه ای باشه...غیر از یه عاشقانه آرووم....
الان با گذشت یه روز تازه دارم می فهمم...درد دوری میتونه چقدر سخت باشه...اما می خوام قبولش کنم...می خوام بپذیرمش..آخه تا کی باید از دست تو و حرفات و کارات احساس حقارت کنم؟؟....نازنینم!تو بی انصاف ترین و بی وفا ترین عشق روی زمینی
...انقدر خودخواهی که نمی فهمی صادقانه دوست داشتنت رو نباید با حماقت برابر کنی...انقدر بالایی که نمی بینی...گاهی بالا بودن از هر پایینی پایین تره....دیشب برای اولین بار فهمیدم که تو این ساده دوست داشتنو...با نفهمی...حماقت..ضعف...منت کشی...یا هر چیز دیگه یکی می کنی!!...و چه دردناک بود لمس این حقیقت
...راستی؟تو فکر می کنی کی هستی؟؟..آدمی که به یه آه بنده...چرا باید انقدر مغرور باشه؟؟...تا ساعتها بغضم تموم گلومو پرکرده بود...وقتی همه به هم تبریک عید رو میگفتن...من داشتم به مرگ همه آرزوهام تسلیت می گفتم...دیشب برای اولین بارازت بدم اومد...دیشب برای هزارمین بار از خودم متنفر شدم...دیشب تا صبح به این فکر می کردم...که ایکاش هیچ وقت ندیده بودمت...که ایکاش قدم تو سرنوشتم نمیگذاشتی...که ایکاش دوباره بر نمیگشتی...راستی؟؟برگشتی که چی بشه؟؟...چیو می خواستی به من و خودت ثابت کنی؟؟..تو هنوز نفهمیدی من با بقیه فرق می کنم؟؟..خواستی بگی همیشه برنده ای؟؟..خب!باشه.بازم به خودت ببال که بردی!!..اما به چه قیمتی؟؟...دیشب ساعتها فقط با خدا حرف زدم...ازش خواستم که قوی ترشم...که بزرگ شم...که باز یه معجزه بهم بده...که من بیشتر از این شرمنده و سرافکنده نشم....و امروز برای اولین بار می خوام یه عاشقانه به نوعی دیگه برات بگم...تا بفهمی توبرزخ بودن چه شکلیه....
نازنینم!...برات عذابی وحشتناک آرزو می کنم که به اون«دچار»شی...و من می دونم«دچار»عذاب شدن چه معنی داره!...
برات دوستی رو آرزو می کنم که بپوسوندت...بریزوندت...بکاهدت...و...اون موقع که «دچار»شدی...اون وقت که گرفتارشدی«بروندت»!...
برات زندگی آرزو می کنم پراز لحظات کوتاه خوشبختی...پراز شیرینی و حلاوت داشتن...مالکیت..اما پر از طعم تلخ و گس بی کَسی!!...
برات روحی آشفته و پریشون آرزو می کنم...که آرزوی پروازش باشه و پرپروازی...اما هم پروازی نداشته باشه!!...
تو رو ...بی تو...دور از خودت آرزو می کنم...تا دیگه به خودت نبالی!!...
تورو...بی من...دوراز من...تنها...بی یاور...بی یار...بی همپرواز...بی همراه...آرزو می کنم...
تورو نفرین می کنم...که بمونی...که بپایی..که هر روز بیشتر و بیشتر گرفتار شی...که بیشتر بمونی....و بیشتر بپایی...و «بیشتر»تو مرداب عمیق تنهایی فرو بری!!...
برای روحت...باتلاق آرزو ...آرزو می کنم!!...
برات تبی به سنگینی تب خودم آرزو می کنم...که می دونم تاب نمیاری...که میدونم از هم میپاشی...که می دونم فرو میریزی!!...
تورو با همه و بی همه...تو رو با همه...و بی من آرزو می کنم!!...
فقط کاش بهم میگفتی چرا؟؟...چرا من؟؟...

خدایا!ممنونم...شکر...
می دونم دلم برات خیلی تنگ میشه...میدونم از دوریت رنج میبرم...اما تا خودت نیای و برام دلیل همه این چراها رو نگی...ترجیح میدم تو برزخ خودم بمونم....نمی بخشمت...به خاطرهدیه این برزخ نمی بخشمت....
من میروم...اما رسمی سبز به یادگار میگذارم...که بماند...
رسمی سبز که یادآورپایان آشفتگی ام باشد و...شوریدگی وصالم...
من میروم...اما دلم را با همه شوریدگی...عشق....صداقت به جا می گذارم...که بماند...
از خانه دل تو می روم...هرچند جای دیگری خانه ندارم...
خانه ام را می گذارم که بماند...
که یادآور کانون مهرم به تو باشد...
غریب می روم!!
پنجشنبه دهم دی 1383
هی...!
تو که هر وقت شیطنتت گل میکرد می اومدی پیش من تا به هوای اسکمو آلوچه زنگ تفریح مدرسه رو دودر کنیم و بزنیم بیرون.... تویی که از وقتی ریش گانزی گذاشتی احساس کردی بزرگ شدی و منو تحویل نمیگیری ...
یادته اون وقتا؟... امروز انشا ننوشتم.دفترتو از زیر میز رد کن...1 2 3 ... 100 بیام؟دیدمت از پشت تیر چراغ برق بیا بیرون ... بدو دیگه فقط یکی مونده زودتر هفت سنگ ...سرخی من از تو زردی تو از من نه نه اشتباه شد برعکس بود انگار ...
چی شده امروز؟چرا حرف نمیزنی؟مثل اینکه تو باغ نیستی... ببینم به چی زل زدی ؟تو مود نیستی؟نکنه ....ای شیطون !!... پایه ای بریم کوه؟قرار داری؟باشه.یه وقت دیگه میریم ... فاز نمیده تیریپم؟شوخی میکنی؟ ... ا
ومدی منت کشی؟ واقعا؟آشتیه آشتی؟ ... یادته؟ قول آشتیتم دیگه باور نکردم.آخه خیلی وقت بود گمت کرده بودم یادم نیست کی؟کجا؟تو کدوم غروب جمعه.وسط کدوم کوچه گلی قدیمی تو تاریکی کدوم شبی که به بهانه هواخوری زدیم بیرون ... خودتی نه؟ شناختی؟ای بابا منم دیگه این همه نشونی بس نبود؟...بابا حافظه!بابا معرفت!بابا مرام ... ممنون... تو چطوری؟چی؟cdجدید؟نمیدونم نه فقط ایرانی دارم ... چی؟ خیلی قطع و وصل میشه نه ؟ الان کجایی؟ نمیشه ببینمت؟ چی میگی؟ وقت نداری الان؟خط نمیده؟این که گفتی چی بود؟id؟off بذارم واست؟الو صدات نمیاد ... الو؟ الو؟...
یکشنبه ششم دی 1383
من « باد » را فهميدم
و چنان اين ها با هم ترکيب شدند و در هم پيچيدند که ديگه تفکيک کردنشون ... فکر کردن بهشون ... و درک کردن هر کدوم جداگانه ازعهده ی آدم خارج است ... ديگه می شه کار اون راهب های ذن و مراقبه هاشون .....
بعضی وقت ها آرزو می کنم کاش يا عمر نوح داشتم ... يا آدم فوق العاده ای بودم و می تونستم تک تک اينها را در چهارچوب زندگی عاديم درک کنم ...... ولی وقت می خواد و يک روش زندگی متفاوت ... که من هيچ کدوم را ندارم .... !
بعضی وقت ها دلم می خواد می تونستم يک لحظاتی ذهنم را از همه چيز خالی کنم و فقط به يک چيز و به يک جنبه ی يک چيز فکر کنم ... مثلأ فقط به صدای باد .... حتی وزش اون را هم روی پوستم حس نکنم ... يا برگ درخت ها را که تکون می ده نبينم .... همه ی گيرنده های ديگه ی بدنم از کار بيفته ... فقط گوش هام باشه و صدای اون ..... اونقدر گوش بدم تا بالاخره صدای باد را درک کنم .... بفهمم کِی غمگين است .... کِی شاد است .... کِی عاشق است .... و از همه مهم تر چی می خواد به ما بگه ... بفهمم صدای باد به وجود اومد تا ... ما چی را ياد بگيريم ..... ؟
بعد برم سراغ لمس کردنش ... دوباره نه ببينمش .. نه بشنومش ..... فقط اونقدر جلوش بايستم و پوستم حسش کنه ... که درک کنم که برای چی باد ما را در آغوش خودش می گيره ...... بعد برم سراغ ديدنش .... چشيدنش ... و .....
و بعد از تمام اين ها ..... تازه شايد بتونم ادعا کنم که من « باد » را فهميدم .... !
بعد برم سراغ يک چيز ديگه ...... و ......
امشب به طور ناگهانی اين حس برای لحظاتی به سراغم اومد ... البته نه با اين جزئيات ... ولی خيلی غريب .. متفاوت ... وعميق بود ....
برای چند لحظه ذهنم از همه چيز خالی شد ........... فقط صدای شرشر بارون را کاملأ می شنيدم و چشمهام بدون اينکه بتونم تکونش بدم به شاخه های يک درخت دوخته شده بود ... باور کن که هيچ چيز ديگه ای را نمی ديدم .......
درخت دور بود و کاملأ تاريک .... پشتش , اون طرف آب ... چراغ های شهر روشن بود و همينطور چراغ های کشتی های روی آب .... و همين ها ضد نورش کرده بود ....
اطرافش درخت های ديگه هم بودند و همينطور چند تا نيمکت .... ولی من در اون چند لحظه از کل وسعت منظره ی رو به رو فقط همون درخت را می ديدم .... بدون اينکه هيچ تلاشی برای اين کار بکنم .......
مثل اينکه برای چند لحظه يکی کره زمين و تمام متعلقاتش را کاملأ پاک کرده بود ... از جلوی چشمم و از توی ذهنم ....
هيچ صدای ديگه ای نمی شنيدم ... و صدای بارون دقيق تر وبلندترازهميشه توی گوشم بود ... و من تازه بعد از اينکه از اون حالت دراومدم مبهوت موندم که چطور قبلأ نفهميده بودم که بارون ... اين همه نت موسيقی توی خودش داره ....... !
مهم اين بود که اون لحظه کل زندگی من خلاصه می شد در..... يک درخت...... و يک صدا ... ! ذهنم از هر چيز ديگه ای تهی شده بود ... و در چنان حالت خلسه مانندی فرو رفته بودم که يک آن شک کردم ديگه بتونم به دنيای عادی برگردم .....
فقط دلم می خواست در اين حالت باقی بمونم ..... تا آخرش .... من باشم ... واين درختی که نگاهش می کنم ...... واين صدايی که توی گوشم است ....... همين ! بدون هيچ فکری .... انگار بالاخره يک گوشه ی اين شهر ..... اون چيزی که می خوام را پيدا کرده بودم ....... ! ولی حتی به اين هم فکر نمی کردم ..... فقط حضور يک حس بود .... و ديگه هيچ ........ !
و واقعأ که رسيدن به اين هيچ چقدر سخت است ......
وقتی آروم آروم از اون حالت در اومدم ... مغزم دوباره شروع به کارکرد و چنان به سرعت افکار پراکنده و عجيب ذهنم را پر کرد که تلافی تمام اون لحظات هيچ را درآورد ... ! تازه متوجه شدم که چهار ستون بدنم داره به شدت می لرزه و بدنم هم يک کم خشک شده از سرما ...
يک آن به ذهنم رسيد که شايد کل زندگی همين باشه ..... به همين سادگی .... يک لحظه ... يک تصوير ... يک صدا .....
و بعد همينطور که دوباره به اون درخت نگاه می کردم از ذهنم گذشت که شايد مرگ هم همين است ...... و ياد آدمی افتادم که برام تعريف کرده بود زير يک پلی در تهران می خوابه که زمستون ها از کل آدم هايی اونجا خوابيده اند به طور معمول هر صبح ۶-۵ تاشون ديگه هيچوقت پا نمی شن ........
چند لحظه به بدنم که يخ زده بود فکر کردم ....... و به حسی که بعضی آدم ها ممکنه داشته باشن .. وقتی که تنشون از سرما خشک شده ...... ذهنشون ديگه درست کار نمی کنه .... و ممکنه در اون آخرين لحظات....... ديگه زندگيشون شده باشه يک درخت ....... و صدای بارون ........ تا تموم بشه .... !
یک آن حس کردم شايد مرگ در لحظات آخر برای اون آدم ها .. يک چيزی باشه قوی تر از اين حس فوق العاده ای که من الان داشتم ...... کسی چه می دونه ........ شايد اون ها هم در اون لحظات از فهميدن اينکه کل معنی زندگی در يک درخت يا صدای بارون وجود داشته ..... توی دلشون لبخند زده باشند ......... و فرداش يک عده آدم هايی که توی ماشين هاشون هستند و با عجله می رند دفترهای کارشون ... جسد هايی که شهرداری جمع می کنه را ببينند ..... و در حالی که دارن دوباره به ساعت هاشون نگاه می کنند که ببينن چقدر دير شده , زير لب زمزمه کنند : بدبخت ها ........ و برند ....... ! و زندگيشون همينطور بگذره ...... و شايد هيچ وقت هم نفهمند که زندگی شايد يک درخت ... يا صدای بارون بود ......... و ديگه هيچ .... !
خیلی طول کشيد تا تونستم از فکراون آدمی که می دونستم الان يک جايی اون طرف کره زمين ... توی اون شهر ... کنار خيابون زندگی می کنه بيرون بيام .....
آدمی که برای هرکی راجع بهش حرف می زنم , فقط می گه : آخی ........ بيچاره ....... ! وهيچکس نمی فهمه که اون اصلأ بيچاره نبود ..... !!!
و اکثر اوقات از خيلی جنبه ها .... ما از اون بيچاره تريم ..... !
آروم چشمهام را بستم و مثل ديوانه ها با درخت حرف زدم ... و با بارون .....
ازشون خواستم که همين الان از طرف من به اون آدم بگن ....... که الان دارم بهش فکر می کنم ...... که توی ياد من هست ...... و اينکه اميد دارم توی هر خيابونی که هست يا زير هر پلی ....خوشبخت باشه و رها ... درست همون چيزی که بود .... : با يک زندگی اندازه ی يک بقچه.... و يک قلب به اندازه ی همه ی پل ها و خيابون های شهر .....
کسی چه می دونه ... ؟ شايد الان شاخه های يک درخت يا قطره های يک ابر کوچولو توی تهران ... کنارش نشسته باشند و آروم آروم جملات من را توی گوشش زمزمه کنند .......
بدنم حالا با شدت بيشتری می لرزيد و من يکدفعه غمگين شده بودم ...... فقط دلم می خواست از عمق اين فکر های تازه ... زار بزنم ..... ولی حتی قدرت گريه کردن هم نداشتم ......
دلم می خواست گريه کنم که گاهی اينقدر فراموشکارم و همه چيز يادم می ره .... که اينقدر تمام زندگی ... دقيق ... پيچيده ... عجيب ... و در عين حال خيلی ساده است ... و من چشمم را روی همه ی اين ها بستم ......
دلم می خواست گريه کنم که به جای شروع کردن تک تک اين ها .... خودم را توی يک چهارديواری حبس کردم و صبح تا شب نسخه های فلسفی مسخره برای زندگيم و شخصيتم می پيچم .... !
دلم می خواست گريه کنم که اينقدر گم شدم ....
که اينقدر اين زندگی روزمره من را هم از همه چيز پرت کرده و يک مشت خزعبلات مثلأ روشنفکرانه ی قرن بيست و يکمی را شعار زندگيم کرده ..... !
می دونی .. اينها فقط يکی دو تا ازهزاران فکری بود که که در عرض چند دقيقه از ذهنم گذشت ... و قبول کن که هجوم ناگهانی اين همه فکراون هم با همه ی عمقش ... يکدفعه آدم را از پا در می ياره .....
نمی دونستم چه جوری خودم را از اون حالت بکشم بيرون ... و بدتر از اون نمی دونستم در جواب اينکه حالت خوبه ؟ يا چيزيت شده ؟ چه جوابی بدم .....
شايد مسخره ترينش : چيزی نيست ...... خيلی سردم است .... !!!
و همينطور توی دلم زار زدم .........
و تازه وقتی گرم شدم بود که ياد تو افتادم و مثل هميشه نگران ...... ! که مبادا دوباره با اين فکر ها اذيتت کرده باشم ..... می دونم که برای توکه اينقدر رها هستی و بکر .... چقدر اين فکرها و عذاب دادن های فلسفی زجرآور است ..... می دونم که دوست نداری من را اينجوری ببينی ........
و شروع کردم به شيطونی کردن و اين مسخره بازی های الکی ....... ولی چی کار کنم که حتی تو را هم نميشه گول زد ...... و وقتی به خودم اومدم ... ديدم جزنگاه سنگين و نگران تو و يک بغض سمج توی گلوم چيزی برام باقی نمونده ...... !
فکر کنم بالاخره دو ساعت بعدش بود که بابام توی اينترنت با دوربين پنجره اتاقم و تهران را که غرق برف بود نشونم داد ..... و اين بغض لعنتی شکست .....
اشک هام پشت سرهم می اومد.... و من ديگه نمی دونستم برای چی گريه می کنم .... ! برای خودم ... برای دلتنگی هام ..... برای پنجره ی اتاقم .............. برای رنجيدگی چشم های تو ........... برای همه اون هايی که زير پل ها نشستند و دونه های برف را نگاه می کنند ...... يا برای يک درخت ..... صدای بارون ........ و ديگه هيچ ...... ؟
چهارشنبه دوم دی 1383
یه شاخه گل و دوتا چایی
آخه چی بگم؟از دیروز که قهر کردیم فقط دارم فکر می کنم که اولین جمله ای که میشه وقت آشتی گفت چیه...همیشه وقت آشتی تو پیش قدم بودی...با یه شاخه گل و دوتا چایی سریع بساط آشتی کنون رو راه می انداختی ولی این دفعه من میخوام غافلگیرت کنم... عجیب هوس چای کردم ...
لم دادی رو مبل و انگار نه انگار...عین خیالت نیست....ته سیگارت رو که خاموش می کنی یه دستی میکشی تو موهات و بهم ریخته ترشون می کنی و زل می زنی به تلوزیون خاموش...نکنه دیوونه بشی؟...آخه من بدون تو چیکار کنم؟...
با یه سینی چایی جلوت ایستادم...نگام می کنی...چشات شده مثل یه چاه عمیق عمیق..."نمی شینی؟" نگات می کنم...موهات مثل همیشه شلخته است و دوتا چین کوچیک هم افتاده رو پیشونیت...کاش آشتی بودیم تا برات صافشون می کردم "می خوری؟" یه چایی ور میداری و توش نگاه میکنی..."چقدر موهام شلخته س..."