جمعه سی ام بهمن 1383
هر روز سر ساعت یک
محکم با ماهیتابه کوبیدم توی سرش انگار که یک مشت گنجشک روی کله اش ریخته باشن هی دور خودش چرخید و چرخید آخرش هم روی زمین ولو شد
تو این یک ساله صد دفعه بهش گفتم اینطوری یواشکی نیا و منو نترسون دیوونه فکر نمیکنه اگه یک دفعه غش کنم خدای نکرده زبونم لال. دلم به حال خودش می سوزه من که به فکر خودم نیستم!بدون من چطوری میخواد زندگی کنه؟!
مطمئن بودم مثل همیشه درست سر ساعت یک کفش هاشو آروم در میاره و بعد پاورچین پاورچین خودشو به آشپز خونه میرسونه من هم که مثل همیشه پشت به صحنه ام! و بعد ... ولی این بار دیگه یادم مونده بود .ایندفعه دیگه من بودم که میخواستم غافل گیرش کنم طوری این کار رو میکردم که دیگه توبه کنه اینطوری منو بترسونه !وای مثل اینکه خیلی محکم زدم چرا بلند نمیشه؟نکنه ... نه من چطوری بدون اون نفس بکشم؟
تکونت میدم .دوباره.نه انگار تو داری منو تکون میدی .یهو بر میگردم .چشمهای نگرانت همه چیز رو به من میگن میخندم نه ماهیتابه ای تو کار هست نه تو روی زمین ولو شدی یاد قرارمون می افتم هر روز ساعت یک تو آروم آروم بیا و منو بترسون ...
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383
همون شب بود بوبو ...
و من مأيوس شدم ..... ترجيح می دادم لبخندت به خاطر برق چشمهام باشه .... همون برقی که هميشه وقتی اولين برف می ياد , می شينه توی چشمهام .......... برق ديوانگی کردن در يک شب برفی .......... برق وجود داشتن يک رابطه غيرعادی بين من .... و برف ..... !
شانه هام را بالا انداختم و خنديدم ...... دوباره شروع به جست و خيز کردم .... در حال دويدن نگاهی به دستکش هام انداختم ..... قرمز قرمز ..... از دست هام بيرون کشيدمشون و پرتشون کردم روی برف ها ....... نشستم و دست های لختم را توی برف فرو کردم ..... تا آرنجم رفت توی برف ..... تا مغز استخونم تير کشيد .... و من از لذتش چشمهام را بستم ....
تو جلو می رفتی ...... هيچ کدوم را نديدی ....... فقط شالگردنت را اونقدر بالا کشيدی تا نصف صورتت را گرفت ... و غر زدی : اَه ....... لعنتی چه سوزی هم داره ..... !
و من را نديدی که پشت سرت نشستم ... دستهام را پر از برف می کنم ... و به آسمون می پاشم ...... تيکه های برف روم می شينه ....... و من انگار باهاشون گرم می شم ....
همون شبی که از ذهنم گذشت انگار همه ی مردم شهر خوابيدند ..... جز من و تو .............. و همون لحظه بود که به يک خيابون ديگه ی پارک پيچیديم و چشممون به دختر و پسری افتاد که کنار نيمکتی با هم حرف می زدند .... و تو گفتی : آخيش ..... بالاخره دو تا آدميزاد ديديم ... !
و من بی توجه به اون دو نفر ... باز هم به سمت درخت بعدی دويدم ... شاخه هاش را تکون دادم و به خودم که شکل آدم برفی شده بودم خنديدم ....
تو به نيمکت بعدی رسيدی ....... بعد از اينکه برف های نيمکت را تکوندی و با دستمالت خشکش کردی ..... نشستی و رو به من کردی : بيا يک کم بشينيم ..... و يک لبخند عاشقانه و خجالتی روی صورتت نقش بست : نمی دونم می بخشی که توی اين هوا کشيدمت بيرون يا نه ......... .... ولی فقط به خاطر اين بود ....... که دلم خيلی برات تنگ شده بود ......... !
و من زل زدم به دستهايت ...... که کاملا توی اون دستکش های چرم سياه گرم بود و غريبه با برف.......... دوباره شروع به بپربپر کردم........ دورو بر همون نيمکتی که نشسته بودی ... انگار که هيچی نشنيدم .......
یادته بوبو؟ نميدونم چرا هر ثانيه اش يادمه! نه همیشه .... فقط وقتی که اولين برف سال می ياد يادم می افته..... ! وامشب اينجا داره برف مياد................
يادته گفتم : ولی خيلی قشنگه............. نگاه کن .... انگار همه برف ها صورتی اند.... صورتی کم رنگ... عين خامه های کيک .... ونگاهم ناخودآگاه رفت به طرف آسمون ...... که ابری بود و قرمز ..... قرمز قرمز ......... درست مثل گونه هام .... ! و بعد درخت های کاج را نشونت دادم : من عاشق اين کاج هام که زير سنگينی برف خم می شن ....! و تو يک لبخند ساختگی روی لب هات نشوندی و مثل يک دلقک بی استعداد دروغ گفتی : آره ...... خيلی قشنگه ! و دستهات را بغل کردی ..... : فقط کاش اينقدرسرد نبود ... !!! اين قسمت آخر را که می گفتی قيافه ات راستگوتر شده بود !!!
همان شب که من يک گوله برفی کوچولو درست کردم و آروم آروم شروع کردم به غلتوندنش روی برف ها ...... و کم کم شد يک توپ گنده ....... تمام حواسم به کارم بود که نزديک نيمکت اون دو نفر شدم و تازه صدای گريه ی دختر را شنيدم ..... همون طور که خم بودم سرم را آوردم بالا و نگاهم روی صورت دختر ثابت موند .... ريمل هاش پايين اومده بود و صورتش را سياه کرده بود .... معلوم نبود به خاطر گريه است يا به خاطر برف هايی که روی صورتش اومده ....... يک آن نگاهمون به هم گره خورد .... خيلی کوتاه..........ولی اون سريع نگاهش را از من گرفت........ زار زار گريه می کرد و زير لب چيزهايی می گفت......... پسر پشتش به من بود ... و يک بند حرف می زد ..... يک بار وسط حرف هاش دست دختر را گرفت ..... دختر به شدت دست هاش را بيرون کشيد .... و نگاه من روی دست هاش باقی موند ..... دستکش دستش بود ..... دستکش قرمز ..... ! و من يکدفعه دست هام يخ کرد ..... توپ برفيم را ول کردم ... صاف وايسادم ... و به دست هام نکاه کردم ..... بی حس شده بود ... و کوچيکتر از هميشه به نظر می رسيد ..... درست مثل همون موقع هايی که يخ می زد و و انگار خواب رفته باشه تير می کشيد ..... و تو دلت ضعف می رفت و قربون صدقشون می رفتی .....
همون شب بود بوبو ...... همون شب که به سمتت برگشتم و گفتم : می خوای بريم ؟ و تو از خدا خواسته مثل برق از جا پريدی و به سمت خروجی پارک به راه افتادی .... و تو دلت ذوق کردی که بالاخره داری خلاص می شی از هر چی لذت سرد و يخزده است از خامه های صورتی و کاج های آويزون ......
يادمه پشت سرت به راه افتادم .... دوباره حواسم را به ريتم قدم های رقص مانندم دادم ... و آوازم را از سر گرفتم : يک شب مهتاب ..... ماه می ياد تو خواب .... من را می بره .... ته اون دره ....... اونجا که شبا .... يکه و تنها .....
يادته بوبو ... ؟ همون شب بود که اين اسم را روت گذاشتم ........... نمی دونم چی شد که يکدفعه وایسادم .... چرخيدم و به اثر پاهای خودم روی برف های پشت سرم نگاه کردم که هيچی ازشون معلوم نبود و بهم ريخته و شلوغ بود ......... و به اثر پای دقيق , منظم و محکم تو روی برف های جلويی ....... يکدفعه مثل اينکه جواب يک سوال بزرگ زندگيم را پيدا کرده باشم , گفتم : بوبو !!! و تو چرخيدی و با حیرت بهم نگاه کردی ......... و من مبهوت تکرار کردم : بوبو ! می خوام صدات کنم بوبو !
و به خدا الان هم که فکرش را می کنم يادم نمی ياد که بوبو شخصيت يک کتاب بود ... يا کارتون در زمان بچگيم ......... فقط يک تصوير تو ذهنم است از جاپای دقيق , منظم و محکم يک اسب روی برف ها ...... يک اسب به اسم بوبو ....... باور کن بعدها تمام کتاب های بچگيم که مامان کرده تو يک کارتن و گذاشته تو زيرزمين را زير و رو کردم ..... هيچ اثری از اسبی به اسم بوبونيست ... و تصويری از سم هاش توی برف .................................. ولی حاضرم قسم بخورم که همچين چيزی وجود داشت ........ شايد تو يک کارتون ........ نمی دونم ... يک تصوير واضح و گمشده از دوران کودکی .......
ديگه به خيابون اصلی رسيده بوديم .... و صدای موتور يک ماشين که تو برف ها گير کرده بود و هی سر می خورد .... داشت سکوت صاف و آروم يک شب برفی را به هم می ريخت ..... و تو نگران ماشين بودی که نکنه نتونی تکونش بدی و من بی مقدمه يهو گفتم : من بستنی می خوام ... ! دوباره با سرزنش يک پدر نگاهم کردی .... : باز هم بستنی ؟ اون هم تو برف ... ؟ و انگشتت را به سمتم تکون دادی و مثل معلمی که برای يک شاگرد کودن درس را توضيح می ده , گفتی : تو اين هوا فقط بايد چای خورد ..... چايی داغ ... ! و من سرم را به شدت تکون دادم ..... اين «بايد» را نمی فهميدم ...... مثل خيلی «بايد»های ديگه ....... که نمی فهمم .... !!!
به محض اينکه پشتت را به من کردی مثل يک بچه ی بازيگوش که هيچ چيز نمی تونه شادی روز تولدش را خراب کنه ... دهنم را تا جايی که می تونستم باز کردم و صورتم را توی برف های نزديک ترين ماشينی که کنارم بود فرو کردم ..... دهنم پر از برف شد .... دندون هام تير کشيد .... و من انگار خوشمزه ترين بستنی دنيا را خورده بودم .... !
همون شب بود بوبو ............ همون شب که بدون اينکه اتفاق خاصی بيفته .. يک فصل تصورات من راجع به تو برای هميشه از بين رفت ....... همون شب که بی هيچ اتفاق خاصی ... اين جرقه توی ذهن من زده شد که چيزی اين وسط اشتباه است ......... و از همون جا شروع شد و نتيجه اش اين شد که الان که دارم اين ها را می نويسم , نمی دونم که تو کدوم نقطه از دنيا هستی ........ کسی چه می دونه ... شايد اصلأ رفته باشی استوا .... !!! جايی که هيچ وقت يخ نزنی ........... !
می دونی بوبو ...... درست نزديک ماشين بوديم و تو داشتی آروم و شمرده جملات عاشقانه تو گوشم می خوندی و من ذهنم غرق يک درگيری ديگه بود ........ و يهو ازت پرسيدم : ريمل های من نيومده پايين ؟! چند لحظه مبهوت موندی ... به دقت به صورتم نگاه کردی و دوباره برق تحسين تو چشمهات اومد : نه ... ! و بعد يکدفعه خنديدی ........... می دونم به چی فکر کردی که خنديدی : از دست اين دختر ها ...... من دارم از عشق می گم ..... اين به فکر آرايشش است ....... !
و نفهميدی که دقيقأ به خاطرعشق بود که صورت اون دختر از جلوی چشمهام کنار نمی رفت ....... و دستکش های قرمزش ......
و شايد همون بود که باعث شد اين فکر توی سرم بيفته که نمی خوام يک روزی بَِِدل اون دختر باشم ........ يک دختر .... با دستکش های قرمز ... که به جای اينکه توی برف ها برقصه و آواز بخونه ...... مجبور است کنار يک نيمکت بايسته .... بجنگه ...... و گريه کنه ...... !
آره ..... دقيقأ همون شب بود بوبو ..... که وقتی تو ماشين بخاری ها را زدی ... تازه به فکر دست های من افتادی و با تعجب گفتی : دستکش هات کو ؟؟؟ و من اين بار از ته دل خنديدم ...... از ذوق يک لجبازی بچگانه ..... با همه اون های که اصرار دارند ديوانگی های يک شب برفی را از من و دنيای کوچيکی که ساختم بگيرند ........
امشب برف می باريد بوبو ......... تمام شهر سفيد شده بود ......... و من بيرون رفتم ......... خنديدم ........ آواز خوندم ......... روی برف ها غلتيدم .......... بستنی يخی خوردم ........ و به اندازه تمام شب هايی که با برف يک قرار عاشقانه داشتم , توپ های برفی درست کردم ... !
همه چيزازهمون شب شروع شد بوبو ....
همون شبی که من فهميدم ..... توی اون رازی که بين من و برف وجود داره ....
تو فقط يک غريبه ای ........ !
شنبه بیست و چهارم بهمن 1383
دندان لق
با دوستی صحبت می کردم حرف این شد که دندان لق را باید کشید ... چون ممکنه درد کشیدنش یه مدت کوتاه آدم را عذاب بده ولی بهترازاینه که یک عمر آدم مجبور باشه با یک دندون لق بسازه ....
گفتم من کاملأ این را قبول دارم ولی مشکل الان اینه که آدم وقتی دندونه را کند دیگه نباید هی برگرده تو سطل آشغال دندون کشیده شده را نگاه کنه ...
گفت تو چقدرخری ! تو سطل نگاه کردن چیه ؟ مردم دندونه را شب می ذارن زیر بالشون موشه می بره تازه یک کادو بهتر به جاش می یاره ... !!!
کلی خندیدم ......
دوشنبه نوزدهم بهمن 1383
دنيای ادم بزرگا
دلم واسه بچگيام يه ريزه شده واسه اون بچه بازيا، جيغ زدنا،فوتبال بازی کردنا،وسطيامون،دوچرخه سواری با بچه محلامون ،کارتونای روزيای جمعه ساعت ۲وموسيقيه اشنای پک پک پک پک پک....پک پک پک پک پک و خيلی چيزای ديگه که همشون برام دلنشين ترين خاطره ها رو می سازن.کاش می شد واسه يه لحظه هم که شده به عقب برگردم و کوچيک شم.و خلاصه اش اينه که
می خوام از دنيای ادم بزرگا انصراف بدم. ايا کسی راهشو بلده به من ياد بده؟؟؟؟؟؟
شنبه هفدهم بهمن 1383
سر و صداهای مشكوك در سینما
قبلاً سر و صدای خِشخِش چيپس و پفك و چُسفيل اعصاب و روان آدم رو تو سينما داغون میكرد الان صداهای مشكوك شبه نالههای بچه گربه! خداوكيلی ديگه يه سريها شرم و حيا رو دو لُپی و با پوست و هسته خوردن و اگه ولشون كنی همون وسط خيابون استرپتيز میكنند و شلوارشون رو میكشند پايين و كون برهنه خِفت همديگر رو میگيرند. اينها از اينكه جلوی جماعت، جماعی هم با همديگه داشته باشند هيچ ترس و اِبايی ندارند. ای تُف به روتون. جوون هم جوونهای قديم! نمیدونم ما اشتباه رفته بوديم اونجا، يا اونها اشتباهی اومده بودند اونجا! ظاهراً يه سری از دوستانِ نسل انقلابی فكر كردند هر جايی كه يه كمی گرم و نرم بود و چراغهاش خاموش و محيطش تاريك بود، اين به معنای اينه كه اونها میتونند راحت باشند و شروع به عشقبازی و ناز و نوازش يار و بعدش هم بیخيال ديگر عناصر ذكور و اناثِ داخل سينما هر غلط ديگهای هم كه خواستند بكنند. البته لازم به تذكره، اكثر كسانی كه اونروز اومده بودند سينما، جوونهای رعنايیبودند كه بصورت جُفتجُفت تشريف آورده بودند و ظاهراً قصد داشتند تو همون وقت اندك چهره زيبای بچههاشون رو هم ببينند! شايد هم اين وسط، ما توقع نابجايی داشتيم كه فكر میكرديم میتونيم تو سينما، با خيال راحت فيلم ببينيم. هر چند اگر میخواستيم هيزی كنيم و دور و برمون رو بكاويم، كلی فيلمهای خوشگلتر و قشنگتر از پرواز لاكپشتها رو میديدم. پنداری يكی از خصوصيات تاريكی اينه كه توش خيلی ادوات و آلات به پرواز درمياد!
ولی جداً بايد يه فكر اساسی بحال سر و صداهايی كه از جاهای مختلف تماشاچيان درمياد بكنند. اين صداها نه تنها باعث ميشه كه نتونی تمركز كنی و فيلم رو درست حسابی ببينی بلكه باعث ميشه توی اون يكی دو ساعتی هم كه توی سينما هستی، عصبیتر از هر موقعی بشی. به صدا در اومدن زنگهای مختلف موبايل با انواع و اقسام ريتمهای شاد و ملودرام، از باباكرم و سريال امام علی گرفته تا موسيقی متن فيلمهای مطرح دنيا و برندگان جوايز اسكار، فيلمهايی چون Love Story ، اشكها و لبخندها، بازگشت گودزيلا، تايتانيك، خوب بد زشت، سنتی، پاپ، جاز، بلوز و راكاندرول بيداد میكنه. خلاصه تا ميايی بفهمی چیبهچيه، هی زر و زر صدای موبايله بلند ميشه، اون يكی قطع ميشه اين يكی بلند ميشه ( البته منظورم كماكان همون صدای زنگ موبايل! ) تا ميايی گوشِت با صداها آشنا بشه و بفهمی هر زنگی مال كدوم يكی از تماشاچيان عزيزه، پچپچ و نجواهای عاشقونه عقب و جلويی و بغل دستيت تو رو تا سرحد ديوانگی ميرسونه. همچين ميرن تو بغل هم و دست و بالشون توی لباسهای هم گم و گور ميشه كه آدم خيال میكنه بنده خداها معلول و عقبمونده جسمی هستند و از نعمت داشتن دست و پا محرومند!
چند باری كه سر و صدا و ضجه و ناله صندلی پشتی بلند شد، برگشتم تا چشمغرهای برم و بهشون بگم بابام جان، اينكارها خوبيت نداره، تو سينما دو سه تا بچه هم هست، حداقل از اونها خجالت بكشيد ولی ديدم نخيــــــــر! اون عزيزان نه چشمشون به من و پرده سينماست و نه اعضاء و جوارح بدنشون در راستای خط افق قرار داره. شده بودند دو جسم در يك جسم! بيخيال شدم و گفتم عيبی نداره جوون هستند و دنيای جوونی پر از شور و نشاط و برآمدگیهای جسمی و حسی هست، بذار به كاراهای عقب افتادهشون برسند ولی اونا ولكن ماجرا نبودند هی حرف زدند، هی زر زدند، هی مُخ زدند، هی لاس زدند، هی ... ديدم اينجوری كه پيش بره شايد از خود بيخود بشن و توی اون تاريكی بهويی خِفت من رو هم بگيرند! خلاصه كه اين دختر و پسر عزيز كه بدجوری درگير جريانات و احساسات عاشقونه شده بودند، همچين ريده بودند تو اعصاب و روانم كه دوست داشتم بلند شم اول خرخره پسره رو پاره كنم و بعدش هم يه جای دختره رو! تصميم داشتم برگردم و كليد خونه رو بدم به اونها و بگم، بابا جون شما دو نفر پاشين برين خونه به كارهاتون برسين، تا ما هم بتونيم فيلممون رو ببينيم كه خوشبختانه فيلم تموم شد و احتمالاً همه چيز بخير و خوشی به پايان رسيد
دوشنبه دوازدهم بهمن 1383
گرگهای کرمانی
(آقایمیمون بی مغز عزیز ... ما کپی رایت و این حرفا حالیمون نیست .... گرفتی داداش؟ اگه رضایت داری که هیچی ... اگه نداری میتونی سرتو محکم بکوفی به دیفال!!)
فرض کن که ...
زیر آوار موندی و بعد از 5 روز تلاش بی وقفه زیر آوار، نوک انگشتت به موبایلت می رسه وقتی با آخرین جونت دکمه ریدایال رو میزنین همون موقع یه بوق بوق می شنوی یعنی که باتریم تموم شده ...
فرض کن که ...
داری خسته و کوفته از یه کنفرانس حمایت از حقوق زنان و کودکان بر می گردی. اونجا یه سخنرانی عالی کردی و هزار نفر ازت هزار تا سئوال بی ربط پرسیدن و تا نصف شب علافت کردن، ولی وقتی نصف شب داری می ری خونت یه بوکسور سنگین وزن جلو راهتو می گیره و بهت تجاوز می کنه ...
فرض کن که ...
فرض کن هنوز زیر آواری. صدای سگهای زنده یاب رو می شنوی که تا بیست متری تو رسیدن ولی هر چی صبر میکنی سراغ تو نمی آن، آخه بیست متری محل تو یه مغازه قصابی بوده ...
فرض کن که ...
همه عمرت غذای چرب نخوردی، مواظب فشار خونت بودی و وزنتو متعادل نگه داشتی ولی آخر سر بهت می گن سرطان معده گرفتی ...
فرض کن که ...
هنوز یه یه سال نیست که شوهر قبلی ایت برای اینکه حامله نمی شدی طلاقت داده ولی وقتی به خودت می آیی می بینی از اون بوکسور سنگین وزنه حامله شدی ...
فرض کن که ...
بالاخره زنده از زیر آوار درت آوردن ولی آمبولانست تو راه بم تهران چپ می کنه...
فرض کن که ...
یه عمر همه دوستاتو به علت سیگاری بودن، دقت نکردن توی انتخاب همسر و اخلاق بد و عصبانیت نصیحت کردی ولی وقتی یه شب میری خونت همسرتو با یه معتاد (از اون نوع تو جوبیاش) تو رختخواب تنها می بینی، عصبانی می شی همسرتو می زنی معتاده در میره و پلیس می رسه و مواد یارو رو تو خونت پیدا می کنه ....
فرض کن که ...
همه خواستگارات رو رد میکنی و برای احترام به شأن انسانی بچه بوکسوره رو بزرگ می کنی ولی وقتی بچه هه بیست سالش می شه یه دفعه سر و کله بوکسوره پیدا می شه و ازت شکایت می کنه و حظانت بجه اش رو می خواد.
فرض کن که ...
توی دادگاه خیال می کنی حق با توئه ولی با اینکه قاضی از جرم قاچاق مواد مخدرت می گذره، ولی مجبورت می کنه که از معتاده به علت تهمت و افترا عذر خواهی کنی ...
فرض کن که ...
سالهای سال برای جلوگیری از انقراض نسل گرگهای استان کرمان فعالیت کردی ولی نتونستی نسل اونها رو نجات بدی ولی حالا که آمبولانست چپ کرده و ته یه دره افتادی برق چشای گرگهای کرمانی رو می بینی که نزدیک می شن...
فرض کن که ...
اون بیست سالی که تو داشتی بچه بکسوره رو بزرگ می کردی دوستای دیگت کارهای تو رو دنبال کردن و حتی بعضی هاشون نوبل صلح هم گرفتن ولی دادگاه حظانت بچه بکسوره رو به تو نمی ده چون ابوت رو که نمی شه باطل کرد ...
فرض کن که ...
هر چی داد می زنی که ای بابا یه مرد که نمی تونه هر کاری که دلش خواست بکنه که! بهت می گن چون شما بچه اتون نمی شه اون حق داره هر کاری که میخواد بکنه. تو می گی آخه بابا تقصر اونه ... اونوقت بهت می گن ... اه ...نقص عضو آقاتون حتما به علت اون کتکیه که بهش زدین ...حالا دیه آقاتون رو هم باید بدین ... فرض کن حکم دادگاه اینه که قبل اینکه طلاقت بده دیه آقا رو هم باید بدی ..
فرض کن که ...
توی دادگاه غش می کنی وقتی بچه بوکسور رو ازت می گیرن. می برنت بیمارستان. اولش خیال میکنن که خودتو زدی به موش مردگی و یه آمپول آب مقطر می زنن زیر پوستت تا حالت جا بیاد ولی وقتی خوب و درست بررسیت میکنن می بینن که ای بابا تو سرطان معده داری ...
فرض کن که ...
با اینکه می گی مهرت حلال وجونت آزاد ولی باز هم کلی زندانی می کشی با اینحال توی زندان مکاتبه ای درس می خونی و دکترای جانور شناسی در مورد گرگهای کرمان می گیری ولی وقتی آزاد می شی نسل گرگهای کرمان منقرض می شن.
تو تمام درسای دکترای گرگ شناسی ات خوندی که گرگهای کرمان آدم نمی خورن مگه وقتی یه آدم سرطانی رو که شوهرش طلاقش داده وبچه اش رو هم ازش گرفتن (اگه اینو تو یه کتاب جانور شناسی می خوندی شاخ در می آوردی) ...
فرض کن که ...
از اونجا که خیلی آدم با همت و تلاشی هستی بی خیال جانور و احتمال انقراضشون می شی و می زنی تو کار حقوق و می شی مدافع حقوق زنان ولی درست وقتی دکترای حقوق می گیری دادگاهها اسلامی می شه و همه حق و حقوق ها رو از زنها می گیرن و میدن به مردا ...
فرض کن که ...
وقتی می فهمی سرطان داری دیگه حالت خوب می شه خوشحال می شی و سر میذاری به بیابون سه ماه آزگار هیچ سر پناهی پیدا نمی کنی دیگه حتی به یه خونه خشتی هم راضی هستی ولی وقتی به یه خونه می رسی تا می ری توش زلزله می آد و خون سرت خراب می شه ...
فرض کن که ...
گرگه دهنش رو باز میکنه روی گردنت مذاره و فشار می ده طوری که نشت کردن بذاقش رو تون رگهات حس می کنی ...
حالا می بینی که ...
گرگه بلندت مکنه می بردت توی کوهها بلند. دور از شهر و جاده و آدمها. گوشت شکار می ده بخوری تا قوی و سرحال بیای. بعد از مدتی می بینی که حتی معده ات هم دیگه درد نمی کنه. استخوانای خورد و خمیرت طوری جوش می خورن که استعداد ورزشی ات صد برابر می شن و با گرگ کرمانی تمرین مبارزه تن به تن می کنی. از کوه بر می گردی و بذاق دهن گرگ رو به عنوان داروی سرطان معده معرفی می کنی و جایزه نوبل میگیری. با بوکسور سنگین وزن مسابقه می دی و تا حد مرگ می زنیش و بچه اش رو ازش پس می گیری. ثابت میکنی که حقوق زن و مرد برابره. شوهر سابقت که می بینیه حالا بچه دار شدی دوباره می آد خواستگاریت و تو جواب منفی می دی ...جایزه نوبلت رو به یه انجمن معتادهای گمنام می بخشی تا صرف سالم سازی معتادا بشه و تو دوباره به کوه بر میگردی و با گرگ کرمانی بقیه عمرت رو به خوشبختی می گذرونی!
چهارشنبه هفتم بهمن 1383
گفتم ببینمش...
هی گفتی و هی گفتم... اما... اما نه من تونستم خودم رو راضی کنم که با رفتنت مخالفت کنم و نه تو تونستی از رفتن صرف نظر کنی و ... و رفتی...
رفتی و حالا من موندم و یه جای خالی... اینجا... کنارم ....و یه آه... برای نبودنت... برای نداشتنت... و قطره های اشک... که همراه با قلبم که فشرده از غمه، بدترین لحظاتم رو، بدترین لحظات "بی تو " بودن رو برام تشکیل بده...
به ساعت روی دیوار زل می زنم... چه آروم حرکت میکنه ثانیه شمارش، حالا که باید تند تند، تندتر از همیشه بگذره ... تا زودتر برسه وقت برگشتنت... به یاد اون وقتایی می افتم که پیشمی... که چه تند میگذرن ثانیه ها... که چقدر فحش می خوره این ثانیه شمار لعنتی... که هیچ وقت با اون سرعتی که من خواستم نچرخید...
یه پیس از ادکلن ت خالی می کنم توی هوا... اتاق بوت رو می گیره... کتاب شعر رو بر می دارم... چشم هام رو میبندم... تجسمت می کنم که خوابیدی و چشمات رو بستی و با قشنگ ترین تبسم دنیا به شعرهایی که برات می خونم گوش میدی...
دیوان رو باز میکنم... کلمات داغم میکنه... حلقهء اشک راهِ دیدَم رو میگیره... می بندمش... قابِ عکست رو از بالای تخت بر میدارم و میذارم روی سینه و زمزمه میکنم...
" گفتم ببینمش مگرم دردِ اشتیاق ساکن شود... "
و... اشک شور... و قلب فشرده... و تیک های ساعتِ روی دیوار...
نوشته شده توسط س
یکشنبه چهارم بهمن 1383
يه جايي تو بچگي
به من نگاه كن، با دقت تو چشمام نگاه كن.چرا فكر ميكنم كه برام آشنايي؟!من مطمئنم كه قبلا جايي ديدمت!يه كمي دقت كن شايد يادت بياد.نگاهت،صدات،مدل حرف زدنت .من مطمئنم تو رو قبلا يه جايي ديدم.شايد وقتي تو كوچه پشتي خونمون سوار دوچرخه بودم، ترك من سوار شدي تا زود تر به صف نانوايي برسي .يا شايد وقتي تازه واري ساختمان ما شده بوديد تو اولين كسي بودي كه تو پاگرد پله ها با من روبرو شدي مطمئنم كه نگاهت برام آشناست.
يه كمي فكر كن.صدايي كه از من پرسيد :توپت رو به من قرض ميدي،صداي تو نبود؟ يا وقتي گرگم به هوا بازي مي كرديم، صدام زدي كه گرفتمت تو گرگي!يه بار ديگه صدام كن.من مطمئنم كه صاحب اين صدا رو مي شناسم .اون چشم ها وقتي كه زير بارون مثل موش آب كشيده شده بودم،پشت پنجره مال تو نبود؟!
وقتي از كوچه مون مي رفتي ،برات دست تكون دادم،ولي تو فقط نگاه كردي.يادت هست؟دوباره به من نگاه كن،ميدونم كه من رو شناختي مطمئنم كه يه جايي ديدمت.يه جايي تو پرسه هاي بچگي،من مطمئنم...
پنجشنبه یکم بهمن 1383
ازت بدم میاد
ازت بدم میاد ... از تویی که هر روز به شکل های مختلف می خوای بهم بقبولونی که دوستم داری ... از تویی که هزار جور کلک سوار می کنی تا یه نگاه کوچولو بهت بندازم ... از تویی که ذره ذره ي معني نگاه هام را پرستيدی ... از تویی که اینقدر خودت رو خوار و خفیف کردی ... بسه دیگه ... چقدر کادو ؟ چقدر تلفن ؟ چقدر نامه و نامه و نامه ....؟ میدونی چیه؟ دلیل این دیوونگی هات رو نمی فهمم ... نه... نمیدونم چرا اصلا خودم رو بهت نزدیک نمی دونم ... اصلا درکت نمی کنم ... آخه چرا هر روز باید سایه به سایه هر جا میرم دنبالم بیای؟ چرا هر چیزی رو که نگاه می کنم باید عکس تو رو توش ببینم؟ چرا باید هر روز ساعت 6 منتظر باشم تا تلفن زنگ بزنه شاید اونور خط صدای ساکتی بهم برای هزارمین بار بگه دوستت دارم؟ چرا وقتی میبینمت اینقدر دست و پام رو گم میکنم ؟ چرا دلم رو لرزوندی؟ آخه چرا من اینقدر میترسم که بهت بگم منم دوستت دارم ؟به چه ريسماني قلب كوچكم را به دل بي كرانت پيونددادي كه از هر ضربانش بوي تو مي آيد؟؟