یکی بود یکی نبود ... سعی نکن به یاد بیاری چون حافظه ات یاری نمی کنه ...سعی هم نکنی با چشم های بسته تصورش کنی چون باور نداری اش ...
پری کوچک دریایی ای روزی وجود داشت و عاشق مردی از دیار خشکی شده بود ....حتی باور نداری که پری دم طلایی اش رو با اون فلس های مواج رنگین کمان شکل به دو پای بلند فروخت .... میبینی داری به قصه من می خندی ... مسخره ام میکنی! اما صبر کن تا برایت بگویم که پری دریایی قصه من مردی سیاه چرده و خسته را به هر موج بلندی ترجیح داد و خشکی و سرزمین های بی آبش رو با خنکی مواج عمیق ترین لحظه های دریا که توی خوابت هم ندیده ای عوض کرد ...
دخترک دیووانه عاشق شده بود ....
پری قصه من با پاهایی که خریده بود به ساحل آمد ... روی شن های غم زده ایستاد و به خشک ترین نقطه عالم نگاه کرد .... انگار نه انگار که پشت سرش دریای آبی بود و صدای دل انگیز موج و پرندگان دریایی .... باور نکرده ای ... خندیده ای و گوشه چشمت برق تمسخر نشسته .... عین آدم بدجنس های قصه ها شده ای ...!
دلت نمی خواد بقیه قصه رو بشنوی؟دلت نمی خواد بدونی پری کوچک من بالاخره به مرد سرزمین خشک سالی رسید یا نه؟ .... تو هیچی دلت نمی خواد ....
کی فکرش رو می کرد یه کرم دندون کوچولوی تنها که توی تاریکی حفره سیاه یه دندون خودشو حبس کرده بود ... اونی که از همه عالم و آدم ناامید شده بود اینجوری احساس بکنه زنده است .... نفس بکشه ... نفس عمیق ....
خدایا متشکرم .... خیلی خیلی زیاد .... به خاطر اینکه مزد همه کارهای خوبی که کردم رو یه جا بهم دادی ....متشکرم که ساحلی رو بهم نشون دادی تا از غرق شدن نجات پیدا کنم ... تا هنوز به زندگی امیدوار باشم .... تا هنوز برای زنده بودن تلاش کنم ....
و یه حبه حرف با ساحل:
سخته ... منو تحمل کردن خیلی سخته .... امیدوارم بتونی و بتونم یه کوچولو از زحمت هات رو جبران کنم و در آخر اینکه ....... برای زنده بودن دلیل آخرینم باش .......
**سال نو همتون مبارک**
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
به زور كتك هم كه شده بدن بي حسم رو پاي كامپيوتر مي كشونم. روي صندلي لعنتي پشت كامپيوتر سر ميخورم و مي رسم به صفحه كليد مسخره كه صداي تيليك تيليكش حالمو به هم ميزنه وقتي صفحه ي ويندوز با اون خراش دردناك ناخن روي تخته سياه بالا مياد فقط به تو فكر ميكنم به توي لعنتي كه حرفهاي چندش آورت رو يه جايي تو دل اين كامپيوتر برايم قايم كردي و اسمشو گذاشتي صندوق پستي وبلاگ يا هر زهرمار ديگه اونوقت من بدبخت مجبورم تو دنياي سرسام آور اطلاعات اسم كوفتي تو رو انتخاب كنم دو بار دكمه ي لعنتي رو فشار بدم و منتظر بمونم هرچي توهين و تحقيره مث يه سيلي چند كيلو بايتي دردناك با زخم و درد و جزجيگر به صورتم بخوره اونوقت لبم رو انقد گاز بگيرم كه يه قطره خون از گوشه دهنم بريزه رو صفحه كليد و زير انگشتاي من پخش بشه .تا وقتي برات مي نويسم سلام ازت متنفرم و تو جواب ميدي سلام چرا؟عين شقايق تو صحرا شكوفه كنه .بعد تو بپرسي معلومه چه غلتي ميكني؟و من جواب بدم كه دارم حال تهوعم رو با يه نقاشي شكنجه آور از صورت تو تسكين ميدم.
اونوقت تو صفحه ات رو ببندي و منو بفرستي به يه قبرستون ديگه قبرستوني با هزار اسم و قبر اون به شكل دايره اي زرد رنگ پر از آدم هايي كه از شدت ننوشتن مرده اند تا من روي يكي از اونا انگشت بگذارم تا براش از تو بنويسم از حرف زدن لعنتي ات از شونه هات كه بالا انداختي از دستت وقتي مي گذاري روي صفحه كليد و آدم احساس ميكنه كه ميشه توش يه خنجر تصور كرد.از لبخندي كه نمي بينم(اما خوب بلدم حدس بزنم)اونوقت اون آدم جواب بده خوب كه چي؟و من يادم بيفته نصف آدم هاي توي صندوق من تو هستي !خود نفس بريده ات. عينهو يه آسمون پر از كلاغ و يك سنگ كه توي دستم خشكيده نميدونم با كدوم پرتاب ميتونم فك تورو خرد و خاك شير كنم...صندوق پستي باز ميشه يه نفر برام پيغام گذاشته از عشق نوشته و من ناباورانه دكمه ي خاموش رو ميزنم پشت اين ديوار لعنتي و مزخرف بد جوري چاخان نوشتن آسونه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
علت مرگ قبل از جراحات واره ترس از مرگ عنوان شده بود ... یعنی آنها (زن و شوهر جوان که واقعا عاشق هم بودند) درست چند ثانیه بعد از سقوط به دره مرده بودند ... جایی بین زمین و آسمان .... معلق توی هوا ... اگر نمی ترسیدند به طور یقین دیرتر می مردند ... 10 ثانیه یا بیشتر از 10 ثانیه .... تا سقوط کامل به ته دره ....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
ساعت 12 شب
جلسه احضار ارواح .... همه داریم میخندیم! یکی از ترس .. یکی ازمسخره بودن کل قضیه ... یکی هم به من که عین خل ها چهار زانو نشسته ام و سعی می کنم روح پدر بزرگ مرحومم رو به یاد بیارم ... این وسط هیچکی ماجرا رو جدی نگرفته ... همه هم سر کارن چون خودم بیشتر از همه به کل جریان شک دارم ....
ساعت 12:05 شب
نعلبکی زیر دستم قیژ قیژ ترسناکی میکنه ... همه کم کم ساکت شدن ... هر یک به دلیلی .... یکی از ترس ...یکی به احترام و یکی هم چون حرفی ندارد بزند ... اما من دارم خفه میشم ...انگار یه چیزی روی گردنم سنگینی میکنه ...نفس هام تنگ میشه .... یکی از بچه ها پنجره رو باز می کنه
ساعت 12:07 شب
پدربزرگم مثلا آمده ...خدایا یعنی من دارم گناه میکنم؟...احضار روح به احتمال قریب به یقین کار بدی است ... خودم که باور ندارم ولی همه دوتا شاخ در آوردن ... آخه این نعلبکی لعنتی خیلی سریع راه میرود ... همه به هم مشکوکیم ... یعنی کی داره هلش میده؟ چون خیلی واقعی است ...پدربزرگم میگوید روح وجود دارد ... من میپرسم تو کجایی؟ میگوید روبه روی تو ... از ترس دارم سکته میکنم ....
ساعت 12:08 شب
یکی از دختر ها که رو به رویم نشسته خیس عرق است ... میخواد همه چیز رو به خنده برگزار کنه و نمی شه ...می دونی چرا؟ آخه پدربزرگم داره این نعلبکی رو به پرواز در می آره ...ای وای!!! همین الان یکی غش کرد ...آخه پدربزرگم بهش گفت اون انگشتر رو زیر تخت پیدا می کنی ....
ساعت 12:10 شب
وقتی داشتیم پدر بزرگم رو توی خاک میذاشتیم کنار قبر نشستم و نگاهش کردم .... آرام بود و مهربان ... عین آدمی که خوابیده ... پیش خودم گفتم رفت بهشت ...! الان ازش پرسیدم بهشت هست؟ می دونی چی گفت؟ گفت: یه روز همه دنیا بهشت میشه ! گفتم: جهنم چی؟ گفت: این دنیای پر از دروغ خودش جهنمه! گفتم :خدا کی رو می بره جهنم؟ گفت:اون کسی که دل امیدواری رو بشکنه ....
ساعت 12:13 شب
همه به روح اعتقاد داریم ... ما همه به خدا اعتقاد داریم ....می خواستی چی رو بهمون ثابت کنی؟ قاب عکست از رو دیوار لغزید و افتاد رو زمین و خورد شد !! بعد همه جیغ زدن ! با صدای بلند و از ترس ... ترس از مرگ ... مرگی که تو بهش میگی آرامش ...مرگی که تو بهش میگی بهشت ....
ساعت 12:17 شب
توی رختخواب همه اتفاق های افتاده رو دوباره مرور کردم ...تصمیم خودم رو گرفتم ...میخوام از فردا نماز خوندن رو شروع کنم .... میشه تسلیم بود .... میشه احساس آرامش کرد ....
ساعت 12:22 شب
من خوابم!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
هر دفعه که نگات کردم سرت پایین بود ... ده دقیقه بود که کسی حرف نمی زد ... انگار این سکوت لعنتی تا ابد میخواست باقی بمونه ... من با موهام ور می رفتم و تو حواست به یخ های توی لیوان آب پرتقال بود و هی با نی باهاشون بازی می کردی ...یکدفعه گفتم:"نمی خوای چیزی بگی؟"
آروم سرت رو بالا آوردی و نگام کردی ... هنوز هم چشمات وجودم رو آتیش میزد ... گفتی:"چی بگم؟...اونی که باید حرف بزنه تویی ... بالاخره با بابات اینا صحبت کردی ؟"
گفتم:"هنوز نه ... آخه ... تو که میدونی شرایط خونه ما چطوریه ... تا آخر هفته بهشون می گم ... قول میدم ...فقط بزار از مشهد بیان ..."
سرت رو انداختی پایین و آروم گفتی:"میدونی این بار چندمه که قول میدی؟"
با دست بخار بلند شده از فنجون قهوه ام رو پخش کردم و گفتم:"این دفعه دیگه قولم قوله ....منم از این لنگ در هوایی خسته شدم ...."
آروم ادامه دادم:"ببین .... میای بریم خونه ما صحبت کنیم؟...اونجا بهتر میشه حرف زد ...در مورد آینده مون ... زندگی مون ... کسی هم نیست که مزاحممون بشه ...."
سرت رو بالا آوردی و زل زدی تو چشام ... خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:"البته هر جور راحتی ..."
گفتی:"روز اول هم با همین حرفهات خامم کردی ...." یکدفعه بلند شدی و گفتی:"توروخدا .... تورو به هر کسی که می پرستی ...به خانوادت بگو ... من دیگه نمی دونم خواستگار ها رو به چه بهونه ای رد کنم ... مامانم اینا دارن شک میکنن ... مخصوصا مامانم .... بالاخره هرچی باشه اون ... اون ... اونم یه زنه ...."
اشکاتو پاک کردی و هق هق کنان از پله های کافی شاپ رفتی پایین ....
یه قلپ قهوه خوردم .... خندیدم و با خودم گفتم:"خیلی ساده ای ....."
یخهای توی لیوان آب شده بودن ....
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
من ... پشت يك عالمه علف هاي بلند و شاخه هاي گندم ... كنار آب نشسته بودم .
اونقدر كوچولو بودم و علف ها بلند , ديده نمي شدم ..........
دیگه حتی به ديده نشدنم هم عادت كرده بودم ... نشسته بودم و همه تنهايی هام را با ماهي های قرمز و كوچولوي حوض تقسيم مي كردم ...........
تو....... همه ي علف ها و گندم ها را كنار زدی ......... به من رسيدي ................. من را صدا زدي .............. من سرم را بلند كردم ...... از چرخيدن به سمتت مي ترسيدم .....
چشمم به ماهي های حوض افتاد كه از خوشحالی مي رقصيدند ......... و به تصوير خودم توي آب ... كه چشم هام بهم التماس مي كرد .............
چرخيدم .....
يك نور شديد براي يك لحظه كورم كرد .....
....... بعد ...........
تو به من نگاه كردی .........
و من به دنيا اومدم ............. !
تو با من خنديدی ..... در وجودم رقصيدی ..... تمام لحظه هام را با من نفس كشيدی .... قطره هاي اشكم را كف دست هات جا دادی ... ذره ذره ي معني نگاه هام را پرستيدی ... دست هاي يخزده ام را با نفس هات گرم كردی .......... صداي قلبت را ... موسيقي تك تك لحظه هام كردی ...
ومن با شنيدنش ...... آروم شدم .....
کنارم نشستی ...... و بالاتر را بهم نشون دادی ........ من ... سرم را بلند كردم ........ و آسمون را ديدم ....... !
تو بهم ابرها را نشون دادي ..... ستاره ها را ....... ماه را ....... و اون چيزی كه پشت ماه و آسمون و ابر و ستاره هاست ......... !
و من عاشق شدم ......... !
....................................
و امشب فقط می خوام بگم که .........
از ته ته دلم .... ممنونم ......... از اون چيزی كه پشت ابر و آسمون وماه وستاره هاست .............
به خاطر اينكه شهامت چرخيدن ..... به دنيا اومدن .... و عاشق شدن را بهم داد ........
و از تو .......
كه با سرعت تك تك ضربان قلبت .......اون نور خيره كننده را به هر لحظه ی زندگيم بخشيدی ............ !
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
سلام آقای ذندکی عزيز ,
می خوام برات نامه ای بنويسم .....
ميگن تو هر چی آدم ميخواد بهش می دی .... فقط کافيه که صدات کنيم و برات نامه بنويسيم ...
خب ... اين نامه ی هزارم منه آقای ذندگی .... ,
من که اين همه نامه برات نوشتم ... ممکنه پس بگی چرا جوابم را نمی دی ....... آقای ذندگی ...... ؟؟؟
Frank Jacobs
نکته ۱ : ببينم .... نکنه مشکل من هم غلط ديکته ای باشه ... ؟
نکته ۲ : نکنه اصلأ من آدرس فرستنده را اشتباه می نويسم ... ؟ ......... فکر می کنی ممکنه مشکل از اين باشه که اونقدرخودم را فراموش کرده باشم ........... که اشتباه بنويسمش ؟
نکته ۳ : خواهش می کنم فکر نکن که قدرنشناس شدم ................................. خودت خوب می دونی که همين حضورهای گاه و بی گاهت ... داره دوباره شادی و عشق را به زندگيم بر می گردونه .....
اين را بگذار به حساب يک دلخوری قديمی که هنوز يک کم ته دلم باقی مونده بود .... !
نکته ۴ : ..................... نميدونی ...................... چقدر .................. دلم .................................. !!!
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
ديروز وقت غروب رفتم پشت بوم ...غروب خيلی زيبا اما دردناک بود ...نمی دونی
که خورشيد چه مظلومانه با آسمون خداحافظی ميکرد مثل من و تو ... خورشيد
وقت رفتن بغضشو توی دلش کشت تا آسمون دلش نگيره مثل من ... اشکاشو
پشت يه لبخند پنهون کرد مثل من ... آسمون خواست با گفتن برو به خورشيد محبت
بکنه مثل تو ... من همه اينا رو ديدم ... دلم ميخواست خورشيدو بغل کنم بهش بگم
گريه نکن آخه منم مثل توام اما خورشيد از ترس اينکه آسمون از اشکای اون دلش
بگيره تند تند رفت پشت کوه و غروب شد ... غروب ...از غروب بدم مياد ...بعدشم
بارون اومد آخه آسمون دلش واسه يار قديمش تنگ شده بود و گريه ميکرد مثل
من ... بعد از اون يه دريا اشک ريختم واسه تنهايی خودم ... واسه بی کسی خودم
... واسه عشق بی پناه خودم ... واسه تو که ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
حالم از هر چی قلب قرمز و آی لاو یو دار بهم میخوره ... از این خرس های تپل مپلی که از پشت ویترین بهم چشمک می زنن ... از این شوکولات های رنگ و وارنگی که خودشون رو پشت طعم شیرینشون قایم کردن .... از هرچی که منو یاد اون کلمه سه حرفی مزخرف میندازه متنفرم ...
من از دروغ های شیرینی که به اسم حرفهای عاشقونه روز ولنتاین تحویلم دادی بدم میاد ... از چتر های دو نفره بدم میاد .... از روزهای بارونی بدم میاد ... از صندلی های خالی گوشه های دنج پارک بدم میاد .... از اون شیرین احمق و فرهاد خر بدم میاد .... از نگاه های هرزه ات که تا ته وجودم رو می سوزونه متنفرم ....
عشق یه دروغ بود ... یه دروغ قشنگ که هر روز صبح به امید نفس کشیدنش از رختخواب بیرون می پریدم ... یه رویای طلایی که هر شب به امید خواب دیدنش گوسفند می شمردم .... اشتباه نکن ... احمق نبودم ... گرسنه بودم ... گرسنه عشق ... گرسنه نفس کشیدن هوایی که خیلی وقته تو شیشه کردن و به اسم داروی محبت می فروشن ...آره...عشق خالی بندی بود ... غصه بود ... آرزو بود ... من گم شده بودم .....
من مرده بودم و از از عشق حرف زدن تنها راه نجاتم بود .... مثل حرف زدن یه سرطانی از زندگی .... مثل حرف زدن یه آدم بی پا از دویدن .... مثل گریه کردن یه مرده تو قبر ...
نکنه باور کردی عشق در نگاه اول رو ؟ نکنه اومدن اسب سوار بی باک رو باور کردی ؟ تپش قلب .... اون چی؟ یادت رفته عاشق اونه که قبل از عاشق شدن چرتکه بندازه ؟
باز با آن دیگری دیدم تورا جای قهر و اخم خندیدم تورا
باز گفتی اشتباهت دیده ام گفتمت باشد،بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد با رقیبان رفتنت انکار شد
انقدر کردی که دیگر قلب من از تو و از عشق تو سیراب شد
آن رقیبان یک شبت می خواستند ذره ذره پاکی یت می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخواستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر زین پس اما پاک می مانی دگر
گفتمت توبه به گرگان چاره نیست گفتی ام چون کوه ایمانی دگر
گفتمت باشد،بخشیدم تو را اخم وا کردم و خندیدم تو را
زین حکایت ساعتی نگذشت تا باز با آن دیگری دیدم تو را
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1383ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|