قهوه با شکر
نشست. هنوز محسور بودم. دقیقا نمی دانم از چی، شاید فقط از اینکه وقتی مانتو و
روسری اش را در آورد، دیدم یک زن زیبا با لباس سفید تنگ بدون آستین یقه هفت کوتاه، تا زیر زانو و چهره ای ظریف که موهای مشکی کوتاه پسرانه ای قابش گرفته و چشمهایی که انگار می گویند، ببین من چه خواستنی هستم، ایستاده بود روبه رویم. بعد می چرخد و می رود می نشیند و پایش را می اندازد روی پایش که تا آن ته را می شود دید. من هنوز همان جا جلوی در ایستاده ام که می گوید: نمی خواهید در را ببندید؟ در را می بندم و فرار می کنم به آشپزخانه؛ و در زیباترین و البته تنها فنجانهایی که دارم دوتا قهوه می ریزم و سعی می کنم بی آنکه دستم بلرزد، سینی را به سلامت برسانم روی عسلی.
آمده نوشته هایش را بخواند برایم. عاشق چند کتابی ست که چاپ شده از من. می گوید همیشه نوشته هایم را می خواند در مجلات... یک روز به دیدنم امده بود و گفته بود: دلم می خواد نوشته هایم را خودم بخوانم برایتان، اما نمی شود که. گفته بودم : چرا نمی شود. کار نشد ندارد و...
می گویم: قهوه بدون شکر دیگر؟
می گوید: نه ! لطفا با شکر
شکر می ریزم و خودش، هم می زند و لبخندی. بوی اغوا کننده عطرش مستم کرده و با اینکه با تمام وجود سعی می کنم حواسم را پرت کنم، نمی شود.
چند جرعه ای می خورد، چشم می دوزم به لبهایش. بعد آرام دستش را دراز می کند ( چشم می دوزم به دستش) و کیفش را از کاناپه کناری بر می دارد( چشم می دوزم به کیفش)، و یک دسته کاغذ a4 تا شده در می آورد که به گفته خودش نوشته هایی ست که قرار است یک روزی کتاب بشود. چشم ندوخته ام به کاغذها. تا حواسش نیست چشم دوخته ام به سفیدی سینه و گردنش که یقه هفت لباس قابش گرفته؛ و ابتدای خط سینه اش که پیداست از آنجا.
از فکر اینکه فقط چند سانتیمتر فاصله داریم و او می خواهد شروع کند بخواندن و من هم لابد باید تمرکز کنم، سرم گیج می رود. دلم می خواهد به دورترین جای اتاق پناه ببرم و چشمهایم را با دستهایم محکم بگیرم.
برای اینکه جو را بشکنم سعی می کنم چیزی بگویم ، اولین جمله ای که به فکرم می رسد می گویم « شما همیشه قهوه را با شکر می خورید؟» بی لبخند می گوید« بله» مکث می کند و می پرسد« شما هم همیشه قهوه را تلخ می خورید؟» از سوالش یکه می خورم و فکر می کنم، پس او هم شاید...
دستم را آرام می برم پشت گردنش و صورتش را به صورتم نزدیک می کنم و خیلی آرام می گویم « همیشه همیشه که نه ! » و لبم را می گذارم همان جا.
ناگهان خودش را عقب می کشد ومی پرد سمت در، که از شما توقع نداشتم. من هم قاطی می کنم، می روم در را قفل می کنم، می نشانمش محکم همانجا. می گویم: حالا که چه؟ هان! که من یک آدم هرزه بی شرفم!؟ که از فردا می خواهی راه بیافتی و برای دوستانت تعریف کنی، آنها هم سری تکان بدهند که اینها همه شان وضعشان خراب است و الی آخر ...
از گرمایی که از تند شدن نفسهایش زیر چانه ام می خورد ، به خودم می آیم. می بینم هنوز لبهایم روی لبهایش است و چشمهایش را بسته و تکان نمی خورد. آرام می شوم...
کتری که خیلی وقت است جوش آمده هی سوت می کشد و خرده های قهوه از پشت شیشه زل زده اند به من . من در چهار چوب در محسور ایستاده ام و هیچ کسی نیست که بگوید، نمی خواهی در را ببندی.

