تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون

دلتنگی های یک کرم دندون

قهوه با شکر

نشست. هنوز محسور بودم. دقیقا نمی دانم از چی، شاید فقط از اینکه وقتی مانتو و

روسری اش را در آورد، دیدم یک زن زیبا با  لباس سفید تنگ بدون آستین یقه هفت کوتاه، تا زیر زانو و چهره ای ظریف که موهای مشکی کوتاه پسرانه ای قابش گرفته و چشمهایی که انگار می گویند، ببین من چه خواستنی هستم، ایستاده  بود روبه رویم. بعد می چرخد و می رود می نشیند و پایش را می اندازد روی پایش که تا آن ته را می شود دید. من هنوز همان جا جلوی در ایستاده ام که می گوید: نمی خواهید در را ببندید؟ در را می بندم و فرار می کنم به آشپزخانه؛ و در زیباترین و البته تنها فنجانهایی که دارم دوتا قهوه می ریزم و سعی می کنم بی آنکه دستم بلرزد، سینی را به سلامت برسانم روی عسلی.

آمده  نوشته هایش را بخواند برایم. عاشق چند کتابی ست که چاپ شده از من. می گوید همیشه نوشته هایم را می خواند در مجلات... یک روز به دیدنم امده بود و گفته بود: دلم می خواد نوشته هایم را خودم بخوانم برایتان، اما نمی شود که. گفته بودم : چرا نمی شود. کار نشد ندارد و...

می گویم: قهوه بدون شکر دیگر؟

می گوید: نه ! لطفا با شکر

شکر می ریزم و خودش، هم می زند و لبخندی. بوی اغوا کننده عطرش مستم کرده و با اینکه با تمام وجود سعی می کنم حواسم را پرت کنم، نمی شود.

چند جرعه ای  می خورد، چشم می دوزم به لبهایش. بعد آرام دستش را دراز می کند ( چشم می دوزم به دستش) و کیفش را از کاناپه کناری بر می دارد( چشم می دوزم به کیفش)، و یک دسته کاغذ a4 تا شده در می آورد که به گفته خودش نوشته هایی ست که قرار است یک روزی کتاب بشود. چشم ندوخته ام به کاغذها. تا حواسش نیست چشم دوخته ام به سفیدی سینه و گردنش که یقه هفت لباس قابش گرفته؛ و ابتدای خط سینه اش که پیداست از آنجا.

از فکر اینکه فقط چند سانتیمتر فاصله داریم و او می خواهد شروع کند بخواندن و من هم لابد باید تمرکز کنم، سرم گیج می رود. دلم می خواهد به دورترین جای اتاق پناه ببرم و چشمهایم را با دستهایم محکم بگیرم.

برای اینکه جو را بشکنم سعی می کنم چیزی بگویم ، اولین جمله ای که به فکرم می رسد می گویم « شما همیشه قهوه را با شکر می خورید؟» بی لبخند می گوید« بله» مکث می کند  و می پرسد« شما هم همیشه قهوه را تلخ می خورید؟» از سوالش یکه می خورم و فکر می کنم، پس او هم شاید...

دستم را آرام می برم پشت گردنش  و صورتش را به صورتم نزدیک می کنم و خیلی آرام می گویم « همیشه همیشه که نه ! » و لبم را می گذارم همان جا.

ناگهان خودش را عقب می کشد ومی پرد  سمت در، که از شما توقع نداشتم. من هم قاطی می کنم، می روم در را قفل می کنم، می نشانمش محکم همانجا. می گویم: حالا که چه؟ هان! که من یک آدم هرزه بی شرفم!؟ که از فردا می خواهی راه بیافتی و برای دوستانت تعریف کنی، آنها هم سری تکان بدهند که اینها همه شان وضعشان خراب است و الی آخر ...

از گرمایی که از تند شدن نفسهایش زیر چانه ام می خورد ، به خودم می آیم. می بینم هنوز لبهایم روی لبهایش است و چشمهایش را بسته و تکان نمی خورد. آرام می شوم...

 

کتری که خیلی وقت است جوش آمده هی سوت می کشد و خرده های  قهوه از پشت شیشه زل زده  اند  به من . من در چهار چوب در محسور ایستاده ام و هیچ کسی نیست که بگوید، نمی خواهی در را ببندی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  | 

سياه و سفيد

چه بارونی مياد. چترمو آوردم بالای سرت...نميخوام خيس بشی ...درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما دختر عمو يم كه هستي ..! هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ روي اين سنگ سفيد كه درشت  وسياه اسمتو روش نوشتن ... و تو چقدر  رنگ سياه رو دوست داشتي....اه از اين چتر هم كه آب رد ميشه ...ولش كن ! تو كه يكسال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن ! ..آخرين بار كه ديدمت وقتي  بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك .. نه ...تو هم خوشگل بودی! يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!!خدا كنه به اون كرمهايی هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو   نگفته باشي..هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی..اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم!اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات! راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا..نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خيلی تاريكه! ...  ای بابا ! آقا چرا واستادی ؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستی لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما مي لرزند... راستی نميدوني رنگ سفيد چقده بهت مياد ! آخرين بار  پارسال قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولی حيف كه هميشه رنگای تيره مي پوشيدی.حرف من رو هم گوش نمي دادی... غير از اون روز آخر كه همه همين جا مشكي پوشيدن و تو سفيد ...قبلش چقدر بهت گفته بودم  اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..باز ديدم كار خودت رو كردی:همش  روسری مشكی سرت بود.... ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيدم  تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن .قشنگه نه ...؟ آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل پارسال كه هممون مشكي پوشيده بوديم  و تو سفيد ....بالاخره نوبت من هم شد . يادته گفتم بمون..التماس كردم....گريه كردم..مگه گوش دادی؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازی كردی و رفتی..! رفتي و من رو تنها گذاشتي .. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت !... بيشتر از يكسال نتونستم تحمل كنم...  آخرش يه عالمه قرص خوردم ...قرص سفيد ... سفيد كه تو دوست نداشتي ولي آخرش  باز هم به نفع تو شد ...حالا كه همه فاميل برگردن خونه وقتي من رو  ببيند لباس مشكي هاشون رو در نميارن !...مشكي ، همون رنگي  كه تو دوست داشتي ....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  | 

نازنين

بهتون پیشنهاد میکنم حتما بخونین....

مسخره نيست؟ چهل سال خاطره را محصور کرده ايم درون چند تا عکس و يک آلبوم کهنه ي قديمي. نگاه کن، خوب نگاه کن، با همه ي زنداني بودنشان تنها نفس هاي اين اتاق تاريکند.
نه، همين طور است؟ صداي حرکت سنگين اين عقربه ها را نمي شنوي؟ ردشان جاي جاي اعصابم باقي مانده، آنقدر که هر لحظه به سرم مي زند که بلند شوم و ساعت را پرت کنم بيرون، نه، حق اعتراض نداري! اين روزها با تمام آن سال ها فرق مي کند، يادم هست خوب، که چقدر دوست داشتم اين حرکت يکنواخت را، صداي تيک تاک کش مي آمد در ذهنم، تو اينجا کنارم بودي و من دست مي کشيدم روي پوست زبر دستت و حرکت کند عقربه ها نشاني بود برايم، که ثانيه ثانيه ي آن خوشبختي مي توانست به درازاي يک عمر باشد و امروز؟ هر ضربه اش دلم را خالي مي کند که تو اينجا نيستي، که اين اتاق بزرگ براي تنهايي من است و تاريکي و يک آلبوم که ورق مي خورد.
همه اش تقصير خودم بود، بايد امروز را مي ديدم، از همان روزي که ديگر نازنين نبودم و شدم نازي تو، نازي مگر چند حرف از نازنين کم داشت؟

نگاه کن، چقدر طول کشيد لباست را مرتب کنم، سردوش هايش را ببين که چه خوب برق انداخته ام. دستت را دور کمرم حلقه کرده اي، به ايستادن شق و رقت نمي آيد، نه به ايستادنت نه به نگاهت، انگار عکاس را تنبيه مي کني!
خنديدم و برگشتم و هلت دادم: «بس کن ديگه، همچين وايستادي انگار از سربازات سان مي بيني... بيخود اخم نکن، سربازت که نيستم! واي، تو رو خدا اخم نکن، ترسيدم... واي...»
ريسه مي روم، مي دوم و دنبالم مي آيي به حياط، نگاه کن، پر است از گل هاي شمعداني و رز، ايستاده ام کنار درخت و بچه توي بغلم، دستش را دراز کرده براي خرمالو. بگو ديگر، داد بزن از کنار دوربين: «نازي بپا بچه دست نزنه به خرمالوها، هنوز گسه.»
نازي، نازي، مگر نازنين چه عيبي داشت؟ درخت خرمالو را هيچ ديده اي؟ ديروز نوه ات جلوي چشمت، خرمالوي گس را نشسته چيد و گاز زد. چه گفتي؟ کجايي حالا؟ خوابي؟ چند وقت؟
نشسته بوديم توي هال. همه بودند، پسرها، دخترمان و نوه ها. من عزيز همه بودم و آن ها عزيز من. باز صد رحمت به عزيز، عزيز که صدايت کنند، نازنين يکجا فراموش مي شود. گويي تازه متولد مي شوي، اما نازي؟ هميشه ناتمامي ات را فرياد مي زند. چهل سال مي گذرد، چهل سال است که ناتمامم. امروز سالروزش بود، نه؟

نگاه کن، چه غافلگيرت کردم در ساعت تنهايي عصر. حيف که اين راه وسط باغچه پر شده است از علف هاي هرز. از کوچک ترين شکاف سنگفرش هاي راه، قد کشيده اند و به روشني بر ما مي خندند. بگذار راه پر شود، وقتي که ديگر عصرها، خاموش و فرورفته در خود در آن قدم نزني، وقتي گوشه گوشه ي باغچه ي بزرگ خانه را نگاه نکني، تمام اين ها چه فايده دارد؟ ديگر حتي غافلگير هم نمي شوي، تا برگردي و با لبخند نگاهم کني.
نگاه کن، دستم را مي کشي و مي رويم گوشه ي باغچه زير درخت توت. چه نجوا مي کني در گوشم؟ خنديدم و به سوي خانه دويدم. بقيه اش را حفظي؟ چه مي گويم؟ کسي بهتر از من براي دستياري ات نبود، خوب مي دانستي که تنها من از اخمت نمي ترسيدم! چه حافظه اي داشتي، چندبار مچ بچه ها را گرفتي؟ يادت هست که چه خوب جاي کوچکترين سنگ باغچه را هم مي دانستي؟
بلند شو ديگر، حرف بزن، نگاه کن، پسرک مومجعدمان را همراه خود آورده ام. جرأت ندارد سر بلند کند. پنهاني مي خندم و چشمک مي زنم، چهره ات را تغيير نمي دهي و همين طور زل زده اي به او.

چقدر اين اتاق خالي است. از تو تنها حجمي بيجان مانده که صداي خروپفش بلند است و از من...؟
دلم را به چه خوش کنم؟ به اينکه زود بيدار خواهي شد؟ ممکن است؟ امروز عصر سالگردمان بود، يادت هست؟ همه جمع بودند، تو آقاجان بودي و من عزيز و بچه ها که هرکدام عمري خاطره. بعد چهل سال از تو، از آن نگاه نافذ و دقيق، از آن وسواس و نظم، پيري سپدموي مانده و شکسته، و از من، از آن نازنين شاداب و زيبا، ديگر حتي نازي هم نمانده. نوه ها که از سر و کولم بالا رفتند، عزيز شدم.
ديگر خسته شده ام، آخر حتي سالگرد ازدواجمان؟ گاهي فکر مي کنم که همه اش بازي است! آخر چطور باور کنم؟ نشسته ايم با بچه ها و تو ناگهان، در خانه ي خودت، بلند مي شوي و مي گويي: «خوب ديگه، وقت مرخص شدنه!» باور کنم که تو ناگاه ما را، بچه ها را، خانه را و نازي را فراموش مي کني؟ هربار همين طور است، بايد آنقدر منتظر بنشينم که بچه ها ببرند و در چندتا خيابان تو را بگردانند، بعد برگرديد و بگويند: «خوب آقاجان رسيديم.» و تو دست بکني در جيبت، پول بدهي به پسرت و بگويي: «ممنون قربان!»

بخواب، ببخشيد، نمي خواستم بيدارت کنم. چه مي فهمي که اين اشک ها براي چيست؟ من که گريه ام را خفه کردم، چرا بيدار شدي؟
نه، باور نمي کنم، اين دست توست؟ عجيب است؟ حق بده که باور نکنم! نه، يعني...؟ فراموش کرده ام، مي داني چند وقت است که دست نکشيده اي به موهايم؟ چه شده امشب، يعني همه چيز پايان يافته؟ دوباره نازي ات شده ام؟
نترس، به اين لرزش نگاه نکن، حق دارم، حتي اگر شبيه به دختر آفتاب مهتاب نديده اي شوم که نخستين بار دست بيگانه اي لمسش مي کند، خدايا ممکن است؟ دست بکش، موهايم را لمس کن، صورتم را، لب هايم را، بيا سرت را جلو بياور، صورتم را ببوس و در گوشم زمزمه کن: «نازي خيلي خاطرتو مي خوام ها!»
به اين چشم هاي سرخ نگاه نکن، اشک شوق است، تو بگذار به حساب سرخي گونه ها که تا چشم امتداد يافته، بگذار به حساب شرم همان دختر نوعروس. دوباره دستت را روي صورتم مي کشي، دوباره سرت را جلو مي آوري و مي گويي: «خانم، شما که فکر نمي کنيد نازي اين طرفا باشه؟»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  | 

اتفاق

مرد گفت: «از این زندگی حالم به هم می خوره!» و پاکتِ تُخم مُرغ را از تو یخچال برداشت و گذاشت رو میزِ کابینت. پُرسید: «چاهار تا بسه؟»

زن نان را از تو فریزر درآورد و گذاشت تو میکرو. گفت: «من که یکی بیش تر نمی خورم.»

مرد گفت: «پس سه تا درست می کنم.» و دست کرد تو پاکت و سه تخم مُرغ درآورد. گفت: «پاکتی به صرفه تره. ببین چه تخم مُرغ های درشتی خریده م.» بعد یکی یکی آن ها را شکست تو ماهی تابه. پُرسید: «تا حالا اتفاق افتاده که این جا یه تخم مُرغ دوزرده ببینی؟»

زن نگاه کرد به شماره های روشنِ میکرو. گفت: «ای بابا، چه توقع هایی داری!»

مرد گفت: «می بینی؟ هیچ اتفاقی نمی افته.» و رو کرد به زن که حالا داشت پاکتِ شیر را از تو یخچال برمی داشت. پُرسید: «قاطی کنم؟»

زن پاکتِ شیر را گذاشت رو میز. گفت: «فرقی نمی کنه.» و رفت طرفِ پنجره و کِرکِره را کشید بالا. جوانی بر لبه ی پنجره ی آپارتمانِ روبه رو ایستاده بود و پایین را نگاه می کرد. زن شمُرد: «یک، دو، سه، چاهار، پنج، شیش، هفت.» گفت: «چه هوای مُزخرفی!» و نان را از تو میکرو درآورد و گذاشت تو کیسه ی پلاستیکیِ روی میز.

مرد گفت: «زندگیِ سگی!» و با قاشقِ چوبی شروع کرد به قاطی کردنِ زرده و سفیده ی تخم مرغ ها.

زن از تو کابینت دو لیوان درآورد. گفت: «کاش رفته بودیم آمریکا!»

مرد گفت: «چه جوری؟» و ماهی تابه را از رو اجاق برداشت.

زن گفت: «مثلِ بقیه.» و لیوان ها را گذاشت روی میز.

مرد گفت: «دعوت نامه می خواست، یادت رفته؟» و دست کرد تو کابینت و بشقابی درآورد.

زن نگاه کرد به جوان که هنوز ایستاده بود بر لبه ی پنجره. گفت: «کاش اُملتِ گوجه فرنگی درست می کردی.»

مرد گفت: «اگه اون موقع عقلمون می رسید، می رفتیم کانادا.» و با قاشقِ چوبی تخم مُرغ ها را ریخت تو بُشقاب. گفت: «گوجه فرنگی نداشتیم.»

زن نشست رو صندلی. گفت: «ایران خوب بود. هر روز یه اتفاقی می افتاد و آدم سرش گرم بود.» و نگاه کرد به جوان که دستِ چپش را گرفته بود به قابِ پنجره.

مرد بُشقاب را گذاشت رو میز و نشست رو صندلی. زن نان را از تو کیسه ی پلاستیکی درآورد و تکه ای از آن را کند. گفت: «یارو رو نگاه کن، سوئدیه!»

مرد تکه ای نان کند و یک قاشق تخم مُرغ گذاشت لای آن. بعد گردن کشید به طرفی که زن اشاره کرده بود و نگاه کرد به جوان که حالا تا کمر به طرفِ پایین خم شده بود. گفت: «یه ذره ی دیگه خم بشه می افته پایین.» و لُقمه اش را گذاشت تو دهنش.

زن گفت: «انگلیس هم بد نبود.»

مرد گفت: «هر خراب شده ی دیگه ای می رفتیم بهتر از این جا بود.» و لیوانی شیر ریخت برای خودش.

زن گفت: «امروز بریم خونه ی یکی.» و نگاه کرد به جوان.

مرد لُقمه ی دیگری گذاشت تو دهنش و گردن کشید و نگاه کرد به جوان. گفت: «حوصله ی کسی رو ندارم.»

زن گفت: «پس بریم بیرون.» و لیوانی شیر ریخت برای خودش.

مرد گفت: «باز شنبه شد؟» و تکه ای نان کند و یک قاشق تخم مُرغ گذاشت لای آن.

زن گفت: «حوصله ی خونه موندن ندارم.» و نگاه کرد به عرق گیرِ جوان که تو باد تکان می خورد. گفت: «بریم پارک؟»

مرد که داشت لُقمه اش را می جوید، گفت: «تو این باد؟!» و نگاه کرد به جوان که حالا قابِ پنجره را رها کرده بود و داشت به آسمان نگاه می کرد.

زن گفت: «خُب، یه جای دیگه.»

مرد پرسید: «کجا؟» و لُقمه اش را فرو داد.

زن گفت: «یه جایی میریم دیگه. یه چیزی هم شاید خوردیم.»

«با کدوم پول؟»

زن همان طور که جوان را می پایید لیوانِ شیرش را سَرکشید. گفت: «مگه چه قدر می شه؟»

مرد لُقمه ی دیگری درست کرد برای خودش و آن را گذاشت تو دهنش، بعد گردن کشید و نگاه کرد به جوان که هنوز داشت آسمان را می پایید. گفت: «اگه منظورت مَک دونالده، من نیستم.»

زن نگاه کرد به موهای لَختِ جوان که تو باد بازی می کرد. گفت: «منم دیگه بدم اومده از مَک دونالد.» و پاشد رفت به طرفِ کتری و قوری که روی اجاق بود.

مرد لیوانِ شیرش را برداشت و آن را سَرکشید، بعد دست دراز کرد طرفِ پاکتِ سیگارش که روی میز بود.

زن پرسید: «برای تو هم بریزم؟»

مرد گفت: «بریز.» و سیگاری روشن کرد، بعد پاشد ایستاد و از تو قابِ پنجره خیره شد به جوان. گفت: «قربونِ دستت اون زیرسیگاری رو هم بیار!»

زن چای ریخت تو استکان. گفت: «نخوردی که؟»

مرد پُک زد به سیگارش. گفت. «اشتهام نکشید.»

زن سینیِ چای را گذاشت روی میز. گفت: «زیرسیگاری کنارِ دستته، رو میکرو...» و استکانِ چای را برداشت و ایستاد کنارِ مرد. گفت: «چه طوره بریم رستورانِ چینی، گرون نمی شه.» و نگاه کرد به جوان.

مرد زیرسیگاری را از رو میکرو گذاشت رو لبه ی پنجره و خاکسترِ سیگارش را توی آن تکاند. گفت: «فعلا که سیریم.» و شمرد: «یک، دو، سه، چاهار، پنج، شیش، هفت.»

زن چند جُرعه از چایش نوشید. گفت: «اول، دو سه ساعتی قدم می زنیم، بعد میریم رستوران.»

مرد پُک زد به سیگارش. گفت: «می خوای سرمامون بدی؟»

زن گفت: «خُب، میریم تو فروشگاه ها.»

مرد سیگارش را که به نیمه رسیده بود تو زیرسیگاری خاموش کرد. گفت: «هر چی سعی می کنم کمتر بکشم باز نمی شه.» و نگاه کرد به جوان. گفت: «انگار داره ما رو نگاه می کنه.» و چایش را از رو میز برداشت. گفت: «باشه ، بریم.»

زن گفت: «عجب پوستِ کُلُفتی دارن این سوئدی ها! یه ساعته لُخت وایستاده تو سرما.»

مرد چایش را ریخت تو نعلبکی. گفت: «همین جور هم زُل زده به ما.»

زن پرسید: «لباس بپوشم؟»

مرد گفت: «بپوش.»

زن گفت: «تو چی؟» و استکانِ خالیِ چای را گذاشت تو سینی.

مرد گفت: «صبر کن چایی م رو بخورم.» و جرعه ای نوشید. گفت: «چه جوری خوردیش؟ این که هنوز داغه!» و نگاه کرد به زن که داشت از آشپزخانه بیرون می رفت. گفت: «یه چیزی بپوش یخ نکنی.» بعد رو گرداند و نگاه کرد به جوان که میانِ زمین و آسمان بود.

زن که هنوز از آشپزخانه بیرون نرفته بود ایستاد و چین انداخت به پیشانی. پرسید: «صدای چی بود؟»

مرد گفت: «افتاد!»

زن زُل زد به مرد، بعد آرام جلو آمد و از قابِ پنجره نگاه کرد به خیابان. مرد سیگارِ نیمه اش را از تو زیرسیگاری برداشت.

زن گفت: «یه سیگارم بده من.»

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  | 

گفتگو با خدا

در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم .

خدا پرسيد ؟پس تو ميخواهي با من گفتگو كني؟من درپاسخش گفتم :اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است ...در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:كودكي شان .اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند زود بزرگ شوند وبعد دوباره پس ازمدتهاآرزو ميكنند كه كودك باشند....اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول بدست اورند وبعد پولشان را از دست مي دهندتا سلامتي شان را بدست اورند.اينكه با اضطراب به اينده نگاه مي كنند وحال را فراموش مي كنن.وبنا براين نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده.اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند.وبه گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند....

دستانم را گرفت براي مدتي سكوت كرديم ومن دو باره پرسيدم "به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟او گفت:بياموزند كه انها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد.همه كاري كه آنها مي توانندبكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول ميكشد تا ان زخمها را التيام بخشيم .بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد .كسي است كه به كمترين ها نياز دارد...بياموزند كه ادم هايي هستند كه انها را دوست دارند فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند.بياموزند كه دو نفر مي توانند باهم به يك نقطه نگاه كنند وآن را متفاوت ببينند.بياموزند كه كه كافي نيست فقط انها ديگران را ببخشند بلكه آنها خود را نيز بايد ببخشند...

من با خضوع گفتم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟خداوند لبخند زد وگفت     
"فقط اينكه بدانند من در اينجا هستم " ."هميشه".

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  | 

برای مرگ آماده ای؟

خسته و کوفته از سر کار بر می گشتم دلم اتاق خودم رو می خواست با همه اثاثیه بهم ریخته اش ... دلم رختخواب خنکم رو می خواست و یک لیوان آب و یک کپه مرگ حسابی!

توی خیابان اصلی چند تا سگ ولگرد دنبال هم گذاشته بودند ... از اون لحظاتی بود که نه از رفتگر خبری بود نه از سرباز! کار روزنامه یعنی همین ... یعنی شام و نهار کوفت و زهر ماره .... یعنی زن و بچه رو بی خیال ... یعنی اگه عطسه کنی باید جواب عطسه دون تاریخ رو هم پس بدی ! ... چی می گفتم؟ ... آهان! پریدم توی یه تاکسی که بالاخره به ضرب کتک ایستاد ... یارو چه گردن کلفتی بود و چه یقه پرچرکی داشت و اون عروسک گیس درازش چه تابی می خورد درست مثل طناب دار!

نور آبی و مسخره ای دور تا دور تاکسی رو روشن می کرد ولی من تو حال خودم بودم .... داشتم به زنم فکر می کردم که یک هفته بود ندیده بودمش و به پدرم که یادش اومده بود مریض بشه! اه! ...سرم رو تکیه دادم به صندلی چرک تاکسی و بوی گند عرق رو توی مشامم کشیدم و شنیدم که راننده تاکسی رادیو رو خفه کرد بعد هم یواش یواش آینه رو روی من تنظیم کرد و اونوقت با صدای نخراشیده ای پرسید: برای مرگ آماده ای؟

قلبم ایستاد ... نه آماده نیستم! وای پس بدهی هام چی میشه ... جواب پدر و مادرم رو کی بده؟ زنم ...زن قشنگم با اون چشمای آهویی ... حتی وقت نداشتم ازش خداحافظی کنم ... حتی فرصت نکردم اتاقم رو جمع کنم ... حتما از دستم عصبانیه ... حتما منو نمی بخشه ... حالا چیکار میکنه؟ گریه می کنه؟ شوهر می کنه؟ نه! آماده نیستم! آماده نیستم!

کی میخواد خرج کفن و دفن رو بده؟ کی میخواد قبر بخره؟کی میخواد از دل اونایی که دلشون رو شکسته بودم در بیاره؟ هان؟ اون همه نماز هایی که نخوندم .... زوزه هایی که نگرفتم ... گدا هایی که بهشون خندیدم ! اصلا خودم چی؟ تازه داشتیم خونه دار می شدیم ... می خواستیم بچه داشته باشیم .... می خواستیم بریم مسافرت .... می خواستیم همدیگه رو دوست داشته باشیم ...!

راننده مکث کرد ... با خنده سرفه ای کرد و پرسید: ترسیدی؟ منظورم این بود که اگه رفتیم تو دیوار .... اگه رفتیم زیر تریلی ... اگه چپ کردیم ... فکر کردی میخوام بکشمت؟ نه بابا من عزرائیل نیستم ... خفاش شب هم نیستم ... فقط آدمم ... هان؟ آدم!

می دونی تمام لحظه های رسیدن به زنم رو دعا کردم ... وقتی رسیدم،خونه نبود ... رفته بود خونه مادرش ... روی آینه نوشته بود: من رفتم اگه خواستی تو هم بیا !

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1384ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  | 

روز تولد

در يخچال را باز كردم. نشسته بود روی صندلی. روزنامه می خواند. چند تخم مرغ برداشتم و توی دستم جا دادم. كيسه ی آرد را دست ديگر گرفتم. بر گشتم. صورتم را برگرداندم به طرفش، گفت: اين پسره رو ميشناسی؟
دستم لرزيد. تخم مرغ ها افتادند. آرد هم همين طور و روی سراميک های سفيد كف آشپز خانه پخش شد. جيغ كشيدم. گرم شده بودم و عصبانی.
گفتم: اه چه وضعی شد.
بلند شد. روزنامه را روی زمين انداخت.
ــ چرا ترسيدی؟
به افتضاحی كه روی زمين درست شده بود نگاه كردم.
گفتم: يه دفعه آدم رو از فكر و خيالاتش مياری بيرون. می ترسه خب.
بلند شدم و نشستم روی صندلی. صدای نفس هايم را می شنيدم. نگاهش كردم. حركاتش مثل قبل بود. آرام و سنگين. فقط نگاه می كرد. كمی راحت شدم. روز نامه را برداشت و بلند شد. به طرف آشپزخانه آمد. دم در ايستاد.
گفت: بيام كمک.
گفتم: نه، خودم تميز می كنم.
مي دانستم فقط برای تعارف می گويد. جلوتر آمد و روی كابينت نشست. سبد انگور را کنارش كشيد. شروع به خوردن كرد. با روزنامه روی پاهايش می زد و من صدای له شدن انگورها را زير دندان هايش می شنيدم. خواستم مثل هميشه بگويم يواش تر بخور اما نگفتم.
با بی تفاوتی گفت: جديداً واسه ی اين روزنامه نوشته هاتو می فرستی؟
بلند شدم و دستمال و قاشق برداشتم.
گفتم: نه. چطور؟
گفت: جديدن خيلی می خريش. گفتم شايد منتظری...
وسط حرفش پريدم.
گفتم: چه ربطی داره. پس تو هم هر روز تو شركت اون روزنامه ی مسخره رو می خونی مطلب واسشون می فرستی؟
خنديد و انگوری بالا انداخت. صدای دهنش اعصابم را خرد می كرد. نگاهی به ساعت انداختم و روی زمين نشستم.
گفتم: حالا چكار كنم؟ تخم مرغ و آرد لازم دارم. پاشو برو بخر.
دهن دره ای كرد. حبه ی انگوری دهانش گذاشت.
گفت: حال داريها. ول كن، ما شام نخواستيم. تو اين سرما خودت حال داری بری بيرون؟
در حاليكه با تخم مرغ های وارفته بازی بازی می کردم و با قاشق همشان می زدم، گفتم: اِ پاشو ببينم. شام چيه؟ كيک تولدته.
شروع كرد به دست زدن و خنديدن. قهقهه می زد. من هم از ذوق كودكانه اش خنده ام گرفت.
گفت: داری به ام حال می دی ديگه. بعد از 4 سال يه كيک تولد واسم می پزی.
قهقهه اش، لبخند شد. به طرفش رفتم. تخم مرغ های شكسته هنوز كف آشپزخانه بود.
به تهديد گفتم: بلند می شی يا باز پشيمون بشم.
خنديد. گفت: يه كم مهربانی بابا.
از روی كابينت پريد. نگاهم كرد و خنديد. از خنده های بدون حرفش عصبانی تر شدم. سرش را تكان داد و رفت. روی صندلی نشستم. لباس پوشيدنش را می ديدم. از آينه نگاهم كرد.
گفت: ديگه فرمايشی، كاری نداری؟
سرم را پايين انداختم و گفتم: نه. برو ديگه.
دوباره نگاهش كردم. دستی برايم تكان داد. در را باز كرد و رفت. صدای بلند به هم خوردن در را كه شنيدم، بلند شدم. پاورچين به طرف هال رفتم. روزنامه روی ميز بود. برگشتم و در را امتحان كردم. به طرف ميز برگشتم، نشستم و روزنامه را باز كردم.
آهسته با خودم گفتم: اين پسره؟ كيو می گفت؟
ورق زدم. 1-2-3-4. نقد ادبی... نوشته ی...
چشمانم را بستم. سينه ام به سرعت بالا و پايين می رفت. قلبم چه سريع می زد. روزنامه را بستم. به كمد مجله ها و روزنامه ها نگاه كردم. رفتم به طرفش. درش را باز كردم. انبوهی از روزنامه ها را ديدم و نوشته های او را. آن ها را درآوردم. دويدم به طرف آشپزخانه و كيسه ی سياهی را برداشتم. به هال برگشتم. آن ها را در آن چپاندم و پالتو پوشيدم. به ساعت نگاه كردم و كيسه را دم در بردم. در را باز كردم. به اطراف نگاهی انداختم. كيسه را كناری گذاشتم و نگاهش كردم. دست هايم را به دهانم بردم و ها كردم. برف روی کيسه می نشست. دانه های برف روی سياهی كيسه زيباتر به نظر می آمدند. دوباره نگاهي به اطراف انداختم. نيامده بود. به خانه بر گشتم. در را محكم بستم. روزنامه ی ديروز را روی ميز ديدم.
گفتم: اه، با اين چكار كنم؟
زنگ زد. سه بار. باز كردم. صدای قدم هايش را روی پله ها می شنيدم. متوجه پالتو شدم. در آوردمش. در زد. باز كردم. خودم را عقب كشيدم كه بيايد داخل. برف های روی پالتويش را می تكاند.
گفت: بفرما.
لبخندی زدم. كيسه را گرفتم و به آشپز خانه بردم.
با صدای بلندی گفت: يه سری خرت و پرت ديگه هم خريدم.
توجهی نكردم. كيسه ی سياه را روی ميز گذاشتم. تخم مرغ های شكسته و آرد ملتمسانه به من نگاه می كردند. در كابينت را باز كردم. شيشه پاک كن را برداشتم و به طرف هال رفتم. نشسته بود كنار شومينه، دست هايش را گرم می كرد. شيشه پاک كن را در دستم ديد. چشمانش را گشاد كرد.
گفت: اين چيه ديگه؟
دولا شدم و روزنامه را از روی ميز برداشتم. ورق ورقش كردم.
گفت: ا، چكار می كنی؟! هنوز نخوندمش.
گفتم: چرت و پرت نوشته، تازه مال ديروزه.
انگشتی تكان دادم و گفتم: اخبار هر روز رو همون روز بايد خوند.
ماتش برده بود. ورق ها را روی ميز كمی جابه جا كردم. نقد ادبی. برش داشتم و به طرف پنجره رفتم. بلند شد. هنوز با تعجب به من نگاه می كرد.
گفت: معلومه چته؟ كيک، شيشه پاک كن، اينا كه تميزن. دو روز پيش تميزشون كردی.
نگاهش نكردم. سريع دست هايم را بالا و پايين می بردم. ورق ها مچاله شد و كمی خيس. ديگر ديدنی نبودند. نفس بلندی كشيدم. هنوز سر جايش ايستاده بود.
گفتم: آخيش، تموم شد.
گفت: ما كه تغييری نديديم.
لبخندی زدم. از كنارش رد شدم. به چشم هايش نگاه كردم. متعجب بود. به آشپزخانه برگشتم. او به دنبالم. روزنامه ی مچاله را در سطل انداختم. كنار ميز ايستاده بود. از تعقيبش ترسيدم. در سطل را رويش گذاشتم. دست در كيسه ی سياه روی ميز كرد. تخم مرغ ها را در آورد. پاكت آرد و يک روزنامه. نگاهم كرد. قلبم می زد. ترسيدم بفهمد. دست به سينه شدم. دوباره لبخندی زد و دستش را مثل يک فاتح برد بالا.
گفت: روزنامه ی امروز. سورپرايز شدی؟
زوركی لبخندي زدم.
گفت: برم ديگه.
تا نزديک در رفت، روزنامه به دست داشت. برگشت و گفت: بيام كمک؟
سرم را بالا بردم.
گفت: باشه.
رفت. حوصله ی پختن كيک را نداشتم.
بلند گفتم: اگر فردا كيک بپزم، ناراحت نمی شی؟
گفت: نه بابا. راحت باش. من عادت دارم. نپزی هم مشكلی نيست.
كمی برايش ناراحت شدم، اما چيزی نگفتم. تخم مرغ ها را بر داشتم و توی يک دست جا دادم. كيسه ی آرد را به دست ديگر. قدمی برداشتم.
صدايش را شنيدم. گفت: ا راستی اين پسره رو ميشناسی؟
دستم لرزيد. تخم مرغ ها و آرد روی زمين افتاد. تخم مرغ ها شكست، كنار آن قبلی ها. دستم هنوز می لرزيد. سردم شده بود. روی زمين نشستم.
انگشتم را روي سراميک ها كشيدم.
گفتم: نه. نميشناسم.
سرم را روی زمين گذاشتم و به سراميک ها خيره ماندم
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  |