یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384
روزی روزگاری اهريمن
بر من ببخشاييد
كه حقارت آتشم را
در حفره هاي خالي از ياد ميجستم
دير زماني بود كه شوق شرارت
و ميل بازي كودكانه را
از خاطر زدوده بودم
ميدانم كه ظلمت
تقدير من است
و
نفرين ابدي
سرانجام من
پس....
واپسين نامه ابليس پيش از خود كشي به خاطر شكست عشقي ناشي از دل باختن به يك فرشته زميني بي بال
شنبه هفدهم اردیبهشت 1384
شعر های عاشقانه يک مرده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب اول:در حال مردن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تب دارم
پرستويی میپرد
سياه بال و سرخ دل
و ماه در خرابه پشت خانه
ستاره می زايد
تب دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب دوم:رو به مرگ پشت به زندگی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گلهای ملافه را
اشک هايم آب می دهند
گلهای ملافه رشد می کنند
ساقه ها می پيچند
می شکفند
همه آبی
مگر معجزه شود
که من باز گردم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب سوم:مرگ
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب است
ابري ست
اما باران نمی بارد
و من خوابم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب چهارم:غسالخانه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من؟
در این اتاق سرد و سپید
غم توی دلم مثل گنجشکی
تو؟
در آن اتاق دراز
مثل قبر!
تو که دل نداری بفهمی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب پنجم:توی قبر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی تاریکی
بین جمعیت گریان
گم شده ام
از کنار قبرم رهگذری می گذرد
که تو نیستی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب ششم:مرثیه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روی قبرم آب می ریزند
زنی گریه می کند
خوابم را
سر و صدای گنجشکهای عاشق
آشفته میکند
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب هفتم:خواب
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
برگهای سبز مو
مشتاق باران
خيس می خورند
در دور دست پرنده ای می خواند
نوک کوچکش را
در اشتياق قطره باران
باز و بسته می کند
دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384
عشق من زیاد هم ممنوع نیست
مامان عزیزم سلام
الان ساعت ده دقیقه به پنج بعد از ظهر یک روز گرمه و من دارم از صحرای محشر برایت نامه می نویسم نمی دانم چه کار می کنی لابد هندوانه قاچ می کنی حیاط را آب پاشی می کنی و می نشینی کنار دیوار تا بوی چمن های پلاسیده را توی سینه ات بکشی مامان عزیزم امروز سوم خرداد ماه سال 63 شمسی است و به ما گفته اند وصیت نامه بنویسیم شاید رفتیم.ترسیدی؟نترس اینجا حرف زدن درباره ی مرگ مثل حرف زدن درباره غذا خوردن و راه رفتن ساده است بعضی اوقات به این آدم ها حسودی ام میشود اینها که دور و بر من روی خاک های سنگر نشسته اند و وصیت نامه هایشان را می نویسند به اینهاحسودی ام میشود چون عجیب آسمانی اند و من خاکی. خیلی خاکیم مادر گاهی میترسم گاهی گریه میکنم گاهی وقتی صدای منفجر شدن مین می آید نفسم را حبس میکنم و دعا می خوانم و تازه ... هنوز هم گرفتار عشق های زمینی ام عشق به سرزمینم عشق به تو مادر و یک عشق دیگر که تابه حال نگفته ام.
وقتی این نامه را می خوانی لابد من دیگر رفته ام اما لابد غصه میخوری و گریه میکنی مامان خوبم عشق من زیاد هم ممنوع نیست شاید اگر وقتی بود و ما سرافراز به خانه برمی گشتیم می توانستم اسمش را هم بیاورم ولی افسوس می ترسم چون نمی خواهم غصه ی آدم از دست رفته ای را بخورد که تا لحظه ی آخر به یادش بوده نمی خواهم بهمد که دغدغه ی رفتن و نرفتن به خاطر یک پنجره و یک صورت مهربان این همه آزارم داده مامان خوبم الان تو کجا نشسته ای و چه کار میکنی؟من روی یک تکه روزنامه ی قدیمی نشسته ام و دارم راه رفتن سوسکها و مورچه ها را نگاه میکنم و صدای دعا خواندن دوستم حمید حواسم را پرت میکند. این را بدان که ته لحظه آخر حسرت همه ی پسران و دختران این سرزمین را خوردم که برای آزادی وطنشان کشته شدند دعا کن که اگر مردم بی ترس بمیرم و دعا کن که عشق های زمینی ام مانع رفتنم نباشد.
تمام لباسها و کفشهایم را به حاج آقا اسماعیلی بده خودش میداند چه کارشان کند پوستر های ماشین و رادیو ضبط و بقیه خرت وپرت ها مال علی است فقط یک تسبیح گلی دارم که نمی خواهم بدانی ازکجا آورده ام آن را روی قبرم بگذار. در نزدیک ترین محل به من. تسبیح کربلاست و با بهترین اشک ها تطهیر شده ...
دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384
يه عالمه قاصدك توي يه قابلمه كوچولو
درست نمي دونم چند سالم بود.ولي مي دونم كه خيلي كوچولو بودم.به سرم زده بود و توي دنياي كوچولوي خودم يه عالم چيز دوست داشتني جمع كرده بودم و اونقدر برام عزيز بودن كه حاضر نبودم هيچ اتفاقي براي هيچ كدومشون بيفته ،چيز هاي عزيز من اينا بودن:15 تا سكه ي ده توماني،يك نوار كاست سوني كه بيش از 12 بار صدام رو روش ضبط كرده بودم،يه پاشنه كش برنجي،يه عالمه قاصدك توي يه قابلمه كوچولو،يك تسبيح از گوش ماهي،يك عالمه عكس برگردون از مسافر كوچولو با اون سياره اش و اون گلش،از بل و سباستين،از سرندي پيتي،از هاچ زنبور عسل و .....اوه اگه بخوام همشو بگم كه شب ميشه...از قضا يه داداش داشتم كه هنوزم دارم.و هميشه مي خواست چيز هاي دوست داشتني منو ببينه و يا ...
و من شوريده و آشفته!دم به دم جاشون رو عوض مي كردم .تا اينكه يك فكر به كله ام زد.همشون رو ريختم توي يه كمد چوبي بزرگ تو اتاق مهموني،قايمشون كردم.بعد در رو قفل كردم و نفس راحتي كشيدم يك ساعتي نگذشته بود كه رفتم ببينم جاشون امن هست يا نه...چشمتون روز بد نبينه...
هيچي ديگه...در باز نميشد و قرار بود شب برامون مهمون بياد .اون هم يك عالمه .هر چي ورد از جادوگراي كارتون ياد گرفته بودم خوندم ولي افاقه نكرد.خدا ميدونه كه تا چند هفته بعدش ديگه كارتون نگاه نكردم.
ديگه داشت شب مي شد،مامان اومد كه بره اتاق رو جمع و جور كنه...همه چي بهم ريخت....همه جلوي در جمع شده بودن زمان زيادي گذشته بود حالا ديگه بابام با آقاي همسايه با يك دسته شاه كليد به جون در افتاده بودند!قضيه خيلي جدي شده بود دم دماي اومدن مهمونا بود كه در باز شد...
واقعا چقدر خوش به حال آدماييه كه چيز هاي دوست داشتني شون تو جيب جا ميگيره!!...
شنبه دهم اردیبهشت 1384
مثل هميشه
خانم معلم مىگويد: »دوباره كه دير آمدى!«
به صف مريضهاى توى راهرو نگاه مىكنى. زنى، با لبهاى كبودشده از سرما، مىگويد: »كجايى خانوم! از بس وايستاديم مرديم!«
تلفن روى ميز زنگ مىزند، پشت هم. گوشى را كه برمىدارى، دكتر مىگويد:»اين چه وضعيست؟ مريضها ماندهاند پشت در!« مىخواهى بگويى به دَرَك! اما نمىگويى. ناخنهايت را مىجوى.
خانم معلم مىگويد:»باز كه ناخنهايت را مىجوى!« مىگويى:»گل آوردهام برايتان!« بچهها مىخندند.
مىگويى:»گل تازه!«
پدر مىگويد:»گل تازهام كجا بود بچه! بگذار يك چرت بخوابم. فردا آفتاب نزده بايد بروم گل بياورم مغازه.«
مادر سرفه مىكند و داوود، كنار حوض، دست مىكند توى پاشويه، دنبال ماهىهاى سرخى كه نمىبيند.
باد مىآيد و بچهها توى حياط مىدوند. گرگ كه مىشوى بايد دنبالشان كنى. فرار مىكنند از دستت. بره كه باشى بايد بدوى. فرار كنى، تا به تو نرسند. اگر برسند، باختهاى، سوختهاى....
مادر سرفه مىكند. »سينهام مىسوزد ليلا«
پدر رفته گلخانه. روى دفتر مشقت خم شدهاى. مادر سرفه مىكند. پشت هم. مثل هميشه. كبود كه مىشود، داوود لگن را مىآورد. مادر عق مىزند توى گودى لگن سفيد و لختههاى خون نقش يك گل مىاندازد انگار كه در برف. حالا ديگر مثل آن وقتها دستپاچه نمىشوى. نمىدوى تا خانه لعيا و تا او نيامده، هراسان اين ور و آن ور بروى و مادر با آن چشمهاى سبز نگاهت كند مات و آرام و تو با دستمال، لكه سرخ دهانش را پاك كنى و از ترس بلرزى....
خانم معلم گفت:»اين دفعه را به خاطر من ببخشيدش. درسش خوب است. فقط يك كم بىنظم است. قول مىدهد ديگر دير نيايد.«
دير مىرسى. داوود توى ايوان نشسته، با چشمانى كه ندارد، خيره به در، تا تو بيايى:»مادر را بردند!«
مىگويى:»كجا؟«
لعيا مىگويد:»بيمارستان هزار تختخوابى«
و تو به يكى از آن هزار تختى فكر مىكنى كه مادر را روى آن خواباندهاند.
دير مىرسى. اتوبوس رفته است. مىپرسى:»اتوبوس بعدى كى مىآيد؟« مردى كه سرصف ايستاده زنجير را دور انگشتش مىچرخاند:»ديرتان شده؟«
چيزى نمىگويى. مىخندد. دوباره به آگهى استخدام نگاه مىكنى. دورش خط قرمز مىكشى. رونامه را تا مىكنى، مىگذارى توى كيفت. مرد مىگويد:»هر وقت عشقش بكشد مىآيد!«
كمال مىگويد:»كى مىآيى ليلا!«
مىگويى:»هيچ وقت!«
باد مىآيد و موهاى آشفتهات را آشفتهتر مىكند. از خيابان كه مىگذرى، برنمىگردى نگاهش كنى. تصوير خيابان و درختها پيشچشمت مىلرزد.
گلها را پرپر مىكنى.
به پدر گفته بودى:»برايم گل بياور. از آن تروتازههاش. يك دسته گل سرخ.« پدر برايت گل آورده بود. داوود گفت:»چه رنگىاند؟«
پدر گفته بود:»مال ليلاست.« تُنگ را كه مىآورى، گلها را مىگذارى توى آب، تا صبح چند بار، به آن لكههاى سرخ جگرى نگاه مىكنى.
مادر نيست و داوود با مهرههاى چوبى بزرگى كه پدر برايش درست كرده، خانه مىسازد يا برج بلندى كه هى مىسازد و فرو مىريزد.
داوود مىگويد:»ليلا آسمان چه رنگى است؟«
كمال مىگويد:»آبى يكدست.«
نگاه مىكنى به چرخش آب از فوارهها كه بالا مىروند و تاب مىخوردند و پايين مىآيند.
»شما هر روز مىآييد پارك؟«
»گاهى جمعهها برادرم را مىآورم«
داوود دست مىكشد روى لبه نيمكت.
پدر مىگويد:»اين درد پا آخر مرا مىكشد!«
داوود قرصها را برايش مىآورد. بعد مىنشيند كنار راديويش.
از اتوبوس كه پياده مىشوى مرد هنوز دنبالت مىآيد.
دكتر گفت:»نگران نباش خرج بيمارستان پدرت با من. تو به فكر زندگى خودت باش!«
»من براى داوود مادرم«
كمال مىگويد:»پس زندگى خودت چى؟«
ديرت شده، روزنامه به دست دنبال نشانى مىگردى.
كمال نگاهت مىكند. چشمهايش نگران است. مثل هميشه:»زندگى ما از هم جدا نيست.«
دست داوود را مىگيرى. راه مىافتى. جمعهها، مثل هميشه، پارك خلوت است. داوود مىپرسد:»آسمان چه رنگى است؟«
»آسمان خاكسترى است با يك عالمه ابرِ درهم و برهم.« باد مىآيد مثل هميشه.
دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384
دزدی ادبی
داستان من.... قهوه با شکر من .... اوج خلاقیت من با یه اسم دیگه اینجاست! ....
مرسی از دختر کولی ....
مثل اینکه من باید یه فکری واسه نوشته ها بکنم ...
جمعه دوم اردیبهشت 1384
آن طرف کوچه
گفت : «مي ... مي خوري مـ ... مـ ... محبوبه ؟»
كيسهي پفك را گرفت جلوم . گفتم : «بچه شدي تو هم ؟» . دستش را عقب كشيد . يك سال مي شد كه عروسي كرده بوديم . از روي مبل بلند شد . قد بلند بود و لاغر . رفت كنار پنجره و پرده كركره را بالا داد . نور ، هجوم آورد توي هال . تلويزيون روشن بود . گفت : «تا ... تا ... تازه اومـ ... مدن ؟ » .
نگاهش به پايين بود . به خانهي ويلايي آن طرف كوچه انگار . چند ماهي بود كه خالي بود . گفتم : «دو سه روزي مي شه . تو ماموريت بودي» . توي يك شركت ساختماني كار مي كرد . از كيسهي پفكي كه دستش گرفته بود ، يكي برداشت : «چند نـ ... نفرن؟ » .
بلند شدم و رفتم كنارش . گفتم : «سه نفر» .
گفت : «هـ ... هـ ... همين حالاش كه سـ ... سه نفرن»
دختر و پسر كوچكي توي حياط ، لاي درختهاي خانهي ويلايي دنبال هم ميدويدند. گفتم :« اينا كه دوتان» .
ابروهاي كلفتش را بالا داد و با انگشت اشاره كرد : «نيگا ، اين يـ ... يك ، اين د...دو ، اينم
سـ ... سـ .... سه » .
دست هام را روي سكوي پنجره گذاشتم . بازويم را گرفت و كنارم كشيد : «كـ ... كنار بيا
خـ ... خره مي بيننت » .
روبرومان ، پشت شيشه هاي قدي خانهي ويلايي ايستاده بود . تاپ قرمز تنش بود و دامن گلدار سفيد پايش . رفته بود بالاي چهارپايه و شيشه را از داخل دستمال ميكشيد.
گفت :«با شوهرش مي ... مي ... ميشن چـ ... چهار تا » .
گرمم شده بود . از كنار مبل و تلويزيون گذشتم و رفتم توي آشپزخانه . گفتم : «نداره».
بالا تنه اش را از پشت پيشخوان مي ديدم . خودش را مثل بچه ها پشت ستون كنار پنجره قايم كرده بود . گفت : «تـ ... تو از كجا مي ... مي دوني؟» .
كولر را روشن كردم . يك استكان از جاظرفي برداشتم :«چايي كه نمي خوري؟». چيزي نگفت . تيشرت مشكي اش تنش بود . چاي ريختم . گفتم :«خودتو نمال به ديوار ، گچي مي شي » . كمي از ستون فاصله گرفت .
«ديروز كه رفته بودم خريد ، ديدمش . با هم برگشتيم».
يك دانه پفك توي دهانش گذاشت : «خب ؟ » . وقتي گير مي داد به چيزي ولكن نبود . استكان چاي را برداشتم و از آشپزخانه بيرون آمدم : «هيچي ، زن خوبيه ، ميگفت شوهرش دو سال پيش مرده ». نشستم روي مبل . باد كولر مي زد به صورتم . تلويزيون چيزي نداشت . كنترل را برداشتم و خاموشش كردم . كنار پنجره ، سيخ ايستاده بود .
«نميياي بشيني ؟» .
كيسهي خالي پفك را از پنجره انداخت بيرون . از توي قندان يك قند برداشتم و گفتم: «امروز بريم خونه مامان اينا؟» .
نشست كنارم : «نه مـ ... محبوبه خيلي خـ ...خـ ... خستم» .
يك قلپ چاي خوردم :«تو هم كه يا نيستي ، يا خسته اي» . خم شد طرفم و خواست پيشاني ام را ببوسد . ريش هاش پوستم را اذيت مي كرد . خودم را عقب كشيدم :«چاييم ريخت ...» . بلند شد و رفت توي اتاق خواب :«ما...ماشاا... د...د...دو تا بچه».
گفتم :«حسوديت مي شه ؟» .
صداش از اتاق خواب آمد :«بـ ... بـ ... به شوهرش؟»
داد زدم : «حرف دهنتو بفهم » . از اتاق بيرون آمد . دستش به شلوارش بود . شلوارش را بالا كشيد :«مـ ... مـ ... مگه من چـ ... چي گفتم؟» .
به پنجره نگاه كردم : «حرف مفت مي زني ديگه ؛ همة زحمتش با منه » .
كمربندش را سفت كرد و گفت :«مي گي چـي ... چيكار كنم؟ مـي ... مي خواي خـ ... خودم جات ... ؟ » .
بلند شدم و رفتم كنار پنجره :«خفه شو حامد» . حالم خوب نبود . احمق فقط فكر خودش بود . داد زد : «يـ ... يـ ... يعني تو ا... ا... از اون ... از اون ...» .
زن هنوز داشت دستمال مي كشيد . به پايين شيشه رسيده بود . بچه ها پيدا نبودند . گفتم :«آره ، كمترم . خيلي ناراحتي ؟ » . چيزي به ديوار هال خورد . شيشهي عطرش را كوبيده بود به ديوار. دستهاش را مثل ديوانه ها توي هوا تكان داد : «آره لعنتي ، ناراحتم.مي فهمي لامصب ؟ ناراحتم ».
به روي خودم نياوردم . دستهام را به سينه زدم و گفتم :«هر وقت فرچه ات به بند
كـ ... كـ ... كونت رسيد اونوقت بچه بچه راه بنداز » .
صورتش سرخ شده بود . نفس نفس مي زد . رفت سمت در . كفشهاش را از روي جاكفشي برداشت : «من مي رم خير سرم قدم بزنم » .
خيلي وقت بود صداش را اينقدر روان نشنيده بودم . پوزخندي زدم و گفتم : «خوش اومدي ».
در را محكم بست . مي دانستم شب نشده منت كشي مي كند . پنجره را باز كردم . صداي پاهاش را كه انگار پله ها را دو تا يكي مي رفت پايين ، مي شنيدم . بوي عطر داشت خفه ام مي كرد . توي كوچه پيدا شد . ايستاد وسط كوچه و به بالا نگاه كرد . خودم را كنار كشيدم و پشت ستون قايم شدم . سرش را تكان داد و رفت زير ساختمان . گريه ام گرفته بود . پرده كركره را پايين دادم . زن لعنتي روبرو ديگر نبود . از روي خورده شيشه ها پريدم و نشستم روي مبل . دماغم را بالا كشيدم . تلويزيون را روشن كردم :«يك مرد كلاه به سر روي يك گاو زخمي نشسته بود و با گاو به اين طرف و آن طرف مي پريد».
كليد را انداخت به در و وارد شد . سرم را سمت پنجره برگرداندم . با كفش آمد و ايستاد روبروم . گردنش را ماليد و گفت :«چيزي نـ ... نـ ... نمي خواي و...واسه خونه ؟»
