تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون

دلتنگی های یک کرم دندون

آدم دلش هوس مردن مي كند

خيال كن اين كه مرده خواهرم بوده ، خواهر كوچكم ... خيال كن دوستم بوده ، همبازي بچگي هايم ، مگر چه فرقي ميكند ؟ هان ؟ چرا گريه ميكنم ، اشكهايم مال خودمند ... چرا خاك بر سرم مي ريزم ، آخر مي گويند خاك سرد است ، داغ دل آدم فروكش ميكند ... تو خيال كن دلم پر ميزند ، تو خيال كن غصه دارم ، تو خيال كن نصفه شب براي نماز از جا بلند شده ام و ديدمش كه با يك ليوان شير از آشپزخانه بيرون مي آيد ، زهره ترك شده ام؟ آدم از روح آشنا ، روح دوست خودش نمي ترسد ، نترسيده ام ... غصه خورده ام ، يادم آمده كه شب براي نماز بيدار شده ، يك ليوان شير هميشگي اش را خورده و طبق معمول مسواك زده و صورتش را با صابون صورتي كنار دستشويي شسته ، وضو گرفته ، پاورچين تا وسط اتاق آمده ، كنار سجاده ايستاده ، لبخند زنان به برادر خوابيده اش نگاه كرده و دو ركعت نماز صبح خوانده ، تو خيال كن كنار سجاده دراز كشيده ، رو به قبله ، چشمهايش را بسته و بعد مرده ! توخيال كن دروغ مي نويسم ، خالي مي بندم ! خيال كن ديوانه ام ، عاشقم ، اصلا خيال كن گريه ام براي خودم است كه نه از مرگم خبر دارم نه از زندگي ام ! تو خيال كن من دروغگوي بي حيا نه اين دنيا دارم نه آن دنيا ، اما باور كن ديدمش كه با ليوان شير از آشپزخانه بيرون مي آمد ، آن لبخند مهربان و آن دندان هاي سفيد و براقش را ديدم و مي دانستم كه به استقبال مرگ مي رود ! تو خيال كن من احمقم ! اما آدم دلش هوس مردن مي كند ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  | 

مثل تو فيلم ها

عجب باروني گرفته....!از صبح تا حالا داره يه بند مي زنه .... باغچه پر آب شده ...بيچاره گل‌هايي كه كاشته بودم ...احتمالا تا حالا ديگه غرق شدن! صبح منتظرت بودم ..... نيومدي .... بارون كه گرفت مي‌دونستم دير مياي ... دويدم لباسهارو از روي بند جمع كردم و ظرف هاي جمع شده اين دو سه روزه رو تند و تند شستم ... نه ! نهار نخوردم ... گفتم منتظرت بمونم تا بياي با هم بخوريم ... مثل تو فيلم ها!! حتي شمع هاي سر ميز رو هم خاموش نكردم ...زن تو تلوزيون ميگفت شگون نداره شمع سر ميز نهار رو وقتي مهمون هنوز نيومده خاموش كني ... مي‌دونم بابا ... تو كه مهمون نيستي ... ولي كار از محكم كاري كه عيب نمي‌كنه ... خونه رو تميز كردم  ... ديگه كاري نمي‌مونه .... اومدم نشستم پشت اين پنجره  و دارم بيرون رو نگاه مي‌كنم ...بارون رو كه چطوري داره گل هاي قشنگم رو درب و داغون مي‌كنه ... در رو كه هر لحظه دوست دارم باز بشه

....

زينگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

صداي زنگ تلفن از جا پروندم  ... مثل خنگا اطرافم رو نگاه كردم و دنبال منبع صدا گشتم ...چند لحظه‌اي طول كشيد تا تلفن رو پيدا كردم ...تويي ... ميگي كه بارون خيابون‌ها رو بند آورده و با اين وضع چند ساعتي طول مي‌كشه تا بياي ... ميگي منتظرت نمونم و نهارم رو بخورم ... ميپرسم تو چيزي خوردي؟ ميگي آره و خداحافظي مي‌كني ...

آروم مي‌شينم روي مبل و كم كم تو خودم جمع ميشم ... به نور شمع هاي ميز نهار نگاه مي‌كنم و آروم آروم چشمهام رو مي‌بندم

با صداي در از جا پريدم ... مثل موش آب كشيده شدي ... از همه جات داره آب مي‌چكه ...نگام مي‌كني و مثل تو فيلم ها يكدفعه دستت رو از پشتت در مياري و با داد و فرياد ميگي تقديم به گل هميشه بهار من !!! ... دسته گل وارفته و خيس خيس شده ... بغلت مي‌كنم و آروم تو گوشم ميگي از نهار چيزي واسه من گذاشتي؟ به ميز اشاره ميكنم .... شمع ها تا ته آب شدن ... درست مثل تو فيلم ها ....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  | 

وقتی عزرائيل خفت آدم رو مي چسبه

درست 3 تیر پارسال اتفاق افتاد... توي جاده بم زاهدان تانكري كه درحال انفجار كلي آدم را با خودش برد …. آدم ياد مرگ مي افتد …. چند روزي مي ترسد وبعد فراموش مي كند …. نمي دونم شايد چون با حضور مر گ هم زير درختان نخل بم زندگي ادامه داره…

از من فقط يه ساعت نقره اي باقي مونده …. اگر خوب بگردي … اگر بگردي مي توني بين زغال تن آدما حتما پيدايش كني ميدوني كدوم ساعت رو مي گم هموني كه باهم خريديم …. نقره اي ونازك با عقربه هاي نگين دار ، يادته ؟ تو مي گفتي زشته ومن با تمام وجود مي خواستم بخرم ….. خنده داره كه اين ساعت زشت الان تنها باقي مونده من شده است ...  دست نازكي كه توي ساعت بود سوخت عزيزم …. انگشت هاي باريك وانگشتر كوچك طلايي براي هميشه نابود شدند . از نظر من باز تو شانس آوردي … چون شوهر خانمي كه بغل دست من نشسته بود بايد بين كلي النگوي طلايي باريك از راه راه گرفته تا گلدار آخرين يادگاري زنش رو تشخيص بده…. تازه اگر يادش مونده باشه النگوي نازك زنش چند عيار مسخره است . همون وقت كه شما ها بين سوخته هاي ما دنبال اشياء باقي مونده مي گردين من ياد كباب خوردن سر راهمون مي افتم…. توي جاده …. تو به زور لقمه مي گرفتي ومن قورت ميدادم… بوي كباب حالم رو بهم ميزد..نمي دونستم دارم ياد بوي سوخته خودم مي افتم … چيزي كه توي يك لحظه اتفاق افتاد وفقط سي ثانيه طول كشيد .. خنده دار اين بود كه من حتي فرصت نكردم به خدا التماس كنم... دريغ از قطره اشكي ، ناله اي ، گريه اي …

يادته ، باهم كنار آوار زلزله نشستيم وبه خاطر زنده موندن گريه كرديم … گريه مسخره اي بود از شادي …. اما فراموش كرديم كه عزرائيل اگه هواي آدم رو زير آوار داشته باشه بعدا جاي ديگري خفتش رو مي چسبه … جايي توي جاده … بعد از خوردن يه چاي گرم … درست وقتي كه فكر مي كني زندگي ادامه داره….

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  |