تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون

دلتنگی های یک کرم دندون

زندگی ...شاید وقتی دیگر

دلم نمي خواد از مرگ بگم ... نمي خوام ديگه كسي رو تو دردهاي خودم سهيم بكنم ... بزار درد ها مال خودت باشن و مثل هميشه شاد باش و بخند
دوست دارم از زنده بودن بگم ... از نفس كشيدن و نفس نفس زدن بعد از كلي دويدن توي برق افتاب ... از دراز كشيدن و غلت خوردن روي چمن هاي پلاسيده پارك و خنديدن و باز هم خنديدن ... از مرگ گفتن و به اون فكر كردن چيزي رو دوا نمي كنه ... اين زنده بودن آدمه كه مفيده ... دلم ميخواد بزنم برم تو خيابون و داد بزنم كه من زنده ام ... نفس ميكشم ... هنوز نمردم و دندون هامو عين پدر هانيكو نشون جماعت بدم كه منو با تعجب نشون همديگه ميدن  و ميگن نيگا كن ... قاطي داره ...
هنوز وقت دارم از زندگي لذت ببرم ... دوست دارم همه اون كارهايي كه آرزوشون رو داشتم انجام بدم ... يه دوچرخه بردارم و هن هن كنان بزنم به جاده ... دور بزنم دور دنيا و به اونايي كه يه عمري ازشون بدم ميومده بگم از ريخت كتلتت بدم مياد و بعد بي توجه به قيافشون كه عين قيافه مورچه خوار بعد از اومدن اتوبوس جهانگردي شده راهمو بگيرم و برم ... بشينم لب يه بركه كوچيك و پاهامو بندازم تو آب و آروم آروم تكونشون بدم و با ماهي هاي كوچولوي اون تو بازي كنم  .... از درختا بالا برم و عين تارزان از شاخ و برگاش آويزون بشم ...برم جايي كه هيچ آدمي نباشه كه وقتي دردمو بهش ميگم از تو كيفش يه مشت قرص و دوا در بياره و به زور بخواد بچپونه تو دهنم ....راستي ... يادم باشه شبا سگ عروسكي شكم گنده مو كه بوي قشنگ ترين آدم دنيا رو ميده سفت بگيرم تو بغلم ... بوش كنم و آروم چشمامو بزارم رو هم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  | 

سرطان ... يك روز عصر كنار باجه تلفن

پاهايم را مي گذارم روي پايه صندلي چوبي و آنقدر فشار مي آورم كه صداي پايه بدبخت در مياد دارم سعي مي كنم در مورد سرطان مطلب بنويسم اما نمي دانم چرا فقط به زندگي فكر مي كنم ... به پاييز يه برگ خشك كه از بالاي پنجره مي افتد تو اتاق ... به بارون نم نم وسط تير و بازم به ادامه لعنتي زندگي ... هرچي سعي ميكنم خودم رو با موهاي تيغ تيغي وسط تخت تاشوي بيمارستان تصور كنم نمي تونم ... انگار خيالم با من سر لج داره ... به اون روزي فكر ميكنم كه سرطان عين پيانو كه يكدفعه وسط خيابون مي افتاد رو سر پلنگ صورتي و قد درازش رو شبيه آكاردئون مي كرد ، خراب شد سر من ... اينم نشد ... ايندفعه به اون روزي فكر مي كنم كه كنار باجه تلفن رو به روي مطب دكتر ، سرطان مثل يه زلزله كوچولو اومد و پاهامو چسبيد ... انگار مي خواست مثل پاستيل توت فرنگي قورتم بده و من جيغ زدم كه اين خيابون رو با همه شلوغي هاش دوست دارم ، اصلا عاشق باجه تلفن زرد رنگم كه آدمو تو رگبار تند بهاري از سرما خوردن نجات ميده ... يا حتي عاشق همين جوب هاي كنار خيابون كه هميشه دوست داشتم از روشون بپرم ولي روم نشده ... اونوقت بود كه ديدم سرطان نفس كشيد و باد بهاري چرخ زد تو موهاش و دوتا دست تيز و دردناكش از پام جدا شد و من افتادم درست وسط زندگي ... خوب بود؟
نميدونم ... شايد بايد از تخت هاي بيمارستان بنويسم كه ازشون بوي تايد مياد يا دسته گل ميخك چرندي كه تو گلدون كريستال كنار پنجره زير آفتاب برنزه شده ... شايدم لازمه كه از موهايي بنويسم كه مثل رشته هاي سياه زندگي ولو ميشن وسط سينك دستشويي سفيد ... اونوقت سينك مي چرخه و مي چرخه و بالا مياد و تو تا مياي نفستو حبس كني با سر مي خوري تو ديوار .... مي شنوي كه آره ... تهوع و سرگيجه يكي از علائم معمولي شيمي درمانيه ... يا از اين خون بدمصب كه دائم از دماغ و گوش و دهن و خلاصه همه سوراخ سنبه هاي بدنت ميزنه بيرون بنويسم و حالتو بهم بزنم ....
اما من دلم ميخواد از خاك خيس خورده بنويسم و از پنج حسي كه بيدار تر از قبل كار ميكنن ... از وصل شدن آدما بنويسم به مركز جهان و از صداي اذاني بنويسم كه مثل نفس كشيدن واسه يه سرطاني ميمونه .... از عشقي بنويسم كه مي تونم با خيال راحت بهش فكر كنم و از خدا ممنون باشم كه اگه انقدري دوستم نداشت كه بزاره چند سال بيشتر عبادتش كنم ولي در عوص پاك ترين عشق روي زمين رو به عنوان آخرين آرزوم بهم داد ...
واسه سرطان جز از زندگي چيزي ندارم كه بنويسم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  | 

عاشقانه های ديروز امروز فردا...

ديروز:
تو را که مرور ميکنم تمام ذهنم بوی عشق ميگيرد.آن وقت اتاق دلم شبيه خاطره کبوتر ميتپد
کاش هيج وقت خاطره نشوی.
امروز:
وقتی قرار است نباشی زمان به نيامدنت گير ميکند.وقتی قرار است بيايی قلب ساعت به نبض زمان زنجير ميشود.وقتی ميايی خاکستری ها آبی ميشوند
فردا:
وقتی خيال با تو بودن سنجاق ميکنم به نگاه پنجره از همه چشمهای منتظر قشنگ تر ميشود.
امروز چقدر نگاه پنجره بوی تو را ميدهد...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  | 

از بهار حرف می زنی؟ من تو زمستون مُردم ...

 انتخاب يه موضوع براي وبلاگي كه اينقدر پر از داستان و حرف است مثل پيدا كردن پشه توي فنجان مدير مدرسه سخت است ... فكر كردم از شما يه سوال كنم ، جاي هر حرف و حديثي ، سوال ساده ايست .... من مي پرسم و تو جواب مي دهي ... نه مثل اي كيو سان با اون مغز باز ، نه مثل مجنون با اون چشم هاي بسته ... به من بگو وقتي آدم عاشق مي شود چه مي شود ؟

سلام ... من كرم دندون هستم ، از يك جاي دور ، از يك جايي اون طرف زمين ، از بهشت شايد ، مي دوني چرا؟ آخه من مُردم ، من سيصد روزه كه مُردم ، باور نمي كني؟

قلب من تو يك روز گرم ايستاد ، يك روزي كه تو با شادي نوشته ام رو خوندي ، دست گذاشتي روي صفحه سرد مانيتور ، روي خط هاي درهم برهم و اون لبخند عاقل اندر سفيه هميشگي ات رو تحويلم دادي . اون هم با مخلفات اضافه مهربوني و عشق و دوستي ... همون لحظه ، توي همون ثانيه من بيچاره مُردم !

حالا تو بيا و هي از يك قدمي مرگ بگو ،مرگ تلخ و سياهي كه خلال دندون من بوده ... بيا از سرم و رگ و عمل باي پس بگو ... از اشياي هميشگي وجود من ... از قلب دروغين فلزي بگو ، از عشق ، از مرگ ، از درد ...

شما هنوز نمردين ... شما بوي مرگ رو احساس نكردين ... شما نمي دونيد وقتي خون تو سر آدم مي دوه ، وقتي دندون آدم كليد مي شه يعني چي ... شما بوي انجماد بدن رو تو دماغتون نكشيديد كه حرف از مرگ مي زنيد .... من؟ ... اشتباه مي كني ، من مُردم ... من همون روزي كه از تو خواستم براي زنده بودنم دعا كني مُردم .... اگر چيزي به اسم وصيت نامه حقيقت داشته باشه اين يك وصيت نامه است ... يك قصه از يك آدم مُرده كه عاشق زندگي بود ، عاشق نفس كشيدن ، قدم زدن توي كوچه هاي باريك ، ديدن ابر هاي پشته اي ، خوردن آب از پاشير حوض ، خنك كردن سر انگشت توي شربت آبليمو .... اما از زندگي خبري نيست ...زندگي خيلي وقته دست از سر كچل ما برداشته...

بعد از تحریر : یه جایی اون دورا...سر کوه ... یه قبر هست که روش یه گل رز کندن ... عین قبر زیبای خفته ... من دلم میخواست بعد از مردنم اونجا منو دفن کنن. عصر پرنده های سفید میشینن رو نرده ها و باد میاد می وزه تو درخت پر از گلی که بالای قبر هست ... یه درخت انار هم هست ... من یکی از انار هاشو دارم ... یکی از قرمزترین هاشو ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  | 

آن دو چشم سياه

به خودت طعنه مي زني " اين هم بگذرد پسر ، مگر تو كم از اين چيز ها ديده اي ... همان سرگرمي هاي جوان پسندانه ، همان دل و دل دادگي هاي موسمي ... تو ديگر عاقل شده اي ،فريب نمي خوري ، دنيا را مي شناسي و مي داني كه اين هم بگذرد ... پس به لاك خودت برگرد ، برو به همان نگاه ريشخند آميزت به دنيا ، به زندگي ، به همان سرماي رخوت آميز ياس و پوچي و بي تفاوتي ، تو بهتر مي داني كه نبايد نزديك شد ، نبايد درگير شد ، مي داني اگر جلو بروي سيلاب تو را با خود خواهد برد ... مي داني سالها كه بگذرد ، بهار كه برود و زمستان كه بيايد همه چيز از يادت خواهد رفت ، اما ... اما مي دانم اگر اين پاييز بگذرد و زمستان برسد در انتهاي كوره راه عمرم ، وقتي چشمهايم را مي بندم تا زندگي ام را به ريشخند بگيرم در معدود تصاوير يادگار از اين زندگي ، تصوير آن دو چشم ، آن دو چشم سياه رهايم نخواهد كرد .. مي دانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  |