یکشنبه بیست و ششم تیر 1384
زندگی ...شاید وقتی دیگر
دوست دارم از زنده بودن بگم ... از نفس كشيدن و نفس نفس زدن بعد از كلي دويدن توي برق افتاب ... از دراز كشيدن و غلت خوردن روي چمن هاي پلاسيده پارك و خنديدن و باز هم خنديدن ... از مرگ گفتن و به اون فكر كردن چيزي رو دوا نمي كنه ... اين زنده بودن آدمه كه مفيده ... دلم ميخواد بزنم برم تو خيابون و داد بزنم كه من زنده ام ... نفس ميكشم ... هنوز نمردم و دندون هامو عين پدر هانيكو نشون جماعت بدم كه منو با تعجب نشون همديگه ميدن و ميگن نيگا كن ... قاطي داره ...
هنوز وقت دارم از زندگي لذت ببرم ... دوست دارم همه اون كارهايي كه آرزوشون رو داشتم انجام بدم ... يه دوچرخه بردارم و هن هن كنان بزنم به جاده ... دور بزنم دور دنيا و به اونايي كه يه عمري ازشون بدم ميومده بگم از ريخت كتلتت بدم مياد و بعد بي توجه به قيافشون كه عين قيافه مورچه خوار بعد از اومدن اتوبوس جهانگردي شده راهمو بگيرم و برم ... بشينم لب يه بركه كوچيك و پاهامو بندازم تو آب و آروم آروم تكونشون بدم و با ماهي هاي كوچولوي اون تو بازي كنم .... از درختا بالا برم و عين تارزان از شاخ و برگاش آويزون بشم ...برم جايي كه هيچ آدمي نباشه كه وقتي دردمو بهش ميگم از تو كيفش يه مشت قرص و دوا در بياره و به زور بخواد بچپونه تو دهنم ....راستي ... يادم باشه شبا سگ عروسكي شكم گنده مو كه بوي قشنگ ترين آدم دنيا رو ميده سفت بگيرم تو بغلم ... بوش كنم و آروم چشمامو بزارم رو هم ...
سه شنبه بیست و یکم تیر 1384
سرطان ... يك روز عصر كنار باجه تلفن
نميدونم ... شايد بايد از تخت هاي بيمارستان بنويسم كه ازشون بوي تايد مياد يا دسته گل ميخك چرندي كه تو گلدون كريستال كنار پنجره زير آفتاب برنزه شده ... شايدم لازمه كه از موهايي بنويسم كه مثل رشته هاي سياه زندگي ولو ميشن وسط سينك دستشويي سفيد ... اونوقت سينك مي چرخه و مي چرخه و بالا مياد و تو تا مياي نفستو حبس كني با سر مي خوري تو ديوار .... مي شنوي كه آره ... تهوع و سرگيجه يكي از علائم معمولي شيمي درمانيه ... يا از اين خون بدمصب كه دائم از دماغ و گوش و دهن و خلاصه همه سوراخ سنبه هاي بدنت ميزنه بيرون بنويسم و حالتو بهم بزنم ....
اما من دلم ميخواد از خاك خيس خورده بنويسم و از پنج حسي كه بيدار تر از قبل كار ميكنن ... از وصل شدن آدما بنويسم به مركز جهان و از صداي اذاني بنويسم كه مثل نفس كشيدن واسه يه سرطاني ميمونه .... از عشقي بنويسم كه مي تونم با خيال راحت بهش فكر كنم و از خدا ممنون باشم كه اگه انقدري دوستم نداشت كه بزاره چند سال بيشتر عبادتش كنم ولي در عوص پاك ترين عشق روي زمين رو به عنوان آخرين آرزوم بهم داد ...
واسه سرطان جز از زندگي چيزي ندارم كه بنويسم ...
شنبه یازدهم تیر 1384
عاشقانه های ديروز امروز فردا...
تو را که مرور ميکنم تمام ذهنم بوی عشق ميگيرد.آن وقت اتاق دلم شبيه خاطره کبوتر ميتپد
کاش هيج وقت خاطره نشوی.
امروز:
وقتی قرار است نباشی زمان به نيامدنت گير ميکند.وقتی قرار است بيايی قلب ساعت به نبض زمان زنجير ميشود.وقتی ميايی خاکستری ها آبی ميشوند
فردا:
وقتی خيال با تو بودن سنجاق ميکنم به نگاه پنجره از همه چشمهای منتظر قشنگ تر ميشود.
امروز چقدر نگاه پنجره بوی تو را ميدهد...
دوشنبه ششم تیر 1384
از بهار حرف می زنی؟ من تو زمستون مُردم ...
سلام ... من كرم دندون هستم ، از يك جاي دور ، از يك جايي اون طرف زمين ، از بهشت شايد ، مي دوني چرا؟ آخه من مُردم ، من سيصد روزه كه مُردم ، باور نمي كني؟
قلب من تو يك روز گرم ايستاد ، يك روزي كه تو با شادي نوشته ام رو خوندي ، دست گذاشتي روي صفحه سرد مانيتور ، روي خط هاي درهم برهم و اون لبخند عاقل اندر سفيه هميشگي ات رو تحويلم دادي . اون هم با مخلفات اضافه مهربوني و عشق و دوستي ... همون لحظه ، توي همون ثانيه من بيچاره مُردم !
حالا تو بيا و هي از يك قدمي مرگ بگو ،مرگ تلخ و سياهي كه خلال دندون من بوده ... بيا از سرم و رگ و عمل باي پس بگو ... از اشياي هميشگي وجود من ... از قلب دروغين فلزي بگو ، از عشق ، از مرگ ، از درد ...
شما هنوز نمردين ... شما بوي مرگ رو احساس نكردين ... شما نمي دونيد وقتي خون تو سر آدم مي دوه ، وقتي دندون آدم كليد مي شه يعني چي ... شما بوي انجماد بدن رو تو دماغتون نكشيديد كه حرف از مرگ مي زنيد .... من؟ ... اشتباه مي كني ، من مُردم ... من همون روزي كه از تو خواستم براي زنده بودنم دعا كني مُردم .... اگر چيزي به اسم وصيت نامه حقيقت داشته باشه اين يك وصيت نامه است ... يك قصه از يك آدم مُرده كه عاشق زندگي بود ، عاشق نفس كشيدن ، قدم زدن توي كوچه هاي باريك ، ديدن ابر هاي پشته اي ، خوردن آب از پاشير حوض ، خنك كردن سر انگشت توي شربت آبليمو .... اما از زندگي خبري نيست ...زندگي خيلي وقته دست از سر كچل ما برداشته...
بعد از تحریر : یه جایی اون دورا...سر کوه ... یه قبر هست که روش یه گل رز کندن ... عین قبر زیبای خفته ... من دلم میخواست بعد از مردنم اونجا منو دفن کنن. عصر پرنده های سفید میشینن رو نرده ها و باد میاد می وزه تو درخت پر از گلی که بالای قبر هست ... یه درخت انار هم هست ... من یکی از انار هاشو دارم ... یکی از قرمزترین هاشو ...
چهارشنبه یکم تیر 1384
آن دو چشم سياه
به خودت طعنه مي زني " اين هم بگذرد پسر ، مگر تو كم از اين چيز ها ديده اي ... همان سرگرمي هاي جوان پسندانه ، همان دل و دل دادگي هاي موسمي ... تو ديگر عاقل شده اي ،فريب نمي خوري ، دنيا را مي شناسي و مي داني كه اين هم بگذرد ... پس به لاك خودت برگرد ، برو به همان نگاه ريشخند آميزت به دنيا ، به زندگي ، به همان سرماي رخوت آميز ياس و پوچي و بي تفاوتي ، تو بهتر مي داني كه نبايد نزديك شد ، نبايد درگير شد ، مي داني اگر جلو بروي سيلاب تو را با خود خواهد برد ... مي داني سالها كه بگذرد ، بهار كه برود و زمستان كه بيايد همه چيز از يادت خواهد رفت ، اما ... اما مي دانم اگر اين پاييز بگذرد و زمستان برسد در انتهاي كوره راه عمرم ، وقتي چشمهايم را مي بندم تا زندگي ام را به ريشخند بگيرم در معدود تصاوير يادگار از اين زندگي ، تصوير آن دو چشم ، آن دو چشم سياه رهايم نخواهد كرد .. مي دانم