یکشنبه سی ام مرداد 1384
خانه داری یک زن کارمند
بعضی روزها آدمها به خرید می روند. روزهایی که به خرید می روند هول برشان می دارد که خیلی سبزیجات دوست دارند. در آن روزها به یاد رژیم لاغری و زیبایی اندام و از این حرفها می افتند. وقتی از خرید برمی گردند همه خریدها را نشسته در یخچال می چپانند.
فرض کنید که دو سه روز می گذرد و آن آدمها یادشان می رود که سبزیجات را بشورند. خلاصه بعد از دو سه روز بالاخره مجبور می شوند که بروند سراغ سبزیجات . تجسم کنید که ساعت 6 بعد از ظهر بعد از 9 ساعت کار از شرکت کوفتی به خانه آمده اید . اول کاهو را پرپر کرده و شسته اید ... بعد کلم قرمز ... بعد گوجه فرنگی ... بعد قارچ ...بعد خیار... بعد فلفل دلمه ای ... بعد یه خروار ظرف که از صبحانه مانده ... بعد هول هولکی چیزکی چیده اید روی میز که محض خالی نبودن عریضه به عنوان شام خودتان و همسر محترمتان بخورید... بعد دوباره ظرفها را شسته اید و چون امروز کلا از دنده عجیبی بلند شده اید تصمیم گرفته اید که اجاق گاز را هم بسابید و تمیز کنید ... بعد هم ظرفهای شام و تا به خودتان می آیید ساعت 10 شب شده و جنازه تان کورمال کورمال در خانه پشتک می زند... باید هر چه زودتر بروی و بخوابی که فردا صبح بتوانی بری سر کار و 9 ساعت مفید یا غیر مفید یا اصلا کلا مضر کار کنی و دوباره بیایی خانه و فلفل دلمه ای ها و کدوها و بادمجان ها را بشوری ... این بود انشا امروز ما در مورد خانه داری یک زن کارمند
بعد از تحریر:ديروز دومين قتل رو تو اين دو روزه هم انجام دادم...قتل يه پشه كه مدام رو دست وپام راه ميرفت... حالا سخت دچار عذاب وجدان شدم..ميگم نكنه من نسل جديدي از پشهها كه بجاي نيش زدن راه ميرن رو منقرض كرده باشم؟>جمعه بیست و یکم مرداد 1384
با شما نیستم ...
یادته با هم نشسته بودیم یه گوشه دنج پارک ؟ تو حرف می زدی و من گیج و مبهوت فقط به دستای سفیدی که تو دستام بود نگاه می کردم ... تو از خاطره هات و لحظات خوشی ات می گفتی ... می گفتی و می گفتی و من فقط نگران زخمی بودم که همون لحظه یه گوشه اون دست سفید پیدا کرده بودم ... توی لعنتی از عشق می گفتی و من احمق دنبال راهی و دلیلی برای بوسیدن او زخم می گشتم ...کاش می فهمیدی اون بوسه رو ... کاش باور می کردی تو این زمونه سلف سرویس هم میشه عاشق شد ... میشه شیدا بود ...
دیگه مجال اين نيست كه برم تو عالم هپروت و چشماتو به فانوسهاي يه بندر دور افتاده تشبيه كنم كه بيقرار برگشتن ماهيگيراشه..يا مثلا بگم كه دستات يه كلبهي امنه تو دل يه جنگل واسه اين ياغي فراري...اگه تو اين روزگار فرصت شنيدن جواب سلامت رو داشته باشي بايد كلاهت رو بندازي هوا ، ديگه چه برسه به رد و بدل كردن دل و قلوه كه اين روزا كالاي ممنوعهاند
براي من عشق يه دروغ قشنگه كه هر روز صبح به اميد نفس كشيدنش از رختخواب بيرون ميپريدم...يه روياي طلايي كه هر شب به اميد خواب ديدنش گوسفند ميشمردم...اشتباه نكن..غافل نيستم. ..گرسنهام،گرسنه عشق،گرسنه هوايي كه خيلي وقته توي شيشه كردن و به اسم داروي محبت ميفروشن
دیگه حسی ندارم .... شاید هم دارم اما دیگه دنبالش نمی گردم تا مثل دفعه قبل یه گوشه تاریک قلبم پیداش کنم و خاک هاشو فوت کنم و پاکش کنم و صافش کنم و آویزونش کنم به دیوار تا همیشه جلو چشمم باشه که حتی الان که ورش داشتم و گم و گورش کردم جای خالیش روی دیوار اسم تو رو داد بزنه ...
پ.ن.1 : اگه من جای خدا بودم از تموم اون فرشته هایی که جلوی اشرف مخلوقات سجده کرده بودن معذرت می خواستم
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384
دیوار نوشته ها ...
خوشحالم ... خیلی خوشحال ... تعجب کردی؟ ضدحال خوردی ؟ فکر می کردی الان نشستم یه گوشه و دارم با پتک می کوبم به سرم ؟ نه .... از این خبرا نیست ...
ار اینکه موفق شدم خوشحالم ... از اینکه به قولی که به خودم داده بودم عمل کردم ... از اینکه تکیه گاه نامطمئنی نبودم ...
دلخورم ... از تو؟ نه بابا ! از خودم ... از اینکه به خودم اجازه خوردن میوه ممنوعه رو دادم ... از اینکه ساده بودم ... صاف بودم ... آب بودم ...
سردرگمم ... نگرانم ... نگران تو ؟ نیستم ... اصلا نیستم ... می دونم انقدر آدم هست که حسرت با تو بودن رو بخورن ... نگران خودمم ... نگران آینده ... فکر می کنی میترسم؟ به خدا نه ... نمی ترسم ... فکر کردن بهش آرومم می کنه ... مرگ نیستی نیست .... آغاز بودنه ...
خسته ام ... از تظاهر به شادی ... از فکر های جورواجور ... از بودن ... از نوشتن ... از تو ؟ ... نمی دونم ... شاید ... شاید هم نه ...
می دونم ناراحتی ... می دونم ضربه خوردی ... می دونم فحشم دادی لعنتم کردی ... می دونم هنوز نتونستی ببخشیم ولی ...
چشماتو بببند و آروم ده بار پشت سر هم و زیر لب بگو ... مُرد مُرد مُرد مُرد مُرد
سه شنبه هجدهم مرداد 1384
با گوجه خوشحالت می کنم ...
دستم را مي گيرم به لبه در و بالا مي روم ... توي صورت يك خانم پير مهربان لبخند ميزنم .. پايم را از روي پاي يك خانم ديگر بر مي دارم و كيفم را محكم بغل مي كنم. آخر مگر چقدر پول دارم ؟ براي هديه گرفتن تقريبا هيچي نيست ... زن بغل دستي با لبخند نگاهم مي كند آنقدر به گوشم نزديك است كه صداي قار و قور شكمش را مي شنوم مي خندم و به ياد تو مي افتم كه خسته و كوفته مي رسي و و در را باز مي كني و مي آيي توي خانه و من نيستم ... واي خدا كند زود برسم ... برايت غذا گذاشته ام روي شوفاژ سالادي هم هست كه با كاهوي مانده درست كردم ... گوجه فرنگي نداشتيم ... پول هايم را هم لازم داشتم.. تو ببخش ...تو ببخش ! خوب حالا راننده اتوبوس زده روي ترمز و همه روي زمين دراز شده اند ...كنسرو آدميزاد! شايد اگر تو بودي ... چقدر به تو فكر مي كنم ... به اينكه چطور خوشحالت كنم چي بخرم؟ راستي ببخش كه دير به ياد هديه افتادم البته چيزي هم در بساط نداشتيم. اين يك ذره پول را از تك تك لقمه هاي هر روزمان زده ام. خوب اول زندگي هميشه سخت است ... ولي حتما تعجب مي كني هديه را كه ببيني اول مي خندي بعد هم كاغذش را پاره مي كني و ... بايد يك هديه خوب باشد يك چيزي كه خوشحالت كند لازم داسته باشي و خيلي هم قشنگ باشد پيرآهن كه نداري ديروز براي پيدا كردن دكمه اي كه به درد پيراهن آبيت بخورد دو ساعت مغازه خرازي سر كوچه را گشتم ...پيرمرد بيچاره فقط لبخند مي زد فكر كرده بود ديوانه ام ...
راننده دوباره روي ترمز مي زند و سرم محكم مي خورد به ميله ... يك نفر از قسمت مردانه بلند صلوات مي فرستد شايد كسي حالش بد شده ... اينجا همه به هم وصل شده اند كه باد نبردشان راننده هم پايش را از روي گاز برنمي دارد تا اينرسي دل و رودمان را به هم نزند واقعا كه به فكر ماست ...نخند نخند ...
برايت پيراهن مي خرم به رنگ آبي آسماني يا سورمه اي خيلي وقت است كه دلت مي خواهد نه؟ شايد هم كمربند خريدم كمربند سياهي كه داشتي آنقدر پاره پوره بود كه دلم نيامد نگه دارم ... انداختم توي سطل آشغال البته تو به روي خودت نياوردي اما مي دانم كه خوشت نمي آيد كمربند قهوه اي را با پيراهن آبي و شلواز خاكستري بپوشي. واقعا مسخره مي شود. مي دانم شكايت نمي كني اما اخم مي كني خيلي هم اخم مي كني و روي پيشانيت ... واي راننده جيغ مي زند كه ايستگاه آخر است و من همين جوري مثل خل ها با خودم حرف مي زنم بايد پياده شوم و مغازه ها را بگردم. با سختي از اتوبوس پياده مي شوم روسري پشمي ام را محكم مي كنم دست مي کشم روي مانتوام و راه مي افتم ... پاهايم سبك شده حال خوبي است انگار كيفم هم سبك شده دست مي كنم توي كيفم و ماتم مي برد ... به دور و برم نگاه مي كنم بعد بر مي گردم و اتو بوس صورتي دو طرفه را نگاه مي كنم كه مي رود و بين ماشين ها گم مي شود. آب دهنم را قورت مي دهم ... گلويم مي سوزد دست مي كنم توي جيب مانتو چند صد تومني دارم خوب برايت گوجه فرنگي مي خرم و يك كيك كشمشي كوچك براي عصر دوتايي با هم شمع فوت مي كنيم چايي مي خوريم و مي خنديم ... راه مي افتم كه به اتوبوس بعدي برسم روي گونه ام يك تكه خيس مي لغزد شايد گريه مي كنم شايد هم نه ...
یکشنبه شانزدهم مرداد 1384
بذار بابا مارو کتک بزنه
سلام مامان خوبم ! مامان قهرمانم !
می دونی ... حالا که روز مادره من و آجی پرتو می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم ... پریسا دختر خاله گفت برات یه دست کامل لوازم آرایش بخریم ... میگفت اگه مامانت آرایش کنه زخم های روی صورتش کمتر معلوم میشه ... می گفت زشته یه معلم با سر و صورت زخمی سر کلاس بره ... می گفت شاگرد هاش می فهمند شوهرش ...
می دونم تو که هیچ وقت برا خودت از این چیز ها نمی خری ... همش رو میدی پول دوا و بیمارستان بابا ... بابا هم که هی تورو کتک می زنه ... فحش میده ... حرف هایی میزنه که ما نمی فهمیم ... فقط می بینیم گریه می کنه ....
من و پرتو خوب می فهمیم که وقتی بابا موجی میشه تو دستای مارو می گیری و می بری تو اتاق ... بعد می ری تا بابا کتکت بزنه و موهای قشنگتو بکشه ... من و پرتو خوب می دونیم چرا این کار رو می کنی! آخه اگه تو نری جلو بابا اون خودشو می زنه ... دست خودش نیست ... تو هم چون بابا رو خیلی دوست داری نمی خوای بابا خودشو بزنه ... به قول خودت یه ذره از سهمت و از فداکاری هاش می دی ... از ترکش های توی بدنش ... از موجی شدنش ... از .... ما می فهمیم که وقتی بابا آروم میشه سرش رو می گیره و چقدر گریه می کنه ... وقتی می فهمه چیکار کرده ناراحت میشه ... دستت رو می بوسه ... تو هم گریه میکنی ... من و پرتو صدای گریه تو و بابا رو می شنویم ...
مامان جون! مامان خوبم ! مامان قهرمانم ! پس سهم ما چی میشه؟ ما هم می خوایم مثل تو و بابا قهرمان باشیم ...می خوایم روز مادر پول هامون رو بدیم به تو تا برای بابا دوا بخری ... فقط توروخدا این دفعه بذار بابا ما رو هم کتک بزنه ... مامان جون! روزت مبارک .
پسر کوچیکت
جمعه چهاردهم مرداد 1384
اين همه ، خود رسم زندگي ست
حال و روز خوبي ندارم هميشه وقتي حالم خوش نيست ، حسي به من مي گويد كه گوشه اي ، دور از چشم همه ، خودم را گم و گور كنم و منتظر بمانم ... درست مثل حيواني زخمي
هرچه بيشتر مي گذرد بيشتر به اين نتيجه مي رسم كه سعي بي فايده ميكنم... من براي زندگي در دنياي آدمها ساخته نشده ام
وديگر اينكه ، غمگينم... همين
***
نگاهم سر مي خورد ، از گوشه اي به گوشه اي ، از خاطره اي به خاطره اي ... از درد به عشق ، از عشق به مرگ ، از مرگ به درد ، از درد به زندگي...
نمي دانم كسي كه بعد از من در اين خانه و اين اتاق ساكن مي شود هيچگاه خواهد فهميد كه آن نقش ، جاي ناخنهائي است كه از درد بر تن ديوار فرو رفت و شيارش انداخت ؟ يا آن ترك كوچك گوشهء پنجره ، اثر حجم سنگين سكوت فرياد فرو خورده اي ست كه از گلو در شد اما كسي نشنيدش جز همان شيشه نازك بي تاب ؟ برايش فرقي مي كند كه روزي ،کسی، اينجا در همين اتاق به سادگي عاشق شد و شبي برفي ، درست همانجا ، كنار آن پنجره ، ذره ذره در خود باريد و آب شد و مرد ؟ پژواك هميشگي كلماتي كه ديگر خاك كهنگي ساليان را بر خود گرفته اند گوش او را هم كر خواهد كرد ؟ تار و پود روياهائي كه زماني با شوق بافته شده بودند و بعدها به عذابي شكافته شدند ، راه نگاه او را هم خواهد بست ؟ احساس خواهد كرد كه اين سقف سرپناه قابل اطميناني نيست ، سست شد بس كه نگاهي سنگي بر آن خيره ماند ؟ نكند او هم زير آوار تنهائي و دلتنگي بماند ؟
بايد برايش نامه اي بنويسم و بگويم كه گناه نه بر گردن خانه ، نه من ، نه هيچ چيز و هيچكس ديگر نبود و نيست . بگويم كه اين همه ، خود رسم زندگي ست . فقط آنهایي آن را مي شناسند كه بي محابا گريه مي كنند و بي تشويش مي خندند ، هرجا كه باشند ، حتي در اين اتاق...
***
چه غربت غريبي ست
غربت عابري
كه در كوچه پس كوچه هاي سرزمين خويش
غريبانه مي خواند
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384
موی شینیون و دامن سیندرلا
اصلا چرا بايد عروس مثل روكش قوري لباس بپوشد؟... و اين موها ... واي...!، الان است كه قر و فر هاي هيجان انگيزش به مرواريد هاي گل و پروانه لباس گير كند و هر دو را خراب كند، لباس مردم است آخر!دختر عمه جان هنوز دارد ناخن ها را فوت ميكند... اين طرفي نخواهد آمد.هيچ كس طرف من نمي آيد... آخر وبا دارم!،عروس شده ام...نبايد دست به سياه و سفيد بزنم... نبايد عصباني بشوم... نبايد بلند و كوتاه كنم ...بايد عين برج زهر مار بنشينم و ببينم كه ميزنند تو برجكم!
"پوست عروستان چرا مثل ته ديگ عدس پلو شده ؟ پي لينگ ببريدش، نه آبليمو كفايت مي كند،شايد هم عصاره سركه وسيب... نه بابا موهاشو نگاه كن!بايد حتما با حنا بشوريد وگر نه روز عروسي پشم را كه نميشود شينيون كرد. چرا گردن عروس خانم كمي كوتاه است؟چرا قدش تا شانه داماد نميرسد؟و چرا وقتي مي خندد گوشه چشمهايش دوتا چين دارد؟هان؟من نميدونم چي باعث شد تو اين دختره رو عقد كني؟اينو بهت نگفتن؟"
واي كه اعصابم مثل سيمهاي تلفن خط خطي است. موج هايش روي هم مي افتد .نمي دانم كت و شلوار دامادي اندازه ات شده يا هنوز لق ميزند ... اين چند وقته تو هم خيلي دويدي، خيلي حرص خوردي، فكر كنم كلي لاغر شدي ... نه؟با اين پول مگر مي شود همه را راضي نگه داشت؟باباي تو صاحب گنج قارون بود يا باباي من؟ آخ يك مرواريد كنده شد و گير كرد به يكي از هزاران سنجاق سرم كه عين گرز رستم تو سرم فرو رفته اند ...آخ انگشتم ...
ناخن قرمز لعنتي ام را شكستم! الان آرايشگره پوست از سرم مي كند!شايد هم نكند، چون بابت پوست سرم زحمت بسياري كشيده ! بهتر است كنار ديوار بايستم و به روي خودم نياورم بگذار آدم هاي توي آرايشگاه به هم بگويند اين عروسه رو آوردن سلاخي كه اينجوري مظلوم كنار در واستاده؟من منتظر تو هستم و مي خواهم بيايي تا با هم فرار كنيم!
آخ زنگ خورد... عين مدرسه ،دامن سيندرلايي ام را بالا ميگيرم و به طرف در مي روم پشت در ايستاده اي، مثل هميشه كه ساكت و آرام و مهرباني و چشم هايت برق ميزند شنلم را ميكشم به سرم و مي گويم اومدي؟ و تو سرت را بالا ميكني و با نگراني صورت سبزه من رو نگاه ميكني، صداي تيريك شاتر دوربين ها و فلاش رعد انگيز و صداي لي لي لي مسخره اي به من مي فهماند كه هنوز تنها نيستيم ...
دوشنبه دهم مرداد 1384
حلالمان کن سید ....
سلام سید ... سلام مرد
دارم مرور میکنم ... روزهایی که شد هفته... شد ماه و سال ... روزهایی که برای مرد مردم مرد فرهنگ و مرد صبر و لبخند و پایداری ترجمه درد شدند ... که عشق ترجمه درد است ...
دارم مرور میکنم آن روزی را که مرد سرزمین من گفت که قرار نبوده بیاید ... گفت که اُمیدوار است ... و بغض ... مقاومت .... بغض و مرد سرزمین من که چهار سال حرف و تهمت و دشنام و کج فهمی و نافهمی و بحران را تاب آورده بود اشک را تاب نیاورد. ریخت .
مرد سرزمین من با همان بغض و اشک ... یک خط در میان گفت که سرمایه ای ندارد جر آبرویی که به زحمت اندوخته ... گفت که با همین سرمایه آمده ... گفت که ... چه اهمیتی داشت که چه گفت وقتی آن بغض و اشک ها هزاران حرف نازده داشتند...
مرد که گریه نمی کند ... مرد تا آن روز گریه نمی کرد ... اگر تملق است ... اگر جوزدگی است هرچه هست از آن روز مرد سرزمین من اشک را حرمت بخشید
مرد سرزمین من! چهار سال پیش گریستی که اندک سرمایه ای داری اندک آبرویی که آن را در طبق اخلاص گذاشته ای ... امروز گریان می گویم که به من به ما و به سرزمین ما هم آبرو بخشیدی و سرمایه دار می روی ... امان از این بغض ... امان از این اشک ... حلالمان کن سید ....
شنبه هشتم مرداد 1384
روتو بکن این ور
حالا بر گرد دیگه ... می دونم درد پیراهن شورانگیز رو گرفته ای...من که گفتم یکی برات می خرم..باید کمی صبر کنی...این روزا دستم تنگه ...حالا برگرد و پشیمونم نکن .... با این اخلاق گندی که بهم زدی یکی نه صدتابرات می خرم ... آره ... همین جا منتظر باش اومدم...خاطرت جمع!
بدمصب هوا امشب چه گرمه...آخه زن این چه اطواریه که تو داری ... دیدی شور انگیز چطور می گفت و می خندید ... خنده ی اون تموم غم عالم رو از دل آدم در میاره... تو چی؟همینه که مث نی قلیونی ... بس که بیخود حرص میخوری ... اخه یه پیرهن که اینقدر عزا نداره ... گاهی وقتا فکر میکنم با یه بچه عروسی کردم نه یه زن ... دیدی ابراهیم چطور آروغ زد؟ حالا تو بودی خون به پا می کردی ولی شور انگیز چه کرد ...ریسه رفت.... لا مصب اونقد خندید که موهاش ول شد رو زانوی من ... گفتم اینقد نخند ... گوشتت می ریزه دختر ... قهقه زد ... تو هم که مثل برج زهر مار نشسته بودی ....تورو میشناسم ... دلت به حال ابراهیم سوخته بود که کله طاسش عین ماتحت انتر قرمز شده بود ... خلایق هرچه لایق ... تقصیر خودشه کلافه شدم بس که از خاصیت کاهو گفت و از ویتامین های مرده سبزی آش... همش ور زد
یادت رفته پرده ها رو بکشی کنار یکم هوا بیاد تو خفه شدم اینجا تو اتاق کوچک و گرم ... تو هم که مثل لاشه افتادی ... نه تکون میخوری نه حرف میزنی ... خسته شدم بس که نازت رو کشیدم ... نه من اونقد حوصله دارم نه تو دختر چهارده ساله ای ... گفتم که یکی مثل اون برات میخرم ... دیدم وقتی از آشپز خونه اومدی رنگ صورتت مث پوست لیمو زرد شد ... مث خل و چل ها بر و بر نگام کردی ... نزدیک بود پس بیوفتی ....
امان از دست شما زن ها شماها رو خوب می شناسم ... یه چیز قشنگ که تو تن یکی دیگه می بینید به به و چه چه می گید و تعریف و تملق که آی چقد خوشگل شدی ... چقدر شیک شدی ... ولی ته دلتون که بری یه چیزی قلقلکتون میده ... خوب .. زن با این چیزاست که زنه .... حالا کاری ندارم... تو برگرد...یکی برات می خرم فقط یقه اش باید کیپ باشه ... سر و سینه شورانگیز بیرون بود ...برای تو جلفه ....باید یه مدل دیگه بگیری...
نصف شب شد و ما هنوز نخوابیدیم ... مارو باش...دلمون خوشه که زن داریم ...زن نگو بگو کنده هیزم ... بگو گونی سیب زمینی ...بگو چی؟ استغفر الله... همین فردا می ریم یکی برات می خریم خوب شد؟ نباید زیاد گرون باشه ... جنسش زیاد خوب نبود...انگشتام مور مور شد بس که نرم بود ... وقتی اینو بش گفتم غش غش خندید ... لامصب خندشو مث آب داغ ول می کنه رو آدم ... میگم اصلا زن نیستی منظورم همینه ... باید میومدی دست می زدی به پارچه آستینش و می خندیدی ... حتی اگه چیزی قلقلکت می داد نباید به روی خودت می آوردی ... زنا وقتی همدیگه رو می بینن چشم هاشون مث چشم یوزپلنگ برق می زنه... تو مثل لیمو شده بودی اون مث سیب سرخ ... فهمید که درد پیراهنش مثل خوره افتاده تو تنت ... بیچاره بد نکرد گفت:"اگه خوشت میاد مال تو" تو هم که لال مونی گرفته بودی ... نخواستی اقلا جواب تعارفشو بدی ... بر و بر نگام کردی ... انگار اولین باری بود که چشمت به من می افتاد ... می خواستم بزنم همه چیز رو بشکنم ولی من احمق رو باش که همون جا قول دادم یکی برات بخرم ... خوب ... حالا زندگی رو برای ما جهنم کردی که چی؟ ... یه پیرهن که اینقد ارزش نداره ...آخ که لعنت به این زندگی ... کوفت به این زندگی ... پا میشم می رم یه جای دیگه کپه مرگم رو می زارم ....
چهارشنبه پنجم مرداد 1384
بهترین روز عمرم
در برابر تو و نوشته هام گريه می کنم . مگه هميشه دوست نداشتی چشمای گريونم رو ببينی . ايناهاش پس چرا حالا که بايد ببينيشون چشاتو بستی ! من اصلا خجالت نمی کشم که جلوت گريه کنم . من نمی خوام جلوت ادای آدمای خوشبخت رو در بيارم
نمی دونم چرا این قدر سعی داری فوق العاده باشی؟... چرا اینقدر سعی می کنی شبیه فرشته ها باشی؟ ... چرا می خوای باور کنم که تو یک تکه از آسمانی؟
تو زمینی زمینی هستی...خاک خاک....مگه نمیشه عاشق یه تیکه خاک زمینی بود؟
پ.ن۱: امروز یکی از بهترین روزهای عمرم بود .... خدایا ... الان دیگه راحت میتونم داد بزنم هیچی ازت نمیخوام ... مرسی ... از داده هات و از ....
ساحل ... مُری و اتا جون ... امروز رو هیچوقت فراموش نمیکنم ... قول میدم ....!
پ.ن۲:از وبلاگ بچه مخفی
سلام مادر.... خوبی؟ مادر...بی زحمت -فقط به علت اين که يک وقت خدای نکرده اخلاقم سگی نشود! و روزتان را دور از جان خراب نکرده باشم!- آن چهار تا! تکه لباسی را که دو هفته است روی هم تلنبار شده است را بشور... برای فردا هم غذای حسابی درست کن که مهمان دارم و نمیخواهم پيشش شرمنده باشم... جورابم هم راستی مقداری درز !!پيدا کرده...وقتی که شستيش يک نخ و سوزن هم بهش بزن! آفرين...در ضمن يه پنجاه هزار تومن هم اگر داری دستی بده هفتهی بعد شايد!! پس دادم... اممممم... ديگه چيزی يادم نمیايد!!
آها..راستی روزت هم مبارک... اميدوارم شيرينی خوبی برای امشب پخته باشي..هوس شيرينی کردم بدجور!!!
