مریم ...... يادته اولين لقبی که بهم دادی چی بود ... ؟ سرکش..!
بهم می گفتی امین سرکش ... امین سرکش ...
مریم ... نمی دونی این روزها بخش سرکش وجودم با چه شدتی برانگیخته شده . انگار از اعماق وجودم سر بلند کرده و کنترل همه زندگیم را به دست گرفته .... وقتی توی آینه نگاه می کنم از دیدن برقش تو چشمهام وحشت می کنم ...
این روزها حتی نگاهم هم سرکش شده .... درست مثل کارهام ... حرف هام ... و فکرهام ....
می دونی مریم ! از یک طرف خوشحالم چون می بینم این بخش یک دنده ی لجباز و افسار گسیخته داره یک تکون حسابی به زندگیم می ده و چنان جلو می روندم که امکان نداشت درحالت عادی چنین سیری را طی کنم ...
از یک طرف هم گاهی نگران می شم چون می ترسم واقعأ کنترلش از دستم خارج بشه ... می ترسم طغیان کنه ... می ترسم پشت پا بزنه به هر ایمان و عقیده ای که باقی مونده .....
گاهی اوقات نگاه پسر توی آینه خیلی می ترسوندم مریم ...
نگاهش بیش ازحد محکمه ... !
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
تنهايي رو به خوبی احساس ميکنم ، باهاش زندگی ميکنم ، ميفهمي؟ هيچ بندی رو حاظر نيستم بپذيرم
از آدم هايي که ميخوان اين تنهايي رو ازم بگيرن متنفرم، ساخته شدم برای تنها بودن ، چرا تعجب ميکنين از اينکه تنهام؟
.
.
.
.
چرا دوست داری خودت رو به زور بهم تحميل کنی؟
-
-
-
-
چرا فکر ميکنی بهترينی؟!
هي! با توام! توئي که فکر ميکنی خيلی زرنگی!
توئي که فکر ميکنی همه بايد عاشقت باشن!
+
+
+
+
روزی مي رسه که شکستنت ، خرد شدنت ، تيکه تيکه شدنت رو ببينم؟
×
×
×
×
و تو ، از کجا فهميدی که من اينقدر سنگ دلم که بهت توهين کنم؟ که داغونت کنم؟
ميدونی که اگر ميخواستم ميتونستم با هزاران آهنگ برقصونمت بعدش هم مثل يک گربهء بي وفا ترکت کنم و برم!
توی خودخواه اين ها رو ميدوني؟
نه تو فقط ادعای فهم داری!
*
*
*
*
و باز هم تو! کثافت ترين آدمي بودی که تو اين دنيای از تو کثافت تر ديدم!
^
^
^
^
و تويي که اون دور دورا نشستي و جرات گفتن خيلی حرفها رو نداری!
خوشم اومد ازت ! چونکه فهميدي برای هم ساخته نشديم ، فهميدی که هيچ احساسي بهت ندارم و نخواهم داشت.
.
.
.
.
دلم چند روز تنهايي ميخواد با يک عالمه موزيک هايي که دوست دارم ، دلم ميخواد چندين روز کسي بهم زنگ نزنه
چندين روز فقط اونهايي رو ببينم که حوصله نميخوان برای تحمل وجودشون!
دلم ميخواد چند روزی غذا نخورم
دلم خيلي چيزها ميخواد..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
پسر گلم سلام ...
می دونم نگران منی ، می فهمم نگران پدرتی ... وقتی می بینم که هر وقت حالش بد میشه و به قول بقیه موجی میشه و شروع می کنه به داد و بی داد کردن چطور گریه می کنی و التماس می کنی و این بیشتر منو عذاب میده ... می دونم سختی کشیدی ، طعنه خوردی ولی هیچی نگفتی
پسر عزیزم اونی که منو اذیت میکنه رفتار های بابات نیست ، که اونا قسمتی از عشق من و اون به همدیگه ست ... قسمتی از تاوان سنگینیه که باید بابت عشق بدیم ... عشق اون به کشورش و عشق من به اون .... چیزی که منو ناراحت می کنه رفتار کسایی یه که وقتی آب هم می خوریم حرف از سهمیه می زنن ... رفتار کسایی که با آرامش دارن زندگی می کنن و به کسایی مثل بابات که دیگه رنگ آرامش رو نمی بینن بی احترامی و بی توجهی می کنن ... کسایی که وقتی که موقع دفاع بود یه گوشه کز کردن و الان دارن پادشاهی می کنن ... همونایی که میگن بابات رو باید ببریم آسایشگاه روانی چون دیوونه شده ...
پسر گلم تو و آبجی پرتو تنها کسایی هستید که می دونید بابات چه تاوان سختی بابت عشق به وطنش داد ... اینکه وقتی موجی میشه ، وقتی مریض میشه خودمو تو آغوشش رها کنم تا به جای اینکه بیشتر به خودش آسیب برسونه منو بزنه و موهامو بکشه تنها کاریه که می تونم برای تشکر از فداکاریاش بکنم
پسر عزیزم خوشحالم که می بینم انقدر بزرگ شدی انقدر مرد شدی که می خوای به من و بابات کمک کنی اما نه ... من می مونم و کتک می خورم .... این تنها راهیه که می تونم به پدرت ثابت کنم که هنوز هم عاشقانه دوستش دارم ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
كنار پنجره نشسته ام به مهتاب زود هنگام نگاه ميكنم ...زمستان كه نزديك ميشود ماه هم زودتر مي آيد.نه؟كنار پنجره نشسته ام و پشت سرم تو راه مي روي ....ميدانم كه تو راه مي روي... اما نميبينمت.مي نشيني روي صندلي هميشگي ات و دستت مي خورد به قاب عكس كنار ميز قبلا آنجا نبود؟نديديش؟قاب عكس تكان مي خورد بعد چپه مي شود روي قندان بعد هم پرواز كنان روي زمين مي خورد.صداي شكستن شيشه و فرو رفتن تكه ها در عكس مثل پاره شدن بند دلم دردناك است....من؟حتي سر بر نگرداندم ...نمي خواهم بيدار شوم... نمي خواهم برگردم و ببينم كه روي صندلي هميشگي هيچ كس ننشسته و قاب عكس شكسته روي زمين مثل ماهي بيرون از آب نفس نفس ميزند....
نشسته ام كنار پنجره و بيرون را نگاه ميكنم.ماه را ستاره ها را كه كم كم روشن ميشوند و چراغ هاي همسايه ها را .تمام حواسم را متمركز كرده ام روي صداي راديو همسايه كه انگار آهنگي قديمي ميخواند:شد خزان گلشن آشنايي ... و تو هنوز آرام نيستي بلند ميشوي راه ميروي درها را به هم ميزني قاب عكس ها را پرت ميكني شمعدان ها را مي اندازي به اميد اينكه ببينمت عزيز من ... و من؟ من كورم!سالهاست كه كورم سالهاست كه نميبينم نمي شنوم و حتي نمي توانم حرفي بزنم ... وتو راه ميروي دائم راه ميروي حرف ميزني پرده ها را تكان مي دهي قاب عكس هاي خسته از افتادن را بارها و بارها مي اندازي فقط به اميد اينكه ديده شوي ....فقط به اميد اينكه شنيده شوي ...
از جا بلند ميشوم و سر بر ميگردانم ....به يكباره سر بر ميگردانم تا مجال محو شدن نيابي و تو را ميبينم كه همانجا توي هال كنار كاناپه ايستاده اي و چه قشنگ ايستاده اي ... با همان موهاي نرمت همان چشمهاي تابناك و همان دست ها ... لبخندي نيست؟ نه!هر دو همديگر را ديده ايم تو مرا و من تورا!... تغيير كرده ام؟ ...از اولين بار كه همديگر را ديده ايم و من عاشق تو شدم ؟ ...نه!...تو هم تغيير نكرده اي همان خيال هميشگي همان روياي محال من هستي !
براي ديدن تو نيازي به چشم ندارم... براي بوئيدنت بوسيدنت و شنيدنت نيازي به هيچ چيز ندارم... مدتهاست كه فراموش كرده ام چطور ميشود عاشق شد ... اما تو انگار تازه ياد گرفته اي ايستاده اي و نگاهم ميكني ... بغضت ميشكند و چند قطره اشكي از گونه هاي نمناكت روي زمين ميريزد قشنگ شده ام ؟ هميشه بوده ام اما تو كور بوده اي ... شاهزاده ي كوچكم حيف ...حيف... كه ديگرمرده اي.... براي من مرده اي !
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
عاشق بود ... عاشق پرواز ... عاشق افتخار ... عاشق ایران
خبرش رو که شنیدم چند لحظه میخکوب شدم و فیلمش رو که دیدم دیگه اختیارم دست خودم نبود ... اشک بود که می ریخت و می ریخت ...
سلام خانومی ... می دونم الان نشستی سر قبر من و داری گریه می کنی... گریه نکن .... من به خاطر تو پریدم ... می دونی اون وقتی که موتور از زمین رها شد و تو آسمون معلق شدم یاد چی بودم؟ یاد تو ... یاد گوشواره هایی که یا حسرت نگاله می کردی ... یاد دوچرخه ای که چند سالیه قولش رو به پسرمون دادم ... خجالت می کشم تو چشات نگاه کنم خانومی ... شرمنده ام که باختم ... که مردم و نتونستم با جایزه ای که قولش رو بهت داده بودم خوشحالت کنم
وقتی با مخ خوردم زمین تو اون تصاویر آخر تمام صحنه هایی رو دیدم که با هم دنبال کارها بودیم ... می دونم ... تو هم سختی کشیدی ... تو هم خسته شدی و پا به پای من از این اداره به اون اداره دویدی تا مجوز رو جور کردیم .... تا ورزشگاه رو آماده کردیم ... تا اتوبوس ها رو چیدیم .... همون هایی که الان میگن یاعث سقوط منه ....
اون لحظه آخر که چشمام رو بستم چهره بهت زده تو وسط تماشاچیا بد جوری شرمنده ام کرد خانومی ... افتخارش رو نداشتم که افتخار کشورم باشم .... نتونستم ...
یادته دفعه قبل وقتی موفق شدم پریدیم تو بغل هم و گریه کردیم؟ گریه مسخره ای بود از شادی ... یادمون نبود که عزرائیل اگه رو آسمون یه دره عمیق خفت آدم رو نگیره درست جایی گیرش میاره که فکر میکنه زندگی تازه شروع شده
پ.ن: محمد جواد فالیزوانیان موتور سوار ایرانی هنگام ثبت رکورد پرش از روی ۲۲ اتوبوس سقوط کرد .... روحش شاد
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|