چهارشنبه سیزدهم مهر 1384
The End
هميشه توي اون لحظه حرف زدن يادم رفته ... عين هو بچه اي که زبونش لکنت داره و حالا مجبورش کردن واسه يه ايل آدميزاد انشاي تابستان خود رو چگونه گذرانديد بخونه .
هميشه اون لحظه حالت تهوع دارم ، درست عين کسي که مي خواد يه عمر دوستي رو با يه نگاه و از طريق لبخند زدن به دنيا بياره ... هميشه اون لحظه گوشام درد مي کنه ، مثل کسي که اشتباهي داره از سوراخ گوشش نفس مي کشه...
هميشه اون لحظه عين زن هاي کارتون ژاپوني که با لباس پف پفي و صندل هاي چوبي دنبال کالسکه مي دون سکندري مي خورم و چپه ميشم رو بغل دستي ام ...
هميشه اون لحظه فلج اطفال مي گيرم ، معلول ذهني ام ، خامم ، عتيقه ام !
هميشه اون موقع مثل حالا هستم ... همينه که حالا عين آوار خراب شدم رو کيبورد و دارم سعي مي کنم با اين چشماي چپم ، کليد هاي مسخره اش رو تشخيص بدم ... همينه که انگشتاي کج و کوله ام ، مثل کسي که دو شب روي دست راستش خوابيده يکي در ميون کج و فلج شدن ... همينه که دارم چرت و پرت مي نويسم ، همينه که نمي تونم جلوي سيل قطره اشکامو که قل مي خورن ميان روي چونه ام و گرومپ گرومپ مي افتن روي کيبورد بگيرم ...
با شما بودن توي اين مدت يه طرف و خداحافظي باهاتون همون طرف ... همون طرف که آدما عاشق تر از هميشه عر مي زنن و سينه چاک مي کنن و واسه عشق از دست رفته شون نوحه مي خونن و اشک آدم رو در ميارن
اصلا واسه همينه که خداحافظي چيز گنديه ... درست به گندي از عشق مردن ، درست به همون شکل و با همون بو ، با همون لذت چشم بستن و غافل شدن از اين دنيا ...
خدايا ! ... خيلي زور زدم، تو بهشون بگو ديگه نيستم ... يعني تو وبلاگ کرم دندون نيستم ... يعني خود کرم دندون ديگه نيست ... يعني تموم شد، فينيش، فاين، ختم، پايان !
دوشنبه یازدهم مهر 1384
باد
امروز به اين فکر می کردم که چقدر دلم برای خود باد تنگ شده ..... نه صداش ... !.. برای باد ...... يه باد قوی و پرزور............. که بياد ............... در يک آن......... من راازجا بلند کنه ..........................................
و با خودش ببره ........ !
.........................
پ.ن: سورئالیست هم رفت ....
پنجشنبه هفتم مهر 1384
برای آخرین بار نگاهم کن و برای همیشه برو
قول داده بودم روی نیمکت سنگی کنار خیابان بشینم ... توی یک آیینه کوچک صورتم رو نگاه کنم ... اخرین قطره اشک هایم را با دستمال نم زده پاک کنم و برای همیشه فراموشت کنم .
نه تو به قولت عمل کردی نه من ... هر دومان با همین لباس های مسخره همیشگی خسته از گرمای رفته تابستانی پشت سیم های پیچ در پیج تلفن مثل دوتا دیوار بدبخت همسایه روبروی هم ایستاده ایم ... سخت ترین حرف ها را از هم شنیدیم ... باور کردیم یا نکردیم خفه شدیم .. لعنت شدیم و برای همیشه از زندگی هم بیرون افتادیم... نه با پاهای لرزان روی سنگ فرش های خیس خیابانی نم زده آن طور که تو قولش را داده بودی و نه با چشم های پف کرده از گریه آنطور که من فکر می کردم ... اصلا همه محاسباتمان غلط از آب در آمد ...
رفتن تو چرند و معمولی و دردناک بود انگار شمشیر لعنتی زبانت را یکباره بدون آب قورت داده باشم بعد نشسته باشم کنار جوب و دائم آرزو کنم که همه حرف هایی که بدون به یاد آوردن تمام کلمات عاشقانه ات پشت گوشی عتیقه تلفن برایم ردیف کردی بالا بیاورم
من آرزو می کنم و تو پشت میز قضاوت لعنتی ات بدون هیچ محاکمه ای من را به هفت بار اعدام محکوم می کنی و عین رابین هوود بیچاره به رودخانه پر از برگ و جلبک می اندازی ... بعد لبخند می زنی و فکر می کنی توی داستان من کسی هستی!
لعنتی! بگو دیروز وقتی گوشی تلفن را روی سرم قطع کردی همان بارانی خاکستری را پوشیده بودی ... بگو ...
دوشنبه چهارم مهر 1384
پاییز
چقدر دلم برای آفتاب پاييز تنگ شده بود .....
برای این رنگ ها ... برای این زردها ... سرخ ها ... سبزها ... و نارنجی ها...
وقتی که نم می خوردند و آدم حس می کنه کافیه یک کم با دست پس و پیشون کنه تا خدا را که پشتشون قایم شده ببینه ....
این روزها راه می رم و یک صدایی شعرهای سهراب را برام زمزمه می کنه ...
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
این همه ......
