تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون

دلتنگی های یک کرم دندون

یک املت عاشقانه!

خسته برگشته ام ، کفش هایم را از کنار در شوت می کنم ، مانتو و روسری یکراست پرتاب می شوند توی سبد رخت چرک ها . بعد آب خنک و صابون ... هیچ کس نیست؟ ... نه ،هیچ کس نیست ... تو نیستی . حتما از سر کار برنگشته ای . با اینکه هنوز خیلی دیر نشده نگرانت می شوم ، کنار اجاق گاز می ایستم و با نگرانی به تو فکر می کنم . بعد چشم هایم را می بندم و ارزو میکنم ای کاش مرد بودم . میخندی ؟ وقتی تخم مرغ ها را توی ماهی تابه می شکنی و ظرف پر از پوست تخم مرغ را با هزار کیلو غر زدن و اطوار در آوردن جلو خودت می گذاری باز هم می خندی؟

نمی خندی ، می گویی زن خانه نیستم ، سبد رخت چرک ها چند روز است مثل رشته کوه البرز شده ، پشت پنجره ها خاک نشسته ، کفش ها تمیز نیست ، پیرهن های اتو کشیده ات تمام شده ، جوراب ها بوی گند می دهد ، غذا نداریم ، میوه نداریم ... زن خانه و زندگیمان را هم نداریم ! همین ها را می گویی؟ نه ؟ ... امشب جبران می کنم ، امشب دیگر از تخم مرغ با پوسته سفید و گوجه فرنگی نپخته خبری نیست. امشب کتلت داریم با سبزی تازه که آماده آمده از بقالی سر کوچه خریدم . تو از کجا می فهمی؟ لابد فکر می کنی با همین خستگی ها سبزی پاک کرده و شسته ام و کلی خوشحال می شوی بعد هم دلت می سوزد و من کیف می کنم . خیلی خوب اینم از گوشت چرخ کرده و تخم مرغ و آرد ... دیگه چی بود؟ . مغزم کار نمی کند ، چشم هایم را که می بندم آدم ها را می بینم و تاکسی و دود و خستگی ... ادویه ! خب حالا طبق دستور کتاب عمل کنید ...

روغن که به جلز و ولز می افتد قیافه تو می آید جلو چشمم که از دیدن شلوار پاره ات گر گرفته بودی و حرف نمی زدی ، چیه؟ وقت نکردم بدوزم ، خودت مگه دست نداری؟ ....می دونی چی گفتی؟ گفتی دست دارم ، بلد نیستم ... دیدمت که یواشکی نخ و سوزن برداشته بودی و کوک های درشت درشت می زدی ... کلی دلم سوخت ،اما به روی خودم نیاوردم .

اینم از این ... حالا باید صبر کنم یک طرف کتلت ها خوب پخته شود ، راستی گفتی ده می آیی یا یازده؟ اصلا یادم نیست ... به هر حال وقت دارم ، حتی می توانم روی کاناپه جلو کولر یه کم چرت بزنم ... سبزی ها را می گذارم توی سبد ، نون ها لای پارچه و تا کنار کاناپه با خودم فکر می کنم چی رو یادم رفته ، چی بود؟ چی بود؟ ....

وقتی چشم هایم را باز می کنم ساعت از دوازده گذشته ، بوی سوختگی و دود می آید . از جا می پرم ، می بینمت که ماهیتابه کتلت های سوخته را می شوری ، روی گاز صدای جلز و ولز روغن و تخم مرغ می آید . سرت را که بر می گردانی روی صورتت لبخند می آید و می رود . داد می زنی : با پیشبند خوابیدی؟ دیوونه بلند شو لباست رو عوض کن ، شام املت داریم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  | 

حال يه محكوم به مرگ ، وسط قبرستون

به چي مي خندي ؟ بهت مي گم داري به كي مي خندي ؟ خنده هات عين مهر كه بخوره رو شناسنامه آدم مرده مي كوبه تو سر من . سرمو مي اندازم پايين و پاهامو نگاه مي كنم . تو قبرستون وقتي بين قبرا قدم مي زديم هم همين كارو مي كردم ، نوك كفشامو نگاه مي كردم ، يادته ؟ يادته سر قبرا شمع روشن كرده بوديم ، تو مي خنديدي ... يادته؟ زيادي شاد بودي ، شادي ات مثل الان اما نفرت آور نبود

نمي دونم چرا حالم از خودم بهم مي خوره كه آدم شدم ، داري مي نويسي ؟ براي اون مي نويسي ؟ دلم مي خواد هرچي دفتر و كاغذه پرت كنم تو سرش تا مثل تام و جري رو كله اش يه قلمبه گنده سبز بشه ... تو نگاهش مي كني و نگاهت پر ستاره ميشه ، چشمات يه لحظه از روي صورتش مي گذره ، برق مي زنه و خاموش ميشه

برق رفته و من دارم زير نور شمع ياد شب زنده داري هاي ابو علي سينا رو زنده مي كنم . تو كنار اوني كه دوست داري نشستي و داري تخم كدو بو داده سق مي زني ، اونم داره برات قصه يه آدم حسود رو ميگه كه زير درخت چنار خوابيد و از حسودي دق كرد و مرد !

حال خوشي دارم ، حال يه محكوم به مرگ كه عين پرنده تو آوازي قديمي كه همين الان داره از تو ضبط لق لقو پخش ميشه دلش مي خواد تو دستاي تو بميره ... داري چيكار مي كني؟ منم كه محكوم به مردنم ، تو چرا داري زمينو بيل مي زني ؟ مي خواي خودتو زنده به گور كني ؟ هان ؟ شايدم داري واسه اون قبر مي كني ... آره ، چشمات دارن مي خندن ، مي خواي بگي حتي اين لحظه هم اونو به من ترجيح دادي ... سرتو مي چرخوني و نگاهم مي كني تا بند دلمو پاره كني

اين چيه داره مي سوزه؟ دل منه ؟ فكر مي كردم فقط گوسفندا دل و جيگر دارن ! اين چيه داره اشك مي ريزه؟ لابد چشماي منه ... چرا عين كارتون ژاپني ها دارم گلوله گلوله اشك مي ريزم؟ چرا كاغذام سياه شدن؟ مگه اينا دل نوشته نبودن؟ مگه نمي خواستم خودمو بزنم به موش مردگي تا دلتو بدست بيارم ؟ پس چي شد؟ چرا عين بخت من سياهه اين شب دراز لعنتي؟ تو كجايي ديوونه؟ ، يه جايي پيش اوني كه دوستش داري؟

پ.ن:توهمات  ... ادامه خاطرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  | 

زوزه باد پاييزي ... ترانه دلتنگي يه آدم تنها

دستهايش را بريده اند
تكيه مي كنم به شانه اش
درخت بيچاره مي خندد
شانه هايش مالامال از
خنكترين باد پاييزي ست

میگن دلتنگي هاي آدما رو باد مثل ترانه مي خونه ، ميگن زوزه مي كشه و مياد و مي پيچه تو گردن و گوشهات و هي مي خونه ، هي مي خونه . ميگن تو كه راه ميري ، تو كه قدم مي زني رو برگاي سوخته پاييز ، باد مياد رو شونه ات مي شينه ، عينهو قاصدك واست خبر مياره ، مي پيچه توي روسري ات ، كلاهت ، آستينت و بعد كه حسابي ديوونه ات كرد همين طور ساده و راحت مي لغزه رو زمين ، بين برگ زرد ها و قل مي خوره و پر مي زنه و گم ميشه و ميره .

ميگن تو شال گردنت رو مي كشي روي صورتت انگار مي خواي بوي اونو نگه داري تو دماغت ، تو دهنت ، لبهات ، گلوت ، اما نميشه ... بوش مثل اون يه قطره از چايي كه ته فنجون مونده عمرش كوتاهه ... يا بايد همين الان مزه مزه اش كني يا بي خيالش بشي ... آخه سرد ميشه ، گم ميشه ، بعد بيخيال ميشه و ميره ... ميره و مي پيچه دور شونه يكي ديگه ، يكي ديگه رو ديوونه مي كنه ، خل مي كنه ، بعد سرمازده و عاشق و خسته ، ول ميكنه وسط اسفالت ... يكي ديگه رو مثل خودم ، مثل خودت ...

دست مي كنم تو موهام مي بينم دستم خيس ميشه ، ميگم پس اين بلا رو سر ابر سياه آسمون هم آوردي ... مي بيني داره مي باره ، عر مي زنه ، گريه مي كنه ... باد لعنتي ، چطور تونستي ...؟ دستم رو مي گذارم روي پوست خشك درخت مي بينم وا ميره زير گرماي دستم ، عين تن داغ نرم ميشه و مي ريزه ... ميگم بازم باد لعنتي؟ مي بينم باد رو كه مي پيچه توي شاخه هاش ، رو شونه هاش مي چرخه ، ديوونه اش مي كنه ...

ميگن پاييزه که آدما رو عاشق مي كنه ، آدما رو ديوونه مي كنه ، هيچكي از باد نمي گه ... اون سوزي كه تو هواست ... لباس گرمات چقدر مي چسبه به پوستت ، شالت رو مي كشي روي صورتت ، مي گذاري سوز بياد و گوش هات و چشم هات رو بسوزونه ... قدم مي زني وسط اسفالت تو يه كوچه خالي ، پاتو مي گذاري تو چاله هاي خيس ، مي گذاري صداي نفس كشيدنت با صداي خش خش له شدن برگاي خشك هم رنگ بشه ... با خودت ميگي باد داره يه ترانه مي خونه ، ترانه دلتنگي يه آدم تنها رو ، مي گذاري بياد بپيچه روي شونه ات ...

پ.ن: خاطرات دانشگاه رو اگه دوست داشتید اینجا دنبال کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  | 

يه جاده تاريك مسخره عاشقانه

نور اتوبوس مي افته روي تابلوهاي سبز كنار جاده و اونا رو يه لحظه روشن مي كنه ... با خودم ميگم كاش تو مثل جن كنار جاده ظاهر مي شدي و اين نور مسخره يه لحظه صورت تورو روشن مي كرد ، چشماتو مي تونم تصور كنم كه تو تاريكي برق مي زدن و دستاتو وقتي براي راننده دست تكون مي دادي كه نگه دار ... با چشماي نيمه باز و صداي خفه اسم تورو صدا مي كنم و صدام رو شيشه بخار مي كنه و يخ مي زنه ...

انقدر جا عوض مي كنم كه بغل دستي ام تو خواب شروع مي كنه به غر زدن ... احتمالا وسط خواب پادشاه ششم بوده كه جاش تنگ شده و اشكش در اومده .. چيه؟ مي خندي؟ تو چشمات نور اتوبوسه كه برق مي زنه يا نور اميد؟ شايدم شيطوني ات گرفته .. از بس اميد چيز مسخره اي يه تو اين سرما و هيچ هم حاضر نيست تاريكي چشماي تورو به نوري روشن كنه

اين خودكار چقدر بازي در مياره! آخه كي به روش چپ اندر قيچي تو اتوبوس وسط يه جاده سرد داستان عشقي نوشته و خودكارش همراه بارون و برف بهش ضدحال زده؟ نكنه مي خواي بگي از پادشاه هاي ظالم تو خواب اين بغل دستي بدتري؟ نترس من غصه نمي خورم ... نه دل سنگ تو و نه چشماي تاريكت و نه خواب اين يارو هيچكدوم به صداي ريختن قنديل اشكاي من ترك بر نمي دارن ... آره ، كار اين دنيا از اين حرفا گذشته كه كسي با شنيدن صداي ريختن اشكاي بغل دستيش چرت ناقابلشو بي خيال بشه و چشماي قي كرده شو واسه يه لحظه باز كنه و ازش بپرسه كه چه مرگشه ...

حالا ديگه زانو هامو ميارم زير چونه ام و به صداي اون خانوم محترمي كه ميگه مشترك مورد نظر دستگاهشو خاموش كرده و رفته كره مريخ خودشو گم و گور كرده گوش مي كنم و عين ابر بهار اشك مي ريزم ... موبايل زنگ مي خوره و تو از اون ور خط با صدايي كه مثل هميشه از زير پتو مياد آروم از عشق مي گي و قطع مي كني و من خيره به خط هاي سفيد جاده كه با عجله ميان و ميرن نگاه مي كنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  | 

من اسکارلت بودم تو کنت مونت کریستو

نه تو شبیه فیلم ها بودی نه من ! نه تو لباس شوالیه های زخم خورده رو داشتی که پس از سالها به خونه بر می گردن نه دامن من پف پفی بود ... نه تو زخم خنجر داشتی و خون از لباس سیاهت می چکید نه من فلورانس نایتنگل فیلم ها بودم که با فانوس دور کوچه را بیفتم

قیافه من که شبیه احمق ها بود ! با اون کفش های پاشنه بلند مسخره که از بس ورجه وورجه کردم و دویدم بندش برای همیشه کنده شد ... نه کفش پاره من سر پله جا موند نه تو با کالسکه و خدم و حشم دنبال دختر پا کوچیک قصه ها گشتی ... اصلا قیافه زهوار در رفته تو شبیه کنت مونت کریستو بود با ریش بلند و چشم های گود رفته که از هم نشینی دو ساله اش با موش های زندان باستیل می اومد ... قیافه منم شبیه دختر رخت شوره تو کارتون حنا دختری در مزرعه شده بود ...

نه تو شبیه همفری بوگارت شده بودی با اون سیگار گوشه لب و لبخند کج پای پله هواپیمای اینگرید برگمن نه حرکات من اونقدر موقر و معصومانه بود که حتی تورو یاد اسکارلت بندازه که وقتی می دوید تو باد دامنش موج می خورد

قیافه هردومون بدجوری خنده دار بود ... نه تو وقت کرده بودی یه دستی تو موهای فر خورده ات بکشی نه من حال داشتم سیاهی زیر چشمم رو با آستینم پاک کنم ... نه تو بلوز کثیف سه روز مونده پر از لک سوپ و آب پرتقالت رو با یه پیرهن آبرومند و صاف و صوف عوض کردی نه من وقت کردم یه جفت کفش بی پاشنه بپوشم که واسه دویدن و خل بازی مناسب تر باشه ... اصلا هر دومون خنگ شده بودیم ... انگار آلزایمر گرفته بودیم و همه چیز رو فراموش کردیم ... من جواب های سربالای تو رو و تو همه ی خل بازی های منو ...

من دست بردم به حلقه ام که همین طور گرد و طلایی دور انگشتم مونده بود و قیافه ام شبیه آدمی شد که قبل از صبحونه ترشی قورت داده ... تو مات و حیرون دستت رو نگاه کردی چون طبق معمول حلقه رو کنار لیوان مسواک جا گذاشته بودی ...

میگم همین چند هفته پیش بود که برای همیشه خداحافظی کرده بودیم ... نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  |