تختخواب
تختخواب مکان مناسبي است براي ملاقات کساني که فکر مي کني دوستشان داري، آن هم يک ملاقات خيلي نزديک، ... خيلي خيلي نزديک... ، و نزديکتر.
لبهء پتو مرز مناسبي است بين يخبندان حرفها و نگاهها و داغي سوزندهء پوست بقيهء اعضاي بدن.
روبرو جهت مناسبي است براي خيره شدن، به قصد تظاهر به بي ميلي.
کتاب وسيلهء مناسبي است براي چشم پوشي، وقتي که در چشمهايت بي صبري برق مي زند.
خاموشي وضعيت مناسبي است براي چراغ خواب، براي تصويرهايي که ديگر نمي خواهي در حافظه ات ثبت شوند.
سکوت آهنگ مناسبي است براي پس زمينه، وقتي تمام حرفهايت خطرناک هستند؛ ممکن است شب را منفجر کنند...
و بالاخره انگشت شست پاي راست عضو مناسبي است که مي توان با آن مچ پاي ديگري را لمس کرد، تا شايد بالاخره انتظار تمام شود.
رويا سرزمين مناسبي است براي زندگي کردن، وقتي که هيچ توجيهي براي واقعيت نداري ...

پ.ن:Click
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
ديشب حامله شدم. دست خودم نبود. هر کاري کردم پيشگيري کنم نشد که نشد؛ زندگي اين حرفها حاليش نمي شود. وقتي خسته است و کمي هم مست است و حالش خراب است ترتيب آدم را مي دهد و گوشش هم به هيچ حرفي بدهکار نيست. اولين بارش هم نيست. من هم ديگر زياد مقابله نمي کنم، هر از گاهي که مي بينم دوباره وضعش خراب است همينطور مي گذارم کارش را بکند و مرا به حال خودم رها کند و برود. ولي اينبار به نظرم حامله شده ام، مستي و بي خيالي و بي فکري بالاخره کار دستم داد
.
بچه ام را نگه مي دارم. اسمش را هم فعلا مي گذارم گاف. بعدا که بزرگ شد از خودش مي پرسم چه اسمي را بيشتر دوست دارد، تا با آن صدايش بزنم. او مثل من نخواهد بود. او آدم خوبي مي شود. گياهخوار مي شود. او باهوش مي شود، ولي تنبل و خودخواه و مغرور نمي شود. او مهندس نمي شود؛ او نقاش مي شود. او خوش قيافه است و قد بلند مي شود، ورزش هم مي کند، ولي اصلا زياده روي نمي کند. او برعکس بقيه آدمها مي شود : او با تک تک آدمها فرق دارد ولي خودش اين را نمي داند. او خوشبخت مي شود
.
او به دانشگاه مي رود. او يک روز در دانشگاه عاشق مي شود و يک روز در عشق شکست مي خورد. او دوباره عاشق مي شود و دوباره شکست مي خورد. ولي او نا اميد نمي شود. او يک درخت مي کارد، و هيچ روزي فراموش نمي کند به آن آب بدهد. او کتاب مي خواند. او عينکي است، و لنز هم نمي گذارد. او فکر مي کند، ولي فقط به اندازهء لازم. او زياد حرف نمي زند، ولي سکوت هم نمي کند. او زياد مي خندد، ولي قهقهه نمي زند. او خيلي آرام راه مي رود. او همهء اين کارها را مي کند، و تمام آدمهاي ديگر را هم مثل خودش مي بيند
.
نه نه، اشتباه مي کنم. من هيچ کدام از اينها را نمي دانم. من نمي دانم او چه کسي مي شود. من نمي توانم براي اينکه او چگونه چنگال را دستش بگيرد تصميم بگيرم. او شايد دلش خواست چاقوکش شود. شايد از دروغ گفتن لذت ببرد. شايد موهايش را بلند کند و چاق شود. شايد يک روز توي يک صف بزند و نوبت آدمهاي پشت سرش را رعايت نکند. شايد يک روز در خيابان تصادف کند و فرار کند. شايد يک نفر را بدبخت کند
.
نه. ولي انقدرها هم بد نمي شود. حالا ممکن است هيچ کدام از کارهايي را که من دوست دارم نکند، ولي خيلي هم آدم بدي نمي شود. بيچاره، چقدر تنها مي شود، او مثل خودم مي شود. گناه دارد. بچه ام را مي اندازم. از اين به بعد هم بيشتر دقت مي کنم تا هر وقت زندگي ترتيبم را داد حامله نشوم. درست نيست...بچه گناه دارد
.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
رفتی ، بی خداحافظی ... مثل همیشه دستاتو تا ته چپوندی توی جیب های بارونیت و سرت رو انداختی پایین و رفتی .
هوا بوی عکس های قدیمی لای آلبوم رو می داد و ما نشسته بودیم روی نیمکت های سرد و خیس پارک که سرماش تا ته مغز و استخونم نفوز کرده بود ... زیر یه عالمه درخت ... اصلا قکر نمی کردم همه چیز اینطوری تموم بشه ... تو حرف بزنی و من برگهایی که از شاخه جدا می شدن و رقصان از این آزادی روی زمین می افتادند رو بشمارم ... تو از تفاوت ها و ناهماهنگی های تازه کشف شده بگی و من حواسم به موهای صاف و مرتب و نم دارت باشه که همیشه دلم میخواست بهم بریزمشون تا صدات رو در بیارم و بیفتی دنبالم ... تو از تاثیر هم سنی در رابطه و مراحل پختگی زن و مرد بگی و من همون لحظه ، همون جا احساس کنم عاشق چین های روی پیشونیت شدم که تا اون موقع ندیده بودمشون
جالب نیست؟ شایدم احمقانه است که همون موقع که توی لعنتی داشتی فیلسوفانه منو راضی میکردی که ما به درد هم نمی خوریم من مسخره بیشتر از همیشه احساس کردم که چقدر به وجودت ، نگاهت و حتی صدات احتیاج دارم... کاش فرصتی بود تا تورو دوباره می شناختم ...
مثل همیشه یقه های بارونیت رو دادی بالا و سرت رو انداختی پایین و بی خداحافظی رفتی...
چند دقیقه همونجا نشستم و رفتنت رو نگاه کردم ... بغض گلوم رو گرفته بود ... کاش می دونستی می دونم این همه اصرار تو به خاطر اینه که فهمیدی چند سال یا ماه یا حتی روز دیگه بیشتز از زندگیت باقی نمونده ...
دستاتو تا ته کرده بودی توی جیبت و بی هدف و آروم قدم می زدی و با پاهات برگهایی که توی پیاده رو روی زمین افتاده بود رو می زدی این ور اون ور ... اگه یکی نگات می کرد این احساس بهش دست می داد که برای این آدم فرقی نمی کنه که الان به سمت راست بره یا چپ ... بی هدف ، گنگ . مبهم ! مثل پسری که مادرش برای کاری رفته و بهش گفته همین جا بازی کن تا من برگردم ...
فیلم حرف های احمدی نژاد در باره دیدن هاله نور هنگام سخنرانی در نیویورک
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
من زنده ام ... نفس مي کشم ... اما کيلومتر ها آن طرفتر صد و اندي از خبرنگاران ايراني ، صد و اندي از هموطنان من به خاطر هيچ مرده اند ...
من توي خيابان هاي شلوغ ويراژ مي دهم و چنین کيلومتر آن طرفتر لا به لاي آوار ها و سوخته ها دنبال نشانه اي از هموطنان من مي گردند ... درست همان موقع که من جلوي تلوزيون نشسته ام و شبکه ها را بالا و پايين مي کنم بوي اجساد سوخته صد و اندي نفر از دوستان من در هوا پيچيده است ...
شنيدن خبرهاي ناگوار و غيز منتظره برايمان عادي شده است ... براي چند لحظه مکثي مي کنيم ، حسرتي مي خوريم و باز به زندگي زالويي خود ادامه مي دهيم دريغ از قطره اشکي ، غصه اي ، ناله اي ...
بوي مرگ در هوا پيچيده ... نمي فهمي؟
من خجالت مي کشم از اينکه بگويم در کشورم هم وطنانم را با هواپيماي باري ، هواپيماي 40 سال پيش جابجا مي کنند .
من خجالت مي کشم از اينکه زنده ام ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
دل آدم ها که از سنگ نیست ، از سیمان نیست ... دل آدم ها از شیشه است و بلور ... راحت می شکند ... مثل بلور .... دل آدم ها که محکم نیست ، قرص نیست ... به مویی بند است ... دل آدم ها می گیرد ، ترک بر می دارد ، خالی میشود و ... می شکند .
دل آدم ها تنگ می شود و تو خوب می دانی ... دل آدم ها می ترسد و تو خوب می فهمی ... دل آدم ها هزار تکه می شود و تو می بینی ... دل هزار انسان هر روز هزار تکه می شود ... روزی هزار در هزار ... تو اما حوصله می کنی ، هزار تکه های دل هر هزار انسان را هر روز جمع می کنی ، بند می زنی و دوباره می سازی ... آدم ها دل یکدیگر را می گیرند و آنها را می شکنند ... تو دل نمی شکنی اما می سازی دوباره ... آدم ها نمی دانند دلی که به تو داده شود محکم می شود ... می شود دلی شیشه ای که هرگز نمی شکند .
هزاران سال است که آدم ها دل یکدیگر را می شکنند
هزاران سال است که زمین پر می شود از تکه های بلورین
و هزاران سال است که تو می بینی ، می دانی ، می فهمی و ... می سازی !
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
دکمه روشن من را
که می بینی
دگمه خاموشت را می زنی
بیچاره!
از عشق می ترسی؟
***
کف پاهایم را
می سپارم به پنجره
خنک می شود
کامپیوتر روشن می ماند
آن بالا ها
ماه زیر ابری می لغزد
***
روی صفحه مانیتور
تایپ می کنم
رفته ای؟
تایپ میکنی
خنده!
کامپیوتر ریست میشود
نکند غصه خورده است؟
***
یک نفر از صفحه مانیتور
دستش را دراز می کند
به دوستی
دکمه خاموش را می زنم
هوس برف کرده ام!
***
دکمه روشن را که می زنم
عکس تو می آید
گریه می کنم
روی دکمه های کیبورد
جای چند قطره اشک می ماند
***
شب است
گربه ای زوزه می کشد
آن دورتر ها
صدای جارو می آید
سطح آسفالت
خش می افتد
مانیتور من هم ...
***
توی کامپیوتر
خط آدم ها یکی است
نه می بینیشان
نه می شنوی
چطور عاشق شدی
احمق؟!
***
دکمه خاموش را بزن
دمپایی هایت را پرت کن
پابرهنه تا کنار پنجره
بدو ...
نه!
پرواز کن ...
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
یک روز صبح که چشماتو باز می کنی برای اولین بار احساس می کنی می توانی بدون دیدن "او" به زندگی ات ادامه بدهی ، می توانی خواندن ستون ورزشی روزنامه صبح را به سراسیمه شتافتن به دیدار "او" ترجیح بدهی ، می تونی فکرت را از صدای خنده هایش آزاد کنی و به شیر دستشویی که چکه می کند فکر کنی . دیگر زنگ موبایل برایت زلزله چند ریشتری نیست به امید اینکه شاید صدای "او" را بشنوی . می توانی منطقی فکر کنی که از آن چشم ها ، همان چشم هایی که فکر می کردی یکی از دلایل فرو نپاشیدن دنیاست ، به وفور دور و برت وجود دارد . دیگر جادویی نیست ... انگار مثل آلیس بودی که ناگهان از سرزمین عجایب خارج شده ای ، مثل رویای شیرین دم صبح که با صدای نون خشکی برآشفته شده و به پایان رسیده . تعادل باز گشته ...
چشم می دوانی ، قبض موعد گذشته تلفن را که ده روز است جلوی چشمت بوده دوباره می بینی . صدای بچه کوچک همسایه را می شنوی و ناگهان به خودت می گویی:" این کی به دنیا اومد؟" می تونی سپیدار های بلند کوچه ات را با همان نگاه تحسین آمیز پیشین نگاه کنی و می توانی دوباره یاد تمام آن خاطرات خوب گذشته ات بیفتی ... زندگی ، موزیانه تو را فرا می گیرد و تو خسته از آن رویای غریب ، کاهلانه تن را به ضرب آهنگ کند و رخوت ناکش می دهی .
شاید باور نکنی اما این از خوشبختی ماست که آنچه را دوست داریم به دست نمی آوریم یا ازمان می گریزد ...
پ.ن.۱: شاهین عزیزم ... میدونم نمیتونم احساسم رو بهت بگم ... بغض نمیزاره حرف بزنم ...
پ.ن.۲ :Click
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|