سه شنبه بیست و هفتم دی 1384
حامله
دوباره عق زد و به ياد نامه يی که از شوهرش امضا گرفته بود که بچه نمی خواهد، خنديد. آن شب سخنرانی مفصلی در مورد خودخواهی بشر در تداوم نسل کرد. بعد دستانش را به گردن او آويخت و قبل از شروع يک شب عاشقانه ی فلسفی نامه را به او داد تا امضا کند..
دوباره عق زد... زردابی که بالا آورد گلويش را سوزاند. يک مشت از آب شير قرقره کرد و روی در بسته ی توالت فرنگی نشست. وجدانش معذب بود. به راحتی می شد همه چيز را به گردن تقدير انداخت اما عقلش کجا رفته بود؟ می دانست که اگر از هم جدا نمی شدند در هيچ شرايطی نمی توانست اين جنايت وحشتناک را مرتکب شود. به دنيا آوردن طفلی بی هيچ آينده ی روشن در اين دنيای خطرناک...ولی حالا چه کند؟ خودخواهانه است ولی تقصير او که نبوده، فقط نمی فهميد که چطور اين قدر آرام است...با تمام خود خواهی می دانست که کودک تنهايی هايش را پر خواهد کرد و اين فکر، لبخند را از گوشه ی پلکش به پايين می سراند...
دست و رويش را شست و آرايشش را تازه کرد. از دستشويی که بيرون آمد سينه به سينه ی منشی آزمايشگاه شد که با خوشحالی برگه ی آزمايش را تکان می داد و فرياد ميزد که اين ماه هم جواب منفی است و او سهم شکلات سوييسی ش را خواهد گرفت. دستش را به ديوار گرفت و تا شد. دوباره عق زد و شانه هايش لرزيد. دختر جوان نمی فهميد که اين بار چرا از شدت خوشحالی گريه می کند؟
پ.ن: برای جمع نوشت
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384
لعنت به تو که هندوانه دوست داشتی
کودکانه هایم را می نوشتم توی دفتری و اسمش را می گذاشتم "شعر" ، لعنت به تمام شعرهایم ...
حالا می خندم به تمام شعرهای دنیا ... عصر های کشدار و دلگیر تابستان ، هندوانه را قاچ می زدم و یاد تو می افتادم که لابد چقدر هنوانه دوست داری و بعد با دیدن سفیدی هندوانه زانوی غم بغل می گرفتم ... چقدر کودکی شیرین است! شیرینی کودکی ام را مزه مزه می کردم و می گذاشتم به حساب هندوانه ... کاشکی اینقدر هندوانه دوست نداشتی ! از تمام هندوانه های دنیا بدم میآید حالا ... باورت می شود؟
هندوانه بهانه بود برای دلتنگی هایم ... بهانه بود تا غروب های کش دار تابستان را بگذرانم و یاد توی لعنتی بیفتم
حالا قرار است غروب های تابستان را بنشینم جلوی کولر و به خودم فکر کنم ... برای خودم شعر بخوانم و برای خودم دلتنگ شوم ... توی لعنتی این روزها محو شده ای از کودکی هایم ... کودکی هایم که اسمش را عاشقی گذاشته بودم ... می نشینم جلوی کولر و نسکافه ام را می خورم ... اصلا هوا می خورم اما یاد آن غروب ها و آن هندوانه ها نمی افتم ... باور کن!
جمعه شانزدهم دی 1384
برای بچه های بم ...
نمی دونم از کی تصميم گرفته بودم ننويسم !الآن هم راضی نيستم که می نويسم...
بعضی از آدمها گردند .بعضی لوزی شکل و بعضی هوزلولی البته با همين املاء.
از بالا که به آدمها نگاه می کنی از اين اشکال خارج نيستند.
من نقطه ها را خيلی دوست دارم.چون نقطه ها ممکن است مستطيل هائی باشند که ما نمی دانيم
آنها مستطيل هستند .نقطه ها شايد دايره هائی تو خالی باشند که ما باز هم نمی دانيم ..
دوست نداشتم بنويسم.
دوست داشتم خط بکشم.
مستطيل . ذوزنقه .مثلث . متوازی الاضلاع. دايره ...دايره ... دايره..
من فکر می کنم دايره ها بيشتر فکر می کنند .چون تمامی ندارند .جائی نيست که به آن برسند.
خانه ها از بالا اشکال مختلفی دارند مستطيل .(حوصله کنيد!).مثلث . متوازی الاضلاع و دايره...
خانه های گرد هميشه باعث شادی من بود چون گردنند .تنها به همين دليل !
خانه های گرد اغلب با خشت درست می شود .به نطر من خانه های گرد خيلی زيباست.
من خانه های گرد را دوست دارم.
من دوست نداشتم بنويسم.
من دوستی ندارم که بنويسم و اين مسئله ناراحت کننده است.
من دوست دارم نقاشی کنم خانه هائی با سقف های گرد .
من می نويسم برای کابوس چند روزه ام .
باور کنيد هنوز کسی در زير سقف های فرو ريخته ی بم نفس می کشد می انديشد ...
من کاری نمی توانم بکنم .او نفس می کشد حتی اگر صدها روز بگذرد .
من فقط برای کابوسهای خودم می نويسم ...
او در زير گنبد های گرد خاک را بو می کشد .
او به آدمهای هوزلو لی می انديشد .به آدمهای گرد .به آدمهای مثلثی .به آدمهائی که راه می روند روی زمين.
من نمی دانم آيا گنبد های گرد را دوست بدارم يا نه ؟!
من برای کابوسهايم نوشتم ...
پ.ن:دروغگو دشمن خداست ...
چه قدر دشمن داری خدا...
دوستات هم که ماییم !
یه مشت عاجز علیل ناقص العقل،که در حقشون دشمنی کردی !!
" علی حاتمی - سوته دلان "
پ.ن.2 : هیچ وقت تمی خواستم این پست رو بزارم اینجا .... می فهمید ...؟
سه شنبه سیزدهم دی 1384
می دانم که از من متنفری. می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم به بزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا و پشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستری و سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارم و زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار می سازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رود بنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.
در آشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگری برای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم، يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگری برای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی می گذاريم، دو تا رو به هم و دو تا پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی می خواهد ديگری را نبيند. روی ديوارهای تمام اتاقهاي خانهء نفرتمان تعداد زيادی عينکهای دودی و گوشی های سنگين و کلفت می گذاريم، تا هر کس در هر لحظه ای که دلش خواست از آنها استفاده کند و فکر کند که ديگری اصلا وجود ندارد. سفارش می دهيم از روی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها و سالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش و ميخ و پيچ گشتی آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش و ميخ و پيچ گشتی را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند و قطعه های ريز ريزش را در يکی از شومينه های روشن خانه بسوزاند و کيف کند.
می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است و پر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.
نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟
یکشنبه چهارم دی 1384
امروز هم يک روز ديگر در يک زندگيِ شهري است.
امروز باز هم ساعت من راس ساعت زنگ زد.
امروز باز هم ماشين من روشن نشد.
امروز همه چيز معمولي است،امروز باز هوا ابري است.
اينجا زندگي ماشيني است! اين را در کتابي خوانده ام.
اينجا همه چيز تکراري است. اين را اخبار گفت.
امروز هم من در طول راه همان فکر هاي را کردم،
که هر روز در کتابها و فيلمها و خبرها خوانده ام، ديده ام ، شنيده ام و در مغزم نشانده ام.
امروز رئيس من دستور داد که بايد کار کرد و کار کرد و کار کرد.
هواشناسي هم پيش بيني کرد که هيچ اتفاق خاصي نمي افتد.
امروز هم من هنگام نوشيدن قهوه دهانم سوخت.
امروز هم يک کسي مُرد، يک کسي به دنيا آمد، يکي را گرفتند و يکي هم فرار کرد.
امروز، طبق تعريف، يک روز عالي است براي مُردن.
امروز لبخند زدن کار ِ هر کسي نيست.
امروزهاست که گاوِ نر مي خواهد و مرد کُهن،
نه فقط براي زنده ماندن، بلکه براي خوشبخت بودن و از تمام دنيا لذت بُردن.