یکشنبه سی ام بهمن 1384
نظر به راست
سالها بعد وقتي سرباز بودم، بعد از آنکه هربار عين اسب عصاري ده دور مي دويديم دور ميدان مشق، تازه خسته و تشنه و له له زنان وقت رژه مي شد ... هنگام رژه ، نوبت نظر به راست و عبور از جلوي جايگاه که مي رسيد فرمانده مان تاکيد مي کرد که: "وقت نظر به راست، خشک ، محکم، جدي ، با نگاهي غضب آلود و چشماني دريده! خيره مي شويد به مقام سان بيننده و شعار را فرياد مي زنيد طوري که گلويتان جر بخورد". يکي نبود بگويد آخر اين سرباز مفلوک وامانده، نگاه خشمگين و چشمان دريده اش کجا بود سر ظهري و تازه اگر بحث جر خوردن باشد، حکما با اين وضعيت خفن ، جاي ديگري مقدم است بر گلو !
خلاصه که به هر بدبختي بود با همان وضعيت فوق الذکر از جلوي جايگاه رد مي شديم و طوري به مقام سان بيننده زل مي زديم که انگار ارث هفتاد جدمان را ازو مي خواهيم، آخر حکايت اجبار بود و اگر غير اين مي کرديم حسابمان با کرام الکاتبين بود.
بعد از سربازي روزي سراغ آن عکس کذا را از مادرم گرفتم، گذاشته بود توي کمد و با چه قشري از غبار. دوباره که به آن نگاه کردم، فهميدم پدربزرگ بيچاره من عمري نظر به راست زندگي کرده، و خدا مي داند به ضرب کدام تقدير ...
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384
قصدم آزار شماست
همين آخريها درسي داشتيم با يک استاد ، آخر خفن: هم درس و هم استاد. بحث جديد بود و فرمولها هم ، هرکدامي يک کيلو. بعدتر فهميدم همه آن کلاس، يعني هم دانشجوها و هم استاد در يک نکته مشترک بودند: خريت مطلق نسبت به موضوع درس.
هر جلسه يک نفر ارائه اي(Presentation) نيم ساعته داشت. بسيار سنگين و قلمبه. فرمول اين بود: هيچ کس خودش نمي فهميد چه ميگويد، ديگران هم نمي فهميدند او چه ميگويد. و چون نفهمي دو طرفه بود همه چيز برادرانه و در کمال خوشي و آسودگي پيش ميرفت، نه کسي گير ميداد نه ارائه دهنده اي ضايع ميشد.
تا نوبت رسيد به من... به دلايلي، آن ترم اعتماد به نفس عجيب و غريبي داشتم. گفتم وسط اين خريت خوشايند، حالي هم بکنم. اين شد که به جاي آنکه مثل بچه آدم مقاله مربوطه را بي دردسر براي بقيه ارائه دهم ، رفتم آن جلو و از اساس اصل مطلب را زير سئوال بردم ... که نمي دانم فلان جايش جواب نمي دهد در فلان شرايط و تست نشده اينجايش و الخ و صد البته که بيشرمانه کم واژه ايست براي کاري که من کردم. جنايتي بود در حق آن مقاله.
چشمهاي استاد درس ورقلمبيده بود، بقيه هم چرتشان پاره شده بود. طفلي استاد مانده بود چه بگويد. احتمالا نگاهي انداخته به نام نويسندگان مقاله و رفرنسهايشان . کور خوانده بود، پيشتر چک کرده بودم. نويسندگان مقاله يک مشتي کره اي بودند که از هر سه تايي دوتايشان کيم اند حالا گيريم سونگ يا فنگ و با اين وضعيت عمرا مشهور بوده باشند با اين اسامي نافرمشان. شايد هم بعدتر نگاهي انداخته بود ببيند ژورنال مقاله معتبر است يا نه تا با آن مرا بکوبد. زکي! اين را همان اول نگاه کرده بودم، پروسيدينگز يک کنفرانسي بود در دورقوز تپه اسکاتلند.
گير افتاده بود، اگر به من گير ميداد که پرت مي گويم، بايد دليل مي آورد و بحث مي کرد، که نمي توانست، هيچ دستاويز ديگري هم نداشت. اگر هم مثل بقيه با من رفتار مي کرد و همان نمره را مي داد و ساده مي گذشت که صد برابر ضايع بود، همه مي فهميدند که نفهميده چه مي گويم. همان شد که فکر مي کردم: از روي صندلي نيم خيز شد با قيافه اي که انگار به شدت تحت تاثير قرار گرفته... خواستم بنشينم ، نگذاشت، آمد جلو و رو به کلاس برگشت که: فلاني مرا سرافراز کرد!(مرا مي گفت) ارائه مطلب فني يعني همين، يعني تست، نتيجه گيري منطقي و درنهايت بيان قوي مطلب و همين خزعبلات را قريب به يک ربعي گفت ، دست آخر هم يک بيست اساسي تحويلم داد و تمام. دم در اما نگاهي به من انداخت که يعني : خودتي! ، هنوز پايان ترم مانده!
بگذریم ... راستش اينهمه را گفتم تا بگويم که زندگي بعدتر مرا در موقعيت همان استاد قرار داد: پرداخت هزينه خريت خودم به بهاي دادن بيست، به يک مشت شارلاتان ... بي آنکه ديگر پايان ترمي در کار باشد براي انتقام ...
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384
عاشقیت در پاورقی
نيم ساعتي بود که من در اين سو بودم و او هم در آنسو . فکر مي کردم چه خوشبختي کم نظيري ست تماشاي اين چشمها از مقابل . حتي بيشتر ، خواندن نيازي در آنها ، ديدن شوري ، حس شعله اي ، کشف تمنايي ،...
پسرکي با اندام متوسط ، از در وارد شد. اشتياقي در گامهايش نمي ديدم ، به نظر همو بود که آشناي نيم ساعته من به انتظارش بود. فکر کردم بلند شوم و با پسرک دستي بدهم و به او بگويم: آقا ! براي خوشبختي دليلي بهتر از تماشاي اين چشمها نمي توان يافت ، نگاه اين خانم را زندگي کنيد!
پسرک نشست ، منتظر بودم تا جرقه حاصل از برخورد اين دو نگاه را ببينم ... هيچ نديدم جز تهي ديداري هرروزه ...
چند دقيقه اي بيشتر ننشستند و هر دو برخواستند تا براي خروج از مقابل ميز من عبور کنند: چشم ديگر دخترک چپ بود! که ترکيب آن با لبخند روي لبهايش جلوه اي حماقت بار به صورتش مي بخشيد.
به نظرم رسيد ، اينبار مي توانم با پسرک دستي بدهم و به او بگويم : آقا! شما از کل سيصد و شصت درجه عاشقي نود درجه اش را داريد! اما حواستان باشد که روي صد هشتاد که برسيد همان نود را هم از دست خواهيد داد!!!
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
نور ماه روی کیبورد
يادداشت می کنم تا امشب را فراموش نکنم!
ــ انديمشک ساعت ۷:۵۰ صبح 17 بهمن 84
ــ با قطار رفتم .با ۵ تا سيگار
ــ کوه ها را برف زده بود با اينکه انديمشک هميشه بسيار گرم است.
ــ از سر اتفاق برگشتم چون آنجا هوا ابر داشت ومن ماه را نمی ديدم.
ــ فردا يا پس فردا بر می گردم ..پل دختر . با ۵ سيگار.
ــ وقتی برگردم يک دفتر چه يادداشت می نويسم .
ــ دوستی دفترچه بهم داده...
ــ يادداشت می کنم يادم باشد...
من با توام ...الو!
الو! لطفا گوشی رو ...
فکرشو بکن! قطار دليجان تلفن کارتی داره! می تونی در حال حرکت ...
اونجا که هيچ موبايلی آنتن نمی ده ...حرف بزنی ..حتی در حال حرکت.
پشت خط هستی ؟
الو ...!
صدامو می شنوی
لطفا ...اينجا برف می آد .
جاده سفيده ...
عجب بخار عجيبی تو واگنا پيچيده ...
سفيد ..
حرف بزن..
آرام بر می گردم ...کسی که نفهميد ..نه؟!
تا فردا يا پس فردا در اهوازم !..
صدا ...صدا می آد؟
جمعه چهاردهم بهمن 1384
آداب بی قراری
2. اين يعني که تا ضمير "شما" در روابط فردي بخواهد تبديل شود به "تو"، لااقل شش ماه رفاقت ميخواهد و شصت شب نشيني و ده عرق خوري و به احتمال، هفتاد شوخي يدي. کتره اي که نيست اين انتخاب ضمير، بزرگتر کوچکتري دارد و صميميتي و رفاقتي و الخ...
3. آنگلوساکسون جماعت، کارش سر راست تر است. يک "يو" ميگويد و خلاص. فرق نميکند مخاطبش مست گير کرده در لجن تيمز باشد يا ملکه جلوس نموده در بوکينگهام. هر دوشان "يو" هستند هنگام خطاب. و تازه چه توفير ميکند. وقتي قرار است متداول ترين حضور حضرت "يو" بعد از "فاک" باشد ديگر چه نياز به اين افاده ها!
4. عرب هم اوضاعش به همين منوال است. مشکل عرب جماعت، احترام نيست بلکه جنسيت است و تعداد. يعني کافي ست يک چرتکه داشته باشي براي شمارش تعداد و يک نگاه تيز بين براي تشخيص جنس! و البته يک تير است و دو نشان:هم انتخاب ضمير ، هم برآورد مال!
5. چهار شماره گفتم تا برسم به اينجا که من هنوز هم دنيا را همانگونه ميبينم که اجدادمان. گور پدر "يو"ي آنگلوساکسون و تاي تانيث عرب. زباني که خلا مابين واژه ها را نه با تعجيل و نه با جنسيت، که با صميميت پر ميکند ، هنوز شايسته ترين ابزار است براي ارتباط و تفکر
6. هنوز هم مانده اين داستان...
7. سياق من کويري دير نزديک شدن است و عميق ماندن و سبک رفتن. کم "شماييست" که در زندگيم "تو" شده باشد، و کم "تو" ييست ، که از ذهنم رخت بربسته باشد... ازين لحاظ هيچ غبطه نميخورم به حال کساني که زود آشنا ميشوند و سطحي مي مانند و سخت ميکنند*...
*لغت آخر را به فتح کاف بخوانيد(هرچند به ضم آن نزديکتر است به اصل ماجرا!!!)
پ.ن:
"پاساژ" تعطیل شد
به همین سادگی! ... کاش میشد قطره قطره های اشک را نوشت ...
سه شنبه یازدهم بهمن 1384
بگذریم
آقا دور از جان شما ما شاملو بلت ميباشيم. ديديم نوشته است:
تو خوبي و اين همه اعتراف هاست.
آقا، ما رفتيم به زهرا، دختر مش حسين، گفتيم "تو خوبي و اين همه اعتراف هاست". آقا! ما با ادب مي باشيم اما او نبود، به ما گفت:
گم شو! کثافت ايکبيري...
آقا، ما ايکبيري نمي باشيم ، حالا فکر مي کنيم که بايد به او مي گفتيم:
تو خوبي و اين آخر ...شر هاست!
آقا، ما سهراب نيز بلت مي باشيم، آقا هر چند بر ما دانش آموزان عزيز واضح و مبرهن می باشد که شاملو باکلاس تر مي باشد، اما سهراب خوب است آقا. رفتيم به فاطي دختر بغال محلمان گفتيم که:
صدا کن مرا، زيرا صداي تو خوب مي باشد!
آقا نمي دانيم چرا جاي اينکه مرا صدا کند، برادر بلا نسبت شما قلچماقش را صدا کرد. آقا هنوز پاي چشممان کبود است . صدايش هم عين بوق تريلي بود آقا.
همچنين بر ما دانش آموزان عزيز به زور واضح و مبرهن شده است که مصدق آدم خوبي نيست آقا، ما مي دانيم که اسم ميدان آيت ا... کاشاني قبلا ميدان مصدق بوده است قبلا تر هم ميدان شهرداري بوده است. اقا جانمان ميگويد همه مصدقها را اينها کرده اند کاشاني. آقاجان ما دروغ نمي گويد اما ما زندگيمان را دوست داريم آقا. حالا نمي دانيم که اينها اشعار آيت ا... حميد کاشاني مي باشد يا اشعار حميد شهرداري! آقا ديديم نوشته است:
"تو به من خنديدي زيرا نمي دانستي که من به سختي سيب را از باغچه همسايه دزديده ام". دزدي کار خوبي نمي باشد آقا. خوب کاري کردند که اسم ميدان را عوض کردند آقا. از آقاجانمان پرسيديم که مگر سيب دزدي کار بدي نيست، گفت شتر دزدي بدتر است! ما نفهميديم چه ميگويد آقا.
آقا باغچه همسايه ما سيب نداشت زيرا به ژاپني و سرو و کاج، سيب نمي دهند آقا. مجبور شديم يک فقره تراول پونصدي بدزديم آقا. او به من نخنديد آقا، قربان من هم رفت ... گفت که الهي درد و بلاي من بر سر بقيه هم بخورد. گفت کاش آن مجيد کور شده و نيماي بي بته هم از ما ياد بگيرند آقا. آقا به چشم خواهری گوش کنید، ماچمان هم کرد.
لابد اين آقاي حميد کاشاني نمي دانسته به جاي سيب، بايد تراول مي دزديده تا به او نخندند آقا!
پ.ن: یکم درباره نوشته حرف بزنیم!!
پنجشنبه ششم بهمن 1384
همنوایی شبانه ارکستر چوبها
زود رفته ای بی انصاف ، خيلی زود ! اصلا تقصير خودم بود که فکر کردم تو خدايی و تو خدا نبودی ! خدا از تو خيلی مهربان تر است ، درست وقتی که تو پشتم را خالی می کنی ، خدا چهل شب ديگر که بخواهمت تو را به من پس می دهد ! امشب اگر رفتی امام زاده و دل مرا هم با خودت تا نشستن کف حياط دوست داشتنی سه شنبه شب هايش بردی ، يادت بشد دعا کنی يکی از چهل شبی را که نذر کرده ام بيدار بمانم تا برگردی ، خواب نمانم ! دعا کن ديگر خواب عاشق شدن نبينم ! مگر من چقدر دل دارم که تو نه می روی نه می مانی ؟ اما من تا خود خود بهار صبر می کنم ...
یکشنبه دوم بهمن 1384
مرگ ... بعد از یک لیوان قهوه داغ
بعضی کاغذ ها را زود کنار می گذاشت و بعضی دست نوشته هایم را مو شکافانه نگاه می کرد . مخصوصا جملات کوتاهی را که در حاشیه کاغذها و گاه به صورت اریب نوشته بودم. این را از کج و راست کردن کاغذ ها فهمیدم . بعضی هاشان را که می خواند ، پوزخند می زد یا خنده ای که انگار بازی دیوانه ای را تماشا می کند . گاهی هم حالت چهره اش ترحم آمیز می شد. در همین مواقع کاغذ را دقایقی در دستش نگه می داشت و همان طور خیره نگاه می کرد. شايد دوباره و دوباره می خواند که حالت چهره اش مدام عوض می شد و آن آخر دستش را طوری بالای سرش تکان می داد که انگار افکار بیهوده ای را پاک می کند و با همان کاغذ تاریخ مصرف گذشته به گوشه ای می اندازد
.کارش که با میز تمام شد نگاه سریعی به اطراف انداخت ؛ به هیچ اتاق دیگری نرفت و دست به هیچ چیز دیگری نزد. انگار که من چیزی مهم تر از آن کاغذ پاره ها نداشتم و برای بقیه چیزهای مهم باید به خودم می رسید . با چهار قدم و نیم درست مقابلم قرار گرفت . بالای سرم ایستاد و این تنها دفعه ای بود که سرم را بلند کردم... من تنها نگاهش کردم
