جمعه بیست و ششم اسفند 1384
امان از این سین هفتم
دیگر خبری از باران که تا صبح به شیشه پنجره می خورد نیست ، تو هم نیستی ... مثل همیشه این سالها سرکه و سیب و سنجد و سماق و سمنو و سکه را توی سفره گذاشته ام امان از این سین هفتم که همیشه فراموشش می کنم ... تو می شوی سین هفتم و باز نگاهم می کنی ، شاید می خواهی بگویی دلت برای ماهی قرمز توی تنگ می سوزد ... آخر ماهی ها کنار درخت چنار حتی به اندازه یک سیب گفتن هم دوام نمی آورند ...
فردا روز نو می شود ... فردایی که بی تو انگار هیچ وقت خیال آمدن ندارد ... فردایی که رنگ عادت گرفته است درست مثل شبهایی که همیشه سیاهند ... شبهایی که جز نوشتنشان روی سپیدی کار دیگری نمی توانم بکنم ... فردا هم می نویسم ... می نویسم تا باز باد بیاید و ببردم با خود ... چه می شود کرد؟ این ساعت ها که بیایند و بروند یک روز دیگر روی برگ های تقویم ، از ماه های بی تو بودن ورق می خورد ...
پ.ن: سال نو مبارک
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384
فاحشه ای از جنس بلور
دلم خیلی تنگ است. درست مثل شورتهای بندی با حداقل پارچه. به این سه ماه فکر می کنم و به این هفته هایی که مثل گه روی هم تلنبار شد و هیچ …. هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم این همه وقت … حالا نه تنها هیچ چیز عوض نشده بلکه آنقدر غبار سکون گرفته که حتی رغبت ورق زدنش را هم ندارم. تنها چیزی که به خودم ثابت شد این بود که می توانم رشته ی آشغالم را ادامه بدهم وتنها تغییری که کردم این بود که کریه تر،رک تر و بی محابا تر می نویسم.
بیست بود ... حرف نداشت ... آنقدر خوب بود که حتی کسی جرات نمی کرد زیر صد تومن قیمت بدهد. باورم نمی شد . نگاهش که میکردی، میخکوب می شدی ... حتی اگر از جنس خودش بودی. هنوز چهره اش با تمام جزییات توی ذهنم هست. هیچ چیزش شبیه فاحشه ها نبود . لبهایش کوچک بود وصدایش آرام و لرزشی خفیف توی دستهایش بود. اندام باریک و خوش تراشش کنار ستون های سیمانی و زمختِ پل، توی چشم می زد. دلم می خواست بپرسم چرا؟ آخر او فاحشه ای از جنس بلور بود. نگاهش که می کردی آب می شد ولی حرص توی چشمهایش مانده بود. حرص خیانت . وانگار حق با او بود. آنقدر حق با او بود که وقتی کسی نگاهش می کرد شال قرمزش را جلو می کشید و سیگارش را توی دستانش فشار می داد.
پی نوشت: شاید این یادداشت تنها برای نگاهی معصوم بود که زیر پل هرز می رفت. هیچ چیز توی این مدت به اندازه نگاه آن زن آزارم نداده بود. پس نوشتمش.
همین.
شنبه بیستم اسفند 1384
ما هیچ ... ما نگاه
موقع ديدن فیلم، همسرش دچار دل به هم خوردگی شد و گوشه ی اتاق استفراغ کرد و بعد از این که لیوانی آب خورد و کمی حالش جا آمد چمدانش را بست و به خانه ی دوستش رفت. جوان آن شب وقتی ساعت از دوازده گذشت با دخترکی اسپانیایی تماس گرفت و او را به خانه اش دعوت کرد. آن دو عشق شبانه شان را با صبحانه ای که در یک طباخی ایرانی خوردند تکمیل کردند. جوان و دخترک اسپانیایی نیروی از دست رفته شان را با خوردن گوشت صورت گوسفندی که ساعتی پیش در کشتارگاه مکانیزه ی پاریس ذبح شده بود باز یافتند و به خانه هایشان باز گشتند
.جوان به خانه اش وارد شد. به اتاق خواب رفت و در کنار همسرش که خوابیده بود دراز کشید و چشم هایش را بست. بیدار که شد ساعت روی دیوار چهار بعد از ظهر را نشان می داد و همسرش هنوز خواب بود
.جوان توی دستشویی وقتی جلوی آینه ایستاده بود تار موی بلند و روشنی را از پشت یقه اش گرفت و صورتش را تراشید و به حمام رفت و سريد توی وان آب سرد
.سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
من قاتل پسرتان هستم
پیرمرد عصایش را به در تکیه داد و صدایش از زیر یک خروار جیرجیر ته مانده ی نان و پنیر صبحانه پرید بیرون : همش از فقر و نداریه... پسر دستش را گیر انداخت توی جیب پشتش و اسکناس را چسباند کف دست راننده : نون ندارن به سرباز بدن، هی سرکار میذارنش... بعد موهایش را صاف کرد و پیاده شد. مرد دوباره دستش را توی جیب پیراهنش برد : هیچی خرد ندارم، همش هم از فقر نیست، پولدارش هم یه جور دیگه ساز ناکوک می زنه... اصلا پول چیه؟ این ملت باباشون میزنه تو ماتحتشون -ببخشید آبجی ها- میرن خودکشی میکنن... زن سرش را انداخت پایین و صدایش را نازک کرد: همینجور یه راست اومده خوابیده بین دو تا خط ... حالا از گناه کبیره اش که بگذریم،مادرش چی میکشه؟خدا صبرش بده ... مرد که صورتش گل انداخته بود، چشمش را دوخت به درز چادر زن که بلوز زردش افتاده بود بیرون ... همین چند وقت پیش یه سربازه میره سیانور بخره سرِنداری خودکشی کنه ... یارو بهش میگه شصت تومن بده یه اسلحه بخر. بعد میره بانک، همینجور کشکی دو نفرو میکشه،حالا می خوان اعدامش کنن... راننده پوزخندی زد: خب پس همون بهتر که قطار زد این یکی رو له کرد!
پیرمرد صورتش را در هم کشید و با یک حرکت آب دهانش را قورت داد و عضلات چروکیده گردنش شروع کرد به لرزیدن:حالا مطمئنی مرده؟ زن، پول مچاله شده اش را دراز کرد و دستهای سفیدش دوید توی چشمهای مرد، پیاده می شم آقا... مرد دوباره شروع کرد به داستان گفتن : ما والا سرباز که بودیم یه خونواده رو خرج می دادیم. بابامون صب به صب میزد پس کله مون راه می افتادیم تا بوق سگ کار می کردیم. زکی! حالا خیلی فرق کرده. قربون پیاده میشم. پیرمرد دوباره آه کشید، کلاه مشکی اش را گذاشت روی سرش و گفت: حالا واقعا مرده؟ راننده سرش را کرد بیرون : آهای بی پدر مادر، کونِ ماشین خل شد! حاجی آخرشه، می خوام دور بزنم. پیرمرد در را هل داد و گفت: خدا کنه زنده بمونه. راننده در را پشت سرش بست و داد زد : راه آهن دو نفر، دو نفر رآهن.
پ.ن: من تفنگ بالا سر هیچکسی نگذاشتم تا برام کامنت بزاره ... پس لطفا و خواهشا تا وقتی متن رو کامل نخوندید کامنت نذارین ... کامنت های اینجا واسه اینه که من با نظرات شما در باره متن نوشته شده آشنا بشم نه حرف های بی ربط بخونم !!
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384
استفراغ
توی اتوبوس بو می آید. بوی استفراغ زن کولی که همه را فراری می دهد ... زن خوابیده است و کت سیاهش را تا روی چانه اش بالا کشیده. اتوبوس بوی سردرد می دهد با بوی عرق زنِ محجبه که می رود توی عطر کنزوی بغل دستی. اتوبوس بو می دهد و مردی از بو مست می شود و می چسبد به میله و خودش را می خاراند. اتوبوس بوی دختران تازه بالغ را می دهد و صدای جیر جیر کوله پشتی هاشان می پیچد توی سرم و صدای جر دادن دوباره می آید.
همه ی بوها از مغزم سرازیر می شود روی آسفالت و سُر می خورم توی مقواهای شیر نیمه خورده و پاچه های لنگه به لنگه ام بوی شیر می گیرد.
تا خانه راهی نمانده ، فقط بوی کاجهای نخراشیده است که هیچکس اصلاحشان نمی کند و هر که از کنارشان رد شود ، بوی تنشان را می شنود و هیچوقت نفهمیدم شبیه چیست این بو ...
لباسهایم را می کَنم ، بو می کنم ... بوی تعفن می دهد ... بوی جرخوردن ... بوی تحقیر می دهد لباسهایم و هیچ کاری از دستم ساخته نیست... با صدای ساز و دهل کوچه که ریسه بسته اند و بوی اسفند می آید و بوی لباس سفید و گوسفند، می گریم ... آنقدر بلند که صدای جر خوردن ام را نشنوم.
پ.ن: همه ی این بوها را تقدیم می کنم به متعفن ترین آدمی که توی عمرم دیدم. استاد عزیز! ممنون که ما را جرواجر کردی
!یکشنبه هفتم اسفند 1384
دلقک
جمعه پنجم اسفند 1384
گناه
گفتی:گريه کن...گريستم و ديگران را شاد کردم...
گفتی:بخور...شير خوردم و زنده ماندم...
گفتی:ادامه بده...بزرگ شدم و زندگی کردم...
گفتی:همه چيز به اراده من است...همه کارها را به اراده تو انجام دادم٬گناه کردم٬عرشت را به لرزه درآوردم...
خشمت برايم قابل درک نيست...گناه کردم اما٬گناهانم به اراده تو انجام شد...من کاری برخلاف اراده و فرمان تو انجام ندادم٬پس چرا مرا به دوزخ انداختهای؟
گفتند که تو عادلی٬اما اين کجای عدل بود٬مرا که لحظهای برخلاف اراده تو حرکت نکردم مجازات شوم؟...اين گناه تو بود که ارادهات بر گناه من قرار گرفته بود...
من گناه کردم و جايگاهم را در دوزخ قرار دادی٬تو که گناه کردی جايگاهت کجاست؟
پ.ن: از همه کسایی که به نحوی بهم تسلیت گفتن تشکر می کنم و آرزو می کنم که هیچگاه هیچکدامتان داغ عزیزی را نبینید
سه شنبه دوم اسفند 1384
بازم زمستون شد ...
بازم زمستون شد ... بازم هوا سرد شد و بازار سرما خوردگی داغ ... بازم سر دکترا شلوغ و بازم همون نسخه همیشگی ... همونی که همه می دونیم ... یه مشت قرص سرما خوردگی ، یه کیلو قرص استامینوفن و سه تا پنی سیلین ... البته یه سری مخلفات دیگه هم هست که بسته به ذائقه مشتری تجویز میشه و آخرین حرفی که دکتر محترم میزنه اینه که هیچ کاریش نمیشه کرد .
داستان من هم همین جوری شروع میشه . یکی بود یکی نبود . یه روز یه دختری که اتفاقا هم دانشگاهی من بود سرما میخوره و میره پیش یه دکتر متخصص که البته تخصصشو تابلوی دم مطبش میگه ... خلاصه دکتر همون نسخه معروف رو بهش میده و از اونجایی که خیلی متخصصه تزریق رو هم خودش انجام میده ... ولی از بد روزگار احیانا و به صورت کاملا اتفاقی یادش میره از دختر بپرسه که به پنی سیلین حساسیت داره یا نه ... پنی سیلین تزریق میشه و بعد شوک و ... بازم به صورت اتفاقی آقای دکتر متخصص توی مطبش دستگاه اکسیژن نداشته و خلاصه کار به جایی میکشه که مجبور میشه حنجره بیمار رو سوراخ کنه ... گاهی بعضی کارا واقعا فایده نداره ... فاجعه وقتی اتفاق میوفته که با سهل انگاری و بی توجهی یه نفر ، یه دختر جوون می میره ... فاجعه وقتیه که یه انسان رو می کشی و میگی oops
پ.ن: یه روز زمستونی یه دختر مهربون تو مطب یه دکتر متخصص بر اثر تزریق اشتباهی پنی سیلین جونشو از دست داد ... نمیگم اون دختر پریسای من بود که دلت بلرزه
پ.ن.2: همین چند روز پیش بود که ...
