+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
یک دستمالی ساده
چیزی نیست خانم محترم
نترسید!
فقط یک دستمالی ساده است.
شما که حاضر نشدید
یک بوس کوچولو به من بدهید
شما که خیلی نازید
شما بیشتر از این حرف ها ..
شما ...
برای شما که کاری ندارد خانم عزیز
نترسید!
این فقط،
یک دستمالی ساده است.
نترسید!
فقط یک دستمالی ساده است.
شما که حاضر نشدید
یک بوس کوچولو به من بدهید
شما که خیلی نازید
شما بیشتر از این حرف ها ..
شما ...
برای شما که کاری ندارد خانم عزیز
نترسید!
این فقط،
یک دستمالی ساده است.
پ.ن:مسعود و فرنوش عزیزم ... پیوندتان مبارک
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
*مادر! من دفتر محمد رضا نعمت زاده را قرض گرفتم بايد ببرم بهش بدم...**
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
بگذار تا تصويري از ايمان خويش برايت روايت کنم. نوستالوژياي تارکوفسکي را که ديده اي؟ نويسنده اي تبعيدي که در سرما و رطوبت چندش آور استخري متروک و متعفن مي کوشد شعله لرزان شمعي را به سلامت به آنسوي استخر ببرد. يکبار سعي مي کند، شعله در ميانه راه خاموش مي شود ... بازهم سعي مي کند و باز خاموش مي شود ، بازهم ، بازهم ، بازهم...
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
بايد ببيني اين صحنه ها را، با تمام سنگيني و صعوبت و سکونش با آن سکوتي که بر فضا حکم فرماست ، آن تلاش بي معني ، آن شعله رو به خاموشي ، آن ايمان غريب ... بايد ببيني اين صحنه ها را...
و در نهايت شعله اي که به آنسو مي رسد ... اديسه اي مختصر ...
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
ايمانهاي بزرگ و اميدهاي شکوهمند و رنجهاي عظيم را بگذار براي مشعل به دستان و راهنمايان بزرگ که خود بزرگترين دروغگويانند .
من شمع خويش را دارم و ايماني خلل ناپذير به جاودانگي اين شعله لرزان...
*از خانه دوست کجاست، عباس کيارستمي
** مغزم قاط زده، ميدانم، اما ربط اين عنوان با متن هم، حکايتي ست...
بگذار تا تصويري از ايمان خويش برايت روايت کنم. نوستالوژياي تارکوفسکي را که ديده اي؟ نويسنده اي تبعيدي که در سرما و رطوبت چندش آور استخري متروک و متعفن مي کوشد شعله لرزان شمعي را به سلامت به آنسوي استخر ببرد. يکبار سعي مي کند، شعله در ميانه راه خاموش مي شود ... بازهم سعي مي کند و باز خاموش مي شود ، بازهم ، بازهم ، بازهم...
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
بايد ببيني اين صحنه ها را، با تمام سنگيني و صعوبت و سکونش با آن سکوتي که بر فضا حکم فرماست ، آن تلاش بي معني ، آن شعله رو به خاموشي ، آن ايمان غريب ... بايد ببيني اين صحنه ها را...
و در نهايت شعله اي که به آنسو مي رسد ... اديسه اي مختصر ...
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
ايمانهاي بزرگ و اميدهاي شکوهمند و رنجهاي عظيم را بگذار براي مشعل به دستان و راهنمايان بزرگ که خود بزرگترين دروغگويانند .
من شمع خويش را دارم و ايماني خلل ناپذير به جاودانگي اين شعله لرزان...
*از خانه دوست کجاست، عباس کيارستمي
** مغزم قاط زده، ميدانم، اما ربط اين عنوان با متن هم، حکايتي ست...
پ.ن: نمیدانم چقدر حرفم پیشتان خریدار دارد اما ازتان خواهش میکنم برای پدر یکی از بهترین دوستانم - آیدا - دعا کنید ... این پست رو به او هدیه می کنم تا بداند که چقدر نگرانش هستم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
خانه از پایبست ویران است
چون ديوارهاي ساختمان نازك اند، وقتي مي خواهي مرا محكم ببوسي، صداي تلوزيون را زياد كن تا دردسر درست نشود. مي فهمم.راستي تو مي داني چرا باغچه ي ساختمان خشك شده؟ به نظرم باغچه فقط به درد ريختن كاندوم ها مي خورد و البته براي رفع حاجت، وقتي چاهِ فاضلاب بالا مي زند. منظورت اينه كه ..... ؟ اوه! بهش فكرنكن، مهم نيست. دوستت دارم عزيزم، اين مهمه. و من ؟ بدون تو .... نمي خوام تصور كنم . خانم همسايه هر صبح اول آرايش مي كند بعد مي ايستد پشتِ سوراخ در و چشمانش هي تنگ و گشاد مي شود و در خانه هي باز وبسته مي شود! آقاي همسايه هر شب، آشغالها را مي ريزد روبروي خانه ي بغلي و بعد كمي لبخند مصنوعي و سينه صاف كردن و چند عدد سرفه مي خزد توي خانه. آقا و خانم همسايه سر ساعت ده مي خوابند و بيشتر شبها پيش هم هستند. آقاي همسايه خوب پول در مي آورد وخانم همسايه هميشه مي گويد : بهترين مرد دنيا، كنار من مي خوابد. ولي از وقتي سرو كله ي يك آدم مجرد توي ساختمان پيدا شده خواب ندارند. خانم همسايه تصوير آدم مجرد را توي آينه مي بيند كه دارد با شوهرش معاشقه مي كند و آقاي همسايه تا صبح فكر مي كند، نكند كسي زودتر از خودش اقدام كند؟ نه امكانش نيست. با اينكه آقا و خانم همسايه سرشان توي لاك خودشان است ولي فكر مي كنند بايد دوباره خانه شان را عوض كنند. چون شبها ديگر نمي توانند راحت بخوابند.
عزيزم من از اول مي دونستم ما ، با هم، اين ساختمان... متاسفم. مهم نيست عزيزم.
عزيزم من از اول مي دونستم ما ، با هم، اين ساختمان... متاسفم. مهم نيست عزيزم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
اندر تفاوت عشق و لاو
يکي از رفقايم چهار سال پيش ازينجا رفت دانمارک ... تا اينجا بود، دنيا به تخمش بود آنجا هم که رفته، باز به تخمش است و چه فرق مي کند که آدم دانمارک به تخمش باشد يا ايران. مي گويم کدام رشته را انتخاب کرده ای، مي گويد فلان رشته. مي گويم آخر اينکه رشته تو نيست ، اينجا چيز ديگري مي خواندي. مي گويد آخر دانشکده اين يکي، اينجا به ايستگاه اتوبوس نزديک تر است! مي گويم اي فاک بر مملکتي که دانشجويش تو باشي، که خانه آخر تعهدت، ايستگاه اتوبوس است! مي گويد آن مملکت را پيشتر امثال تو به فاک سياه داده اند با گنده گوزيها و تئوري بافيهاي مفتشان، بدهند دست آدمهاي الکي خوش بي توقعي مثل من، آباد مي شود. مي گويم شايد.
سکوت مي کند ، بعد باز برمي گردد : هو الاغ، تو هنوز دست ازين گل واژه بافي هاي مفت برنداشته اي؟ بيخيال اين حرفها ، بگو اين چند وقته کسي را زمين زدي يا نه؟ مي گويم ابله، من کي مال اين حرفها بوده ام؟ مي گويد همين ديگر، اين گل واژه ها مال همين آدمهاست، آنجا که در فشار باشد ، مي زند به مغز، اينست که تئوريهايتان همه تخميست، چون حاصل فشار فلان جاست! راستي با فلاني چه کردي؟ اسمش چه بود؟ هان يادم آمد ، چند باري در مهماني ديدمش ، راستش يکي دوباري هم به تئاتر دعوتش کردم، همان وقتي که تو درگير ماجراي شرکت بودي. به تو هم گفتم بيا و نيامدي. خوب تکه اي بود! ملاحظه ات را کردم وگرنه خوب رفته بودم روي مخش .... برمي گردم که : هو! جمع کن خودت را مردک. مي گويد همين ديگر، در زندگي امثال تو همه چيز سه سوت مي شود ناموس، حالا قديميش خواهر و مادر و نامزد و مرام و مذهب بود ، دهه چهل و پنجاه و شصتش مسلک و مرام و ايدئولوژي و وطن ، امروزيش هم که تئوريهاي صد من يه غاز مدرنيسم و پست مدرنيسم و دوست دختر و اين داستانها، براي توي الاغ هم که حاصل جمع همه اينهاست. مي داني امین! تو چهار روز هم که ثابت سر يک توالت بنشيني، روز پنجم کاسه توالت مي شود ناموست، نوستالوژي ات. الاغ! کي مي فهمي که توالت را گذاشته اند براي ریدن نه براي ناموس شدن و حرص خوردن. ببين، امثال تو فرهنگ استفاده از توالت را ندارند، بهش که احتياج پيدا کردي بايد سه سوت يکي پيدا کني، بچپي داخلش، کارت را بکني و بعد هم سريع بپري بيرون، تا جا را خالي کني براي نفر بعدي! کي مي فهمي اينها را ، جان امین همين فرهنگ استفاده از موال ، کليد روابط مدرن است.
مي گويم، حالم را بهم زدي، اين فرهنگت بوي گه مي دهد. تو به طرفت به چشم موال نگاه مي کني لابد اوهم به تو، به شکل آفتابه ، تفاهم خوبي ست.
برمي گردد که: بو؟ توي امل، بو را چه مي فهمي چيست: خرچسنه! آن دنياي کوچک توست که آدمهايش بوي پهن مي دهند. اما تو ، همين تو که آفتابه نيستي بگو: دودر شدي آخرش يا نه؟ سکوت مي کنم. شرط مي بندم که شدي، بازهم سکوت مي کنم.
ببين امین جان، چيزي که تو نفهميدي گشادي دنياست، حداکثر تصور امثال تو از گشادي، همان کاليبراسيون خودتان است! بابا زاويه ديدت تنگ مانده. عاشقي مال عهد شاه وزوزک بود. اينجا به همديگر مي گويند: آي لاو يو، مي داني يعني چه. املي مثل تو حتما مي گويد يعني بنده عاشق حضرتعاليم يا دوستتان دارم ، نه خير . يعني آي وانت تو فاک يو "از سون از پاسيبل!"، در واقع وقتي بهم مي گويند "آي لاو يو" يکجوري عين همان در توالت زدن است که اگر صداي اهم يا اهن! نيامد، داخل شوند. مي گويم، فلاني براي خودت فيلسوف شده اي، فلسفه سياه ديده بوديم ، اين رنگي اش را نديده بوديم. اما راجع به آي لاو يوي حضرتعالي. تصادفا با تو هم عقيده ام. عشق فاصله دارد با لاو. مي داني عشق دور درخت مي پيچد ، تمامي رطوبتش را مي گيرد ، بيجانش مي کند ، تا خود سبز شود ، جان گيرد ، ببالد ... عشق بايد که اينطور باشد ، اين لاو نيست.
مي گويد ، هااااااا! بازهم رسيديم سر همان جاي اول، تو گيرت روي "بايد باشد" است من روي "اينگونه هست". تو مي گويي عشق اينطور بايد باشد ، که نمي دانم عشقه و اين گل واژه ها ، من مي گويم عشق مدرن يعني همين لاو.
ادامه دارد اين مکالمه... بايد حواشيش را بگيرم، سانسور کنم و شاخ وبرگ بدهم اما ادامه دارد چون هنوز در فکر اينم که عشق به دور درخت مي پيچد، رطوبتش را مي گيرد ، بي جانش مي کند تا خود سبز شود و جان گيرد یا ...
*************
• هر انسانی حق دارد عصبانی شود، هر انسان عصبانی ای حق دارد بی ادب باشد ، هر انسان عصبانی بی ادبی هم حق دارد بنویسد و من از هر سه این حقوق استفاده کردم!
• گل واژه را به جاي واژه بي بديل ...شعر به کار برده ام و صد البته به تسامح. اين زبان فارسي هرچه نداشته باشد دو سه واژه در همين مايه ها دارد که به رغم ظاهر کثيفشان ، بي جايگزين و بي بديلند... و خاک بر سر مملکتي که واژه بي بديلش اين باشد!
• زبان ملتي محدود و در فشار، کثيف مي شود و پر از فحش. مثالش همين فارسي و مثال بهترش، نوشته هاي دوران مختلف همین مملکت از سیاهنامه سعدی و کلیات زاکانی بگیرید تا توپ مرواری و حاج آقای هدایت و سنگی بر گوری آل احمد... یعني از ميزان فحشهاي يک زبان مي توان به بحراني بودن وضع يک ملت پي برد، راجع به آدمها هم به هکذا ! و نترسيد من وضعم بحراني نيست: اي ریدم تو اين مملکتي که ... (نه اصلا وضع من بحراني نيست !!!)
سکوت مي کند ، بعد باز برمي گردد : هو الاغ، تو هنوز دست ازين گل واژه بافي هاي مفت برنداشته اي؟ بيخيال اين حرفها ، بگو اين چند وقته کسي را زمين زدي يا نه؟ مي گويم ابله، من کي مال اين حرفها بوده ام؟ مي گويد همين ديگر، اين گل واژه ها مال همين آدمهاست، آنجا که در فشار باشد ، مي زند به مغز، اينست که تئوريهايتان همه تخميست، چون حاصل فشار فلان جاست! راستي با فلاني چه کردي؟ اسمش چه بود؟ هان يادم آمد ، چند باري در مهماني ديدمش ، راستش يکي دوباري هم به تئاتر دعوتش کردم، همان وقتي که تو درگير ماجراي شرکت بودي. به تو هم گفتم بيا و نيامدي. خوب تکه اي بود! ملاحظه ات را کردم وگرنه خوب رفته بودم روي مخش .... برمي گردم که : هو! جمع کن خودت را مردک. مي گويد همين ديگر، در زندگي امثال تو همه چيز سه سوت مي شود ناموس، حالا قديميش خواهر و مادر و نامزد و مرام و مذهب بود ، دهه چهل و پنجاه و شصتش مسلک و مرام و ايدئولوژي و وطن ، امروزيش هم که تئوريهاي صد من يه غاز مدرنيسم و پست مدرنيسم و دوست دختر و اين داستانها، براي توي الاغ هم که حاصل جمع همه اينهاست. مي داني امین! تو چهار روز هم که ثابت سر يک توالت بنشيني، روز پنجم کاسه توالت مي شود ناموست، نوستالوژي ات. الاغ! کي مي فهمي که توالت را گذاشته اند براي ریدن نه براي ناموس شدن و حرص خوردن. ببين، امثال تو فرهنگ استفاده از توالت را ندارند، بهش که احتياج پيدا کردي بايد سه سوت يکي پيدا کني، بچپي داخلش، کارت را بکني و بعد هم سريع بپري بيرون، تا جا را خالي کني براي نفر بعدي! کي مي فهمي اينها را ، جان امین همين فرهنگ استفاده از موال ، کليد روابط مدرن است.
مي گويم، حالم را بهم زدي، اين فرهنگت بوي گه مي دهد. تو به طرفت به چشم موال نگاه مي کني لابد اوهم به تو، به شکل آفتابه ، تفاهم خوبي ست.
برمي گردد که: بو؟ توي امل، بو را چه مي فهمي چيست: خرچسنه! آن دنياي کوچک توست که آدمهايش بوي پهن مي دهند. اما تو ، همين تو که آفتابه نيستي بگو: دودر شدي آخرش يا نه؟ سکوت مي کنم. شرط مي بندم که شدي، بازهم سکوت مي کنم.
ببين امین جان، چيزي که تو نفهميدي گشادي دنياست، حداکثر تصور امثال تو از گشادي، همان کاليبراسيون خودتان است! بابا زاويه ديدت تنگ مانده. عاشقي مال عهد شاه وزوزک بود. اينجا به همديگر مي گويند: آي لاو يو، مي داني يعني چه. املي مثل تو حتما مي گويد يعني بنده عاشق حضرتعاليم يا دوستتان دارم ، نه خير . يعني آي وانت تو فاک يو "از سون از پاسيبل!"، در واقع وقتي بهم مي گويند "آي لاو يو" يکجوري عين همان در توالت زدن است که اگر صداي اهم يا اهن! نيامد، داخل شوند. مي گويم، فلاني براي خودت فيلسوف شده اي، فلسفه سياه ديده بوديم ، اين رنگي اش را نديده بوديم. اما راجع به آي لاو يوي حضرتعالي. تصادفا با تو هم عقيده ام. عشق فاصله دارد با لاو. مي داني عشق دور درخت مي پيچد ، تمامي رطوبتش را مي گيرد ، بيجانش مي کند ، تا خود سبز شود ، جان گيرد ، ببالد ... عشق بايد که اينطور باشد ، اين لاو نيست.
مي گويد ، هااااااا! بازهم رسيديم سر همان جاي اول، تو گيرت روي "بايد باشد" است من روي "اينگونه هست". تو مي گويي عشق اينطور بايد باشد ، که نمي دانم عشقه و اين گل واژه ها ، من مي گويم عشق مدرن يعني همين لاو.
ادامه دارد اين مکالمه... بايد حواشيش را بگيرم، سانسور کنم و شاخ وبرگ بدهم اما ادامه دارد چون هنوز در فکر اينم که عشق به دور درخت مي پيچد، رطوبتش را مي گيرد ، بي جانش مي کند تا خود سبز شود و جان گيرد یا ...
*************
• هر انسانی حق دارد عصبانی شود، هر انسان عصبانی ای حق دارد بی ادب باشد ، هر انسان عصبانی بی ادبی هم حق دارد بنویسد و من از هر سه این حقوق استفاده کردم!
• گل واژه را به جاي واژه بي بديل ...شعر به کار برده ام و صد البته به تسامح. اين زبان فارسي هرچه نداشته باشد دو سه واژه در همين مايه ها دارد که به رغم ظاهر کثيفشان ، بي جايگزين و بي بديلند... و خاک بر سر مملکتي که واژه بي بديلش اين باشد!
• زبان ملتي محدود و در فشار، کثيف مي شود و پر از فحش. مثالش همين فارسي و مثال بهترش، نوشته هاي دوران مختلف همین مملکت از سیاهنامه سعدی و کلیات زاکانی بگیرید تا توپ مرواری و حاج آقای هدایت و سنگی بر گوری آل احمد... یعني از ميزان فحشهاي يک زبان مي توان به بحراني بودن وضع يک ملت پي برد، راجع به آدمها هم به هکذا ! و نترسيد من وضعم بحراني نيست: اي ریدم تو اين مملکتي که ... (نه اصلا وضع من بحراني نيست !!!)
سورئالیست برگشت ... بهترین عیدی رو بهم دادی صادق ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
توصیه هایی برای 12 ماه سال
فروردین : تو که حال و حوصله سر و کله زدن با بچه های دماغوی فامیل رو نداری ... دلت هم واسه صنار سه شاهی عیدی که لک نمی زنه ... پس بگیر توی این هوای خوب راحت بخواب !
اردیبهشت
: توی این هوا راه می افتی توی خیابون ، یکی دیگه هم دیدی هوایی شده بود راه افتاده بود توی خیابون ، بعد خب ... بهتون گیر میدن ها ...! دنبال درد سر نگرد ، راحت بگیر بخواب !خرداد
: بیخودی میری بیرون که چی ؟ مگه نمی خوای امتحان پایان ترم رو با گواهی پزشکی حذف کنی ...؟ پس دنبال یه دکتر آشنا بگرد و بعدش تو خونه بخواب تا همه فکر کنند حالت بده ... !تیر
: باز فصل میوه شروع شد ... گیلاس که دل درد میاره ، هلو که گرونه ، هندونه بخوری سردیت می کنه ، زرد آلو نفخ میاره ... مگه مرض داری خودتو مریض کنی؟ ... خوب مثل بچه آدم بخواب !مرداد
: بیرون عین جهنم داغه ... تا مخت نیمرو نشده یه جای خنک زیر کولر پیدا کن بخواب ...!شهریور
: از ما گفتن ... این آخرین فرصت خوابه ها ... پس فردا باز درس و کلاس و مصیبت ... از این فرصت آخر واسه خوابیدن خوب استفاده کن ...!مهر
: حال و حوصله درس خوندن رو که نداری ؟ ... داری؟ ... پس واسه فرار از گیر دادن های بابات بگیر یه گوشه تو اتاقت تخت بخواب ...آبان
: ماه مزخرفیه ... بیرون که انگار قاتی دود ها یکم اکسیژن هم به کار بردن ... دوست داری تنگی نفس بگیری؟ ... حال داری بعد هربار بیرون رفتن بری حموم؟ ... بگیر بخواب خلاص !آذر
: کی گفته زیر باران باید رفت ....؟ احمقانه ترین کار دنیا زیر باران رفتنه ! یه جایی ردیف کن یه پتو بکش رو خودت ، چرت می چسبه ... نه؟دی
: دیگه خود اخبار هم داره میگه به علت برف شدید اگه کار ضروری ندارین از خونه بیرون نیاین ... پس بچه حرف گوش کنی باش و تو خونه بخواب !بهمن
: تو روز خوش بیرون نبودی .. حالا تو سرمای زمستون میخوای کجا بری ؟ الکی خودت رو گول نزن ... پس بخواب دیگه !اسفند
: همه دارن خونه تکونی میکنن ... کلی اسباب اثاثیه باید جابجا کنی ... بهترین بهونه واسه از زیر کار در رفتن چیه؟ ... بگیر بخواب !!پ.ن:ایده این مطلب از ابراهیم رها و نوشته اش در مجله چلچراغ گرفته شده است
اینم عیدی من ... فعلا آزمایشیه ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|