تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - از یادداشت های یک مزاحم شبانه

دلتنگی های یک کرم دندون

از یادداشت های یک مزاحم شبانه

--- ساعت 11 شب...---

خوابم نمي بره، دلم برايت تنگ شده... براي زندگي معمولي ام براي حرف زدن ها نفس كشيدن هاي معمولي ام .براي تو.خيلي دوست دارم با يكي حرف بزنم.يكي كه حالم رو خوب خوب بفهمه .اما هيچ كس اينجا نيست ،محض رضاي خدا يك بني بشر!خودم توي سكوت نشستم و دارم دستگاه مسخره تلفن را نگاه مي كنم، نه مي تونم بشينم ،نه مي تونم بايستم ،و نه بخوابم .همينجوري چمباتمه زده مي لرزم و تلفن را نگاه مي كنم، شايد زنگ بزند و خبر بدهد كه صبح شده و نفر بعدي آماده است كه جاي منو بگيرد. لعنت به نيمه شب سرد، لعنت به تلفن.

---ساعت 12 شب...---

گوشي تلفن را توي دستم گرفته ام. انگار دستهاي سرد يك آدم باشد،ها ميكنم كه گرم بشود اما گرم نمي شود. انگشتهاي منجمدم را روي شماره گير مي لغزانم .سال تولدم چند بود؟57،؟58،؟59 اينم يه شماره مسخره ...

تلفن بوق ميزند بوق انتظار و كسي گوشي را بر نمي دارد من هاج و واج گوشي را نگاه مي كنم

--- ساعت 12:30 ...---

شماره اي را مي گيرم. اصلا برايم مهم نيست كه كجا را مي گيرم مهم اين است كه با يك نفر حرف بزنم يك آدم زنده، يك آدم كه توي رختخواب گرمي خوابيده. تلفن صداي انتظار ميدهد و آهان يك نفر گوشي را بر مي دارد .... توي تلفن ها ميكنم، بعد فوت ميكنم وقتي تلفن را قطع مي كنم صداي الو الوي يارو تمام اتاق منجمد نگهباني را مي لرزاند...

--- ساعت 1 بامداد ...---

دوباره شماره را مي گيرم .منتظرم كسي گوشي را بردارد و با من حرف بزند اصلا همين طوري حرف بزند، يعني كه زنده است. فحش بدهد مهم نيست هيچي مهم نيست ... خوب، گوشي را بر مي دارد ،مي داند كه مزاحم است؟ حرف نمي زند. من هم حرف نمي زنم انگار در سكوت به هم خيره نگاه مي كنيم. سرم را مي گذارم روي ميز آهني تلفن و مي خوابم. گوشي توي دستم و صداي نفس كشيدن كسي كه نمي خواهد حرف بزند لالايي ام.مي خندم..مي گويد روي آب بخندي !صداي خنده ام اتاق را دور ميزند و توي پنجره هاي نازك مي خورد.

--- ساعت 3:30 بامداد ...---

ده دفعه زنگ زده ام و قطع كرده ام...احمق ها تلفن را قطع نمي كنند ،بروند راحت بخوابند!

شايد هم بيكارند نصفه شبي هوس هم صحبت كرده اند.هر بار كسي گوشي را بر ميدارد و گوش مي دهد ...بعد فحش مي دهد بعد گوشي را مي كوبد.چه فحش هايي خورده ام.مردك انگار از ته دلش داد ميزند.چه دل پري دارند اين مردم...

--- ساعت 4 صبح ...---

ديگر خسته شده ام دوست ندارم تلفن بازي ام را ادامه بدهم، هيچ كس را هم نمي شناسم كه ساعت 4 صبح بيدار شود و مثل آدميزاد با من حرف بزند. ياد آن روزها به خير ... اينجا فقط باد با آدم حرف مي زند مي پيچد توي پنجره هاي زپرتي فلزي و زوزه مي كشد .لعنت...

--- ساعت 5:35 صبح ...---

ديگر تمامش مي كنم الان زنگ مي زنم و از اين يارو مي پرسم براي چي به همه ي تلفن هاي بي ربط شبانه ي من جواب مي داده؟ مگر مسخره است؟چرا نخوابيده؟

اين شماره گير لعنتي هم يخ زده، نمي چرخد. صداي قژقژش به صداي چرخ دنده هاي ساعت گرينويچ شبيه تر است تا تلفن.خوب شماره را گرفتم...

ميگويم الو جواب ميدهد:

-الو؟

-سلام

-سلام

-اونجا كجاست؟

-اينجا؟

-بله اونجا كه شما گوشي را بر مي داري

-اتاق نگهباني ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1383ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  |