می ترسم
مریم ...... يادته اولين لقبی که بهم دادی چی بود ... ؟ سرکش..!
بهم می گفتی امین سرکش ... امین سرکش ...
بهم می گفتی امین سرکش ... امین سرکش ...
مریم ... نمی دونی این روزها بخش سرکش وجودم با چه شدتی برانگیخته شده . انگار از اعماق وجودم سر بلند کرده و کنترل همه زندگیم را به دست گرفته .... وقتی توی آینه نگاه می کنم از دیدن برقش تو چشمهام وحشت می کنم ...
این روزها حتی نگاهم هم سرکش شده .... درست مثل کارهام ... حرف هام ... و فکرهام ....
می دونی مریم ! از یک طرف خوشحالم چون می بینم این بخش یک دنده ی لجباز و افسار گسیخته داره یک تکون حسابی به زندگیم می ده و چنان جلو می روندم که امکان نداشت درحالت عادی چنین سیری را طی کنم ...
از یک طرف هم گاهی نگران می شم چون می ترسم واقعأ کنترلش از دستم خارج بشه ... می ترسم طغیان کنه ... می ترسم پشت پا بزنه به هر ایمان و عقیده ای که باقی مونده .....
گاهی اوقات نگاه پسر توی آینه خیلی می ترسوندم مریم ...
نگاهش بیش ازحد محکمه ... !
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
