پاییز
چقدر دلم برای آفتاب پاييز تنگ شده بود .....
برای این رنگ ها ... برای این زردها ... سرخ ها ... سبزها ... و نارنجی ها...
وقتی که نم می خوردند و آدم حس می کنه کافیه یک کم با دست پس و پیشون کنه تا خدا را که پشتشون قایم شده ببینه ....
این روزها راه می رم و یک صدایی شعرهای سهراب را برام زمزمه می کنه ...
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
این همه ......

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|