يه جاده تاريك مسخره عاشقانه
نور اتوبوس مي افته روي تابلوهاي سبز كنار جاده و اونا رو يه لحظه روشن مي كنه ... با خودم ميگم كاش تو مثل جن كنار جاده ظاهر مي شدي و اين نور مسخره يه لحظه صورت تورو روشن مي كرد ، چشماتو مي تونم تصور كنم كه تو تاريكي برق مي زدن و دستاتو وقتي براي راننده دست تكون مي دادي كه نگه دار ... با چشماي نيمه باز و صداي خفه اسم تورو صدا مي كنم و صدام رو شيشه بخار مي كنه و يخ مي زنه ...
انقدر جا عوض مي كنم كه بغل دستي ام تو خواب شروع مي كنه به غر زدن ... احتمالا وسط خواب پادشاه ششم بوده كه جاش تنگ شده و اشكش در اومده .. چيه؟ مي خندي؟ تو چشمات نور اتوبوسه كه برق مي زنه يا نور اميد؟ شايدم شيطوني ات گرفته .. از بس اميد چيز مسخره اي يه تو اين سرما و هيچ هم حاضر نيست تاريكي چشماي تورو به نوري روشن كنه
اين خودكار چقدر بازي در مياره! آخه كي به روش چپ اندر قيچي تو اتوبوس وسط يه جاده سرد داستان عشقي نوشته و خودكارش همراه بارون و برف بهش ضدحال زده؟ نكنه مي خواي بگي از پادشاه هاي ظالم تو خواب اين بغل دستي بدتري؟ نترس من غصه نمي خورم ... نه دل سنگ تو و نه چشماي تاريكت و نه خواب اين يارو هيچكدوم به صداي ريختن قنديل اشكاي من ترك بر نمي دارن ... آره ، كار اين دنيا از اين حرفا گذشته كه كسي با شنيدن صداي ريختن اشكاي بغل دستيش چرت ناقابلشو بي خيال بشه و چشماي قي كرده شو واسه يه لحظه باز كنه و ازش بپرسه كه چه مرگشه ...
حالا ديگه زانو هامو ميارم زير چونه ام و به صداي اون خانوم محترمي كه ميگه مشترك مورد نظر دستگاهشو خاموش كرده و رفته كره مريخ خودشو گم و گور كرده گوش مي كنم و عين ابر بهار اشك مي ريزم ... موبايل زنگ مي خوره و تو از اون ور خط با صدايي كه مثل هميشه از زير پتو مياد آروم از عشق مي گي و قطع مي كني و من خيره به خط هاي سفيد جاده كه با عجله ميان و ميرن نگاه مي كنم ...