یک املت عاشقانه!
نمی خندی ، می گویی زن خانه نیستم ، سبد رخت چرک ها چند روز است مثل رشته کوه البرز شده ، پشت پنجره ها خاک نشسته ، کفش ها تمیز نیست ، پیرهن های اتو کشیده ات تمام شده ، جوراب ها بوی گند می دهد ، غذا نداریم ، میوه نداریم ... زن خانه و زندگیمان را هم نداریم ! همین ها را می گویی؟ نه ؟ ... امشب جبران می کنم ، امشب دیگر از تخم مرغ با پوسته سفید و گوجه فرنگی نپخته خبری نیست. امشب کتلت داریم با سبزی تازه که آماده آمده از بقالی سر کوچه خریدم . تو از کجا می فهمی؟ لابد فکر می کنی با همین خستگی ها سبزی پاک کرده و شسته ام و کلی خوشحال می شوی بعد هم دلت می سوزد و من کیف می کنم . خیلی خوب اینم از گوشت چرخ کرده و تخم مرغ و آرد ... دیگه چی بود؟ . مغزم کار نمی کند ، چشم هایم را که می بندم آدم ها را می بینم و تاکسی و دود و خستگی ... ادویه ! خب حالا طبق دستور کتاب عمل کنید ...
روغن که به جلز و ولز می افتد قیافه تو می آید جلو چشمم که از دیدن شلوار پاره ات گر گرفته بودی و حرف نمی زدی ، چیه؟ وقت نکردم بدوزم ، خودت مگه دست نداری؟ ....می دونی چی گفتی؟ گفتی دست دارم ، بلد نیستم ... دیدمت که یواشکی نخ و سوزن برداشته بودی و کوک های درشت درشت می زدی ... کلی دلم سوخت ،اما به روی خودم نیاوردم .
اینم از این ... حالا باید صبر کنم یک طرف کتلت ها خوب پخته شود ، راستی گفتی ده می آیی یا یازده؟ اصلا یادم نیست ... به هر حال وقت دارم ، حتی می توانم روی کاناپه جلو کولر یه کم چرت بزنم ... سبزی ها را می گذارم توی سبد ، نون ها لای پارچه و تا کنار کاناپه با خودم فکر می کنم چی رو یادم رفته ، چی بود؟ چی بود؟ ....
وقتی چشم هایم را باز می کنم ساعت از دوازده گذشته ، بوی سوختگی و دود می آید . از جا می پرم ، می بینمت که ماهیتابه کتلت های سوخته را می شوری ، روی گاز صدای جلز و ولز روغن و تخم مرغ می آید . سرت را که بر می گردانی روی صورتت لبخند می آید و می رود . داد می زنی : با پیشبند خوابیدی؟ دیوونه بلند شو لباست رو عوض کن ، شام املت داریم !
