....نمی بخشمت...
دیشب شاید از بدترین شبهای عمرم بود...اولش می خواستم این حرفارو واست میل بزنم...اما بعدش دیدم که اینجا واسه من انقدر مقدس و پاکه...که واسه گفتن حرفام بهت نیاز به هیچ سوگندی ندارم....شاید این آخرین عاشقانه من به تو باشه...شاید مطلب بعدی من فقط درد دل...خاطره...یا هر حرف دیگه ای باشه...غیر از یه عاشقانه آرووم....
الان با گذشت یه روز تازه دارم می فهمم...درد دوری میتونه چقدر سخت باشه...اما می خوام قبولش کنم...می خوام بپذیرمش..آخه تا کی باید از دست تو و حرفات و کارات احساس حقارت کنم؟؟....نازنینم!تو بی انصاف ترین و بی وفا ترین عشق روی زمینی
...انقدر خودخواهی که نمی فهمی صادقانه دوست داشتنت رو نباید با حماقت برابر کنی...انقدر بالایی که نمی بینی...گاهی بالا بودن از هر پایینی پایین تره....دیشب برای اولین بار فهمیدم که تو این ساده دوست داشتنو...با نفهمی...حماقت..ضعف...منت کشی...یا هر چیز دیگه یکی می کنی!!...و چه دردناک بود لمس این حقیقت
...راستی؟تو فکر می کنی کی هستی؟؟..آدمی که به یه آه بنده...چرا باید انقدر مغرور باشه؟؟...تا ساعتها بغضم تموم گلومو پرکرده بود...وقتی همه به هم تبریک عید رو میگفتن...من داشتم به مرگ همه آرزوهام تسلیت می گفتم...دیشب برای اولین بارازت بدم اومد...دیشب برای هزارمین بار از خودم متنفر شدم...دیشب تا صبح به این فکر می کردم...که ایکاش هیچ وقت ندیده بودمت...که ایکاش قدم تو سرنوشتم نمیگذاشتی...که ایکاش دوباره بر نمیگشتی...راستی؟؟برگشتی که چی بشه؟؟...چیو می خواستی به من و خودت ثابت کنی؟؟..تو هنوز نفهمیدی من با بقیه فرق می کنم؟؟..خواستی بگی همیشه برنده ای؟؟..خب!باشه.بازم به خودت ببال که بردی!!..اما به چه قیمتی؟؟...دیشب ساعتها فقط با خدا حرف زدم...ازش خواستم که قوی ترشم...که بزرگ شم...که باز یه معجزه بهم بده...که من بیشتر از این شرمنده و سرافکنده نشم....و امروز برای اولین بار می خوام یه عاشقانه به نوعی دیگه برات بگم...تا بفهمی توبرزخ بودن چه شکلیه....
نازنینم!...برات عذابی وحشتناک آرزو می کنم که به اون«دچار»شی...و من می دونم«دچار»عذاب شدن چه معنی داره!...
برات دوستی رو آرزو می کنم که بپوسوندت...بریزوندت...بکاهدت...و...اون موقع که «دچار»شدی...اون وقت که گرفتارشدی«بروندت»!...
برات زندگی آرزو می کنم پراز لحظات کوتاه خوشبختی...پراز شیرینی و حلاوت داشتن...مالکیت..اما پر از طعم تلخ و گس بی کَسی!!...
برات روحی آشفته و پریشون آرزو می کنم...که آرزوی پروازش باشه و پرپروازی...اما هم پروازی نداشته باشه!!...
تو رو ...بی تو...دور از خودت آرزو می کنم...تا دیگه به خودت نبالی!!...
تورو...بی من...دوراز من...تنها...بی یاور...بی یار...بی همپرواز...بی همراه...آرزو می کنم...
تورو نفرین می کنم...که بمونی...که بپایی..که هر روز بیشتر و بیشتر گرفتار شی...که بیشتر بمونی....و بیشتر بپایی...و «بیشتر»تو مرداب عمیق تنهایی فرو بری!!...
برای روحت...باتلاق آرزو ...آرزو می کنم!!...
برات تبی به سنگینی تب خودم آرزو می کنم...که می دونم تاب نمیاری...که میدونم از هم میپاشی...که می دونم فرو میریزی!!...
تورو با همه و بی همه...تو رو با همه...و بی من آرزو می کنم!!...
فقط کاش بهم میگفتی چرا؟؟...چرا من؟؟...

خدایا!ممنونم...شکر...
می دونم دلم برات خیلی تنگ میشه...میدونم از دوریت رنج میبرم...اما تا خودت نیای و برام دلیل همه این چراها رو نگی...ترجیح میدم تو برزخ خودم بمونم....نمی بخشمت...به خاطرهدیه این برزخ نمی بخشمت....
من میروم...اما رسمی سبز به یادگار میگذارم...که بماند...
رسمی سبز که یادآورپایان آشفتگی ام باشد و...شوریدگی وصالم...
من میروم...اما دلم را با همه شوریدگی...عشق....صداقت به جا می گذارم...که بماند...
از خانه دل تو می روم...هرچند جای دیگری خانه ندارم...
خانه ام را می گذارم که بماند...
که یادآور کانون مهرم به تو باشد...
غریب می روم!!