تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - می دانم که باور نمی کنی

دلتنگی های یک کرم دندون

می دانم که باور نمی کنی

یک روز صبح که چشماتو باز می کنی برای اولین بار احساس می کنی می توانی بدون دیدن "او" به زندگی ات ادامه بدهی ، می توانی خواندن ستون ورزشی روزنامه صبح را به سراسیمه شتافتن به دیدار "او" ترجیح بدهی ، می تونی فکرت را از صدای خنده هایش آزاد کنی و به شیر دستشویی که چکه می کند فکر کنی . دیگر زنگ موبایل برایت زلزله چند ریشتری نیست به امید اینکه شاید صدای "او" را بشنوی . می توانی منطقی فکر کنی که از آن چشم ها ، همان چشم هایی که فکر می کردی یکی از دلایل فرو نپاشیدن دنیاست ، به وفور دور و برت وجود دارد . دیگر جادویی نیست ... انگار مثل آلیس بودی که ناگهان از سرزمین عجایب خارج شده ای ، مثل رویای شیرین دم صبح که با صدای نون خشکی برآشفته شده و به پایان رسیده . تعادل باز گشته ...

چشم می دوانی ، قبض موعد گذشته تلفن را که ده روز است جلوی چشمت بوده دوباره می بینی . صدای بچه کوچک همسایه را می شنوی و ناگهان به خودت می گویی:" این کی به دنیا اومد؟" می تونی سپیدار های بلند کوچه ات را با همان نگاه تحسین آمیز پیشین نگاه کنی و می توانی دوباره یاد تمام آن خاطرات خوب گذشته ات بیفتی ... زندگی ، موزیانه تو را فرا می گیرد و تو خسته از آن رویای غریب ، کاهلانه تن را به ضرب آهنگ کند و رخوت ناکش می دهی .
شاید باور نکنی اما این از خوشبختی ماست که آنچه را دوست داریم به دست نمی آوریم یا ازمان می گریزد ...

پ.ن.۱: شاهین عزیزم ... میدونم نمیتونم احساسم رو بهت بگم ... بغض نمیزاره حرف بزنم ... 

پ.ن.۲ :Click

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  |