می دانم که باور نمی کنی
یک روز صبح که چشماتو باز می کنی برای اولین بار احساس می کنی می توانی بدون دیدن "او" به زندگی ات ادامه بدهی ، می توانی خواندن ستون ورزشی روزنامه صبح را به سراسیمه شتافتن به دیدار "او" ترجیح بدهی ، می تونی فکرت را از صدای خنده هایش آزاد کنی و به شیر دستشویی که چکه می کند فکر کنی . دیگر زنگ موبایل برایت زلزله چند ریشتری نیست به امید اینکه شاید صدای "او" را بشنوی . می توانی منطقی فکر کنی که از آن چشم ها ، همان چشم هایی که فکر می کردی یکی از دلایل فرو نپاشیدن دنیاست ، به وفور دور و برت وجود دارد . دیگر جادویی نیست ... انگار مثل آلیس بودی که ناگهان از سرزمین عجایب خارج شده ای ، مثل رویای شیرین دم صبح که با صدای نون خشکی برآشفته شده و به پایان رسیده . تعادل باز گشته ...
چشم می دوانی ، قبض موعد گذشته تلفن را که ده روز است جلوی چشمت بوده دوباره می بینی . صدای بچه کوچک همسایه را می شنوی و ناگهان به خودت می گویی:" این کی به دنیا اومد؟" می تونی سپیدار های بلند کوچه ات را با همان نگاه تحسین آمیز پیشین نگاه کنی و می توانی دوباره یاد تمام آن خاطرات خوب گذشته ات بیفتی ... زندگی ، موزیانه تو را فرا می گیرد و تو خسته از آن رویای غریب ، کاهلانه تن را به ضرب آهنگ کند و رخوت ناکش می دهی .
شاید باور نکنی اما این از خوشبختی ماست که آنچه را دوست داریم به دست نمی آوریم یا ازمان می گریزد ...
پ.ن.۱: شاهین عزیزم ... میدونم نمیتونم احساسم رو بهت بگم ... بغض نمیزاره حرف بزنم ...
پ.ن.۲ :Click
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط کرم دندون
|
