یکشنبه چهارم دی 1384
امروز هم يک روز ديگر در يک زندگيِ شهري است.
امروز باز هم ساعت من راس ساعت زنگ زد.
امروز باز هم ماشين من روشن نشد.
امروز همه چيز معمولي است،امروز باز هوا ابري است.
اينجا زندگي ماشيني است! اين را در کتابي خوانده ام.
اينجا همه چيز تکراري است. اين را اخبار گفت.
امروز هم من در طول راه همان فکر هاي را کردم،
که هر روز در کتابها و فيلمها و خبرها خوانده ام، ديده ام ، شنيده ام و در مغزم نشانده ام.
امروز رئيس من دستور داد که بايد کار کرد و کار کرد و کار کرد.
هواشناسي هم پيش بيني کرد که هيچ اتفاق خاصي نمي افتد.
امروز هم من هنگام نوشيدن قهوه دهانم سوخت.
امروز هم يک کسي مُرد، يک کسي به دنيا آمد، يکي را گرفتند و يکي هم فرار کرد.
امروز، طبق تعريف، يک روز عالي است براي مُردن.
امروز لبخند زدن کار ِ هر کسي نيست.
امروزهاست که گاوِ نر مي خواهد و مرد کُهن،
نه فقط براي زنده ماندن، بلکه براي خوشبخت بودن و از تمام دنيا لذت بُردن.
