تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - لعنت به تو که هندوانه دوست داشتی

پنجشنبه بیست و دوم دی 1384

لعنت به تو که هندوانه دوست داشتی

لعنت به تو که فقط می خندیدی ! خنده همیشه توی چشم هایت بود ، توی ذهن ساده و کوچک من ... خودت می گفتی :" حرف هایم جدی نیست ، تو هم جدی اش نگیر!" و ذهن کوچک من واژه هایت را می گذاشت به حساب سادگی ات ... نمی دانستم تو همیشه زیاد حرف می زنی و حرف زیادی می زنی!!
کودکانه هایم را می نوشتم توی دفتری و اسمش را می گذاشتم "شعر" ، لعنت به تمام شعرهایم ...

حالا می خندم به تمام شعرهای دنیا ... عصر های کشدار و دلگیر تابستان ، هندوانه را قاچ می زدم و یاد تو می افتادم که لابد چقدر هنوانه دوست داری و بعد با دیدن سفیدی هندوانه زانوی غم بغل می گرفتم ... چقدر کودکی شیرین است! شیرینی کودکی ام را مزه مزه می کردم و می گذاشتم به حساب هندوانه ... کاشکی اینقدر هندوانه دوست نداشتی ! از تمام هندوانه های دنیا بدم میآید حالا ... باورت می شود؟
هندوانه بهانه بود برای دلتنگی هایم ... بهانه بود تا غروب های کش دار تابستان را بگذرانم و یاد توی لعنتی بیفتم
حالا قرار است غروب های تابستان را بنشینم جلوی کولر و به خودم فکر کنم ... برای خودم شعر بخوانم و برای خودم دلتنگ شوم ... توی لعنتی این روزها محو شده ای از کودکی هایم ... کودکی هایم که اسمش را عاشقی گذاشته بودم ... می نشینم جلوی کولر و نسکافه ام را می خورم ... اصلا هوا می خورم اما یاد آن غروب ها و آن هندوانه ها نمی افتم ... باور کن!

خط خطی شده توسط کرم دندون در 4:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •