پنجره روبرو
اول:
روبروي پنجره اتاق من يك پنجره است و آدم هايي كه در آن زندگي ميكنند...راه ميروند نفس ميكشند . اتاق كسي است كه من نشناخته دوست دارم كسي كه با من بارش برف ها را نگاه كرده كسي كه نور اتاقش همدم تنهايي اتاقم است! قدش بلند است يا نيست(از اين فاصله معلوم نيست) قيافه اش را نمي بينم اما هر از گاهي كه به بالكن اتاق ميآيد و دست هايش را زير دانه هاي برف ميگيرد دوباره عاشقش ميشوم دوباره نگران خاموش و روشن شدن هاي چراغ اتاقش ميشوم دوباره ديوانه پنجره نشين ميشوم!
دوم:
دلم ميخواهد برايش نامه بنويسم نامه اي از منظره هاي آشناي اتاقها يمان از شب بيداري هايمان از پرسه هاي گاه و بي گاهمان زير باران و برف....از بالكن هايي كه ستاره ها را به هم نزديك ميكند دلم ميخواهد برايش از تنهاييم بگويم از خستگيام از اتاق بي انتهايم...
سوم:
امروز ميبينمش او را كه دوست دارم نديده دوست دارم كافي است قبض تلفن را از كنار در خانه شان بدزدم بعد با احترام زنگ بزنم و با شادي منتظر ديدن همدم شبهاي تنهاييم باشم امروز ميبينمش آنكه دوستش دارم انكه اسمش را نميدانم اما دوستش دارم امروز ميبينمش و دوباره عاشقش ميشوم شايد او هم...
آخر:
در همسايگي ما پسر عقب مانده اي زندگي ميكند كه دندان هايش يكي در ميان ريخته و چشم هايش لوچ است.اين پسر همسايه با آن دهان كج و كوله و دماغ آويزان خيلي شاعرانه فكر ميكند.... دستش را زير بارش باران و برف ميگيرد ساعت ها كنار پنجره مينشيند و شبها ستاره ها را ميشمرد اصلا براي من مهم نيست ولي اين پسر عقب مانده كه همسايه روبرويي ماست يك پايش هم ميلنگد و اصلا هم نميتواند حرف بزند خواستم بدانيد!
