تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - مرگ ... بعد از یک لیوان قهوه داغ

یکشنبه دوم بهمن 1384

مرگ ... بعد از یک لیوان قهوه داغ

 مرگم که رسید برای خودش قهوه درست کرد. درست نمی دانم که چه روزی یا چه سال و ماهی بود ولی او بدون اینکه در را برایش باز کنم وارد شد و مستقیم سراغ قهوه جوش رفت. من پشت به در، روی کاناپه لم داده بودم و وانمود می کردم اتفاقی که در شرف وقوع است برایم اهمیتی ندارد. تنها وقتی دیدمش که فنجان قهوه اش را در دست چپ گرفته بود و با طمانینه وارد میدان دیدم می شد . بدون هیچ کلامی روی کاناپه ای که به صورت اریب مقابلم قرار داشت نشست و شروع کرد به فوت کردن درون فنجان . نمی شد تشخیص داد که عجله دارد یا نه. رفتارش آرام و شمرده بود اما قهوه را طوری داغ داغ خورد که من هم سوختن امعا و احشایش را احساس کردم .تمام سعیم این بود که متوجه نگاه دزدانه ام نشود که مراقبش هستم اما درست وقتی سر میز کارم رفته بود و کاغذ هایم را برگ برگ وارسی می کرد نگاهش را به طرفم پرتاب کرد؛ انگار خواسته باشد مچ چشمانم را بگیرد.

بعضی کاغذ ها را زود کنار می گذاشت و بعضی دست نوشته هایم را مو شکافانه نگاه می کرد . مخصوصا جملات کوتاهی را که در حاشیه کاغذها و گاه به صورت اریب نوشته بودم. این را از کج و راست کردن کاغذ ها فهمیدم . بعضی هاشان را که می خواند ، پوزخند می زد یا خنده ای که انگار بازی دیوانه ای را تماشا می کند . گاهی هم حالت چهره اش ترحم آمیز می شد. در همین مواقع کاغذ را دقایقی در دستش نگه می داشت و همان طور خیره نگاه می کرد. شايد دوباره و دوباره می خواند که حالت چهره اش مدام عوض می شد و آن آخر دستش را طوری بالای سرش تکان می داد که انگار افکار بیهوده ای را پاک می کند و با همان کاغذ تاریخ مصرف گذشته به گوشه ای می اندازد.

کارش که با میز تمام شد نگاه سریعی به اطراف انداخت ؛ به هیچ اتاق دیگری نرفت و دست به هیچ چیز دیگری نزد. انگار که من چیزی مهم تر از آن کاغذ پاره ها نداشتم و برای بقیه چیزهای مهم باید به خودم می رسید . با چهار قدم و نیم درست مقابلم قرار گرفت . بالای سرم ایستاد و این تنها دفعه ای بود که سرم را بلند کردم... من تنها نگاهش کردم

خط خطی شده توسط کرم دندون در 9:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •