یکشنبه دوم بهمن 1384
مرگ ... بعد از یک لیوان قهوه داغ
بعضی کاغذ ها را زود کنار می گذاشت و بعضی دست نوشته هایم را مو شکافانه نگاه می کرد . مخصوصا جملات کوتاهی را که در حاشیه کاغذها و گاه به صورت اریب نوشته بودم. این را از کج و راست کردن کاغذ ها فهمیدم . بعضی هاشان را که می خواند ، پوزخند می زد یا خنده ای که انگار بازی دیوانه ای را تماشا می کند . گاهی هم حالت چهره اش ترحم آمیز می شد. در همین مواقع کاغذ را دقایقی در دستش نگه می داشت و همان طور خیره نگاه می کرد. شايد دوباره و دوباره می خواند که حالت چهره اش مدام عوض می شد و آن آخر دستش را طوری بالای سرش تکان می داد که انگار افکار بیهوده ای را پاک می کند و با همان کاغذ تاریخ مصرف گذشته به گوشه ای می اندازد
.کارش که با میز تمام شد نگاه سریعی به اطراف انداخت ؛ به هیچ اتاق دیگری نرفت و دست به هیچ چیز دیگری نزد. انگار که من چیزی مهم تر از آن کاغذ پاره ها نداشتم و برای بقیه چیزهای مهم باید به خودم می رسید . با چهار قدم و نیم درست مقابلم قرار گرفت . بالای سرم ایستاد و این تنها دفعه ای بود که سرم را بلند کردم... من تنها نگاهش کردم
