تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - باز هم بگو مادام

دلتنگی های یک کرم دندون

باز هم بگو مادام

"دل و دماع نداری!"

زن جوان انگشتانش را کرد لای موهایش....

"اضافه کاری و این برنامه ها..."

"قهوه ات را بخور جوش نزن"

زن قهوه را بویید ذره ذره از آن خورد و فنجان را وارونه کرد ... یکی از دست ها را سوار دیگری کرد ... سرش را پایین آورد و سراپا گوش شد....

مادام فنجان را با انگشت چاقش چرخاند و به درون آن خیره شد:

"درختی می بینم با شاخ و برگ زیاد"

زن بی حرکت بود...

"بعدم جاده ای که دو راه داره ... موندی از کدومش بری ... گوش می دی؟"

زن سرش را بالا گرفت و نگاهش کرد

"نمی دونم نامه ای داری یا خبری که ...."

نگاه مات زن به او خیره شده بود

"خوشحالت می کنه"

چشمان زن جوشید:

"نگو مادام ... هیچ خبری نمی رسه ... اتفاقی نمی افته ... "

با هر دو دست سرش را گرفت و اشکش روی میز ریخت:

"این را همیشه می گویی ولی هیچ خبری نیس ... "

مادام گفت:"گفتم خبر ... نگفتم خبر میاد در خونه ات رو می زنه ... گاهی وقتا آدم باید خودش دنبالش بره ... کاری نداره"

زن نالید:

"کاری نداره ... برم بگم چی؟ بگم نره .. هان؟"

"خوب یه همچی چیزی"

"اونوقت اگه اون ساکت بمونه یا مؤدبانه بگه کاری نداری چی؟"

مادام بیرون رفت ... مشتری تازه را به اتاق انتظار راهنمایی کرد و با سیگار روشنی برگشت

"حالا رفته یا نرفته؟"

زن آرام شده بود:

"نمی دونم ... فقط میدونم خوشحال نیستم ... حتی اگه نره"

مادام چشمکی زد:

"از ته دلت خبر دارم ... اگه یکی خیلی خیلی دوستت داشته باشه خوشحال میشی"

پک محکمی به سیگار زد:

"عشق های این دوره عشق نیستن ... کج و کوله و ناقصن ... زنا این رو که می فهمن میان پیش من"

زن دوتا اسکناس رو روی میز گذاشت ...

"که تو کاملش کنی؟"

"نه جانم ... که ته موندشو براشون نگه دارم"

زن جوان روی میز خم شد

"می تونی مادام؟"

"گاهی وقتا آره ... گاهی ام نه"

فنجان را دوباره چرخاند

"ولی میشه برای تو یه کاری کرد"

چشمان زن برق زد

"جدی؟"

"بی تعارف ... این رو من نمی گم .. فالت می گه ... بیا نزدیک تر..."

زن سرش را جلو برد

"این راه رو می بینی.... آخرش یه روشنایی یه ... درست مث رنگین کمون بعد از بارون ...."

دستش را مثل رنگین کمان قوس داد و ماند تا زن آن را حس کند ... زن لبخند زد

"بگو مادام"

مادام بلند شد

"می بینی که مشتری دارم "

زن اسکناس نوی دیگری روی پول های روی میز گذاشت

مادام نشست

"زن قد بلندی که تو اسمش حرف "ز" هس پشت سرت حرف می زنه ... ولی نگران نباش ... نمی تونه کاری بکنه ... دلت رو صاف کن و شک نکن ... اعتماد پرنده ی خوشکلیه که نباس از دلت پر بزنه و بره ... می فهمی؟ والا بیچاره میشی...."

صدای چند سرفه پشت سر هم از اتاق انتظار آمد... زن شقیقه هایش رامحکم فشار می داد و به دهان مادام خیره بود که کلمه ای را از دست ندهد ... مادام بلند شد ... زن بازویش را گرفت..

"بگو مادام ... بازم بگو"

کیف پولش را روی میز سراند ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1383ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  |