تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - عاشقیت در پاورقی

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384

عاشقیت در پاورقی

 پشت ميز بغلي نشسته بود. نمي توانستم از تماشاي چشمهايش خودداري کنم. چشمها که نه، چشمش. زاويه نشستنش طوري بود که تنها يک نيمرخ او را مي ديدم طوري که خط نگاه من عمود از نيمرخ او عبور مي کرد . از کنار بي نظير بود، گوشه هايي کاملا کشيده و حالتي مغموم، با برقي بي نظير. سيگاري روشن کردم ، از پشت هاله اي از دود آسوده تر مي توانستم تماشايش کنم. تنها نشسته بود با حالتي که انگار منتظر هست و نيست، آمدن قريب کسي را مي توانستم در نگاهش بخوانم ، اما نه از ان آمدنهايي که پاياني هستند بر غربتي و آغازي بر شوري.
نيم ساعتي بود که من در اين سو بودم و او هم در آنسو . فکر مي کردم چه خوشبختي کم نظيري ست تماشاي اين چشمها از مقابل . حتي بيشتر ، خواندن نيازي در آنها ، ديدن شوري ، حس شعله اي ، کشف تمنايي ،...
پسرکي با اندام متوسط ، از در وارد شد. اشتياقي در گامهايش نمي ديدم ، به نظر همو بود که آشناي نيم ساعته من به انتظارش بود. فکر کردم بلند شوم و با پسرک دستي بدهم و به او بگويم: آقا ! براي خوشبختي دليلي بهتر از تماشاي اين چشمها نمي توان يافت ، نگاه اين خانم را زندگي کنيد!
پسرک نشست ، منتظر بودم تا جرقه حاصل از برخورد اين دو نگاه را ببينم ... هيچ نديدم جز تهي ديداري هرروزه ...
چند دقيقه اي بيشتر ننشستند و هر دو برخواستند تا براي خروج از مقابل ميز من عبور کنند: چشم ديگر دخترک چپ بود! که ترکيب آن با لبخند روي لبهايش جلوه اي حماقت بار به صورتش مي بخشيد.
به نظرم رسيد ، اينبار مي توانم با پسرک دستي بدهم و به او بگويم : آقا! شما از کل سيصد و شصت درجه عاشقي نود درجه اش را داريد! اما حواستان باشد که روي صد هشتاد که برسيد همان نود را هم از دست خواهيد داد!!!
خط خطی شده توسط کرم دندون در 11:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •