تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - من قاتل پسرتان هستم

سه شنبه شانزدهم اسفند 1384

من قاتل پسرتان هستم

 راننده همانطور که چشمش را دوخته بود به دست انداز روبرو ، سرش را برد عقب و زیرلبی گفت: خرد نداشتی؟ مرد، سرفه ی کوتاهی کرد و صدایش را صاف کرد: می گن بهبهانی بوده ... راننده اسکناس های جرخورده را با حسرت نگاه کرد و دوباره اخم هایش را کرد توی هم، معلوم نیست این ملت اسکناسو میکنن تو کدوم سوراخ که اینطور میشه ... زن گوشه ی خیس چادرش را از دهانش کشید بیرون و آرام لبش را گزید :حیوونی ... همسن همین آقا پسر بوده حتما، دور از جونت مادر. چند سالته؟بیست و دو. آره همینا بوده، خواهر من خونه اش نزدیک راه آهنه. خودش از پنجره دیده ... راننده نطقش باز شد: ای خانم! حرفها می زنی ها؟ خب معلومه جوون بوده. تا حالا دیدی یه پیرمرد بره خودکشی کنه؟ زن بگیره، آره ... ولی خودکشی عمرا! البته دور از جون شما حاجی!

پیرمرد عصایش را به در تکیه داد و صدایش از زیر یک خروار جیرجیر ته مانده ی نان و پنیر صبحانه پرید بیرون : همش از فقر و نداریه... پسر دستش را گیر انداخت توی جیب پشتش و اسکناس را چسباند کف دست راننده : نون ندارن به سرباز بدن، هی سرکار میذارنش... بعد موهایش را صاف کرد و پیاده شد. مرد دوباره دستش را توی جیب پیراهنش برد : هیچی خرد ندارم، همش هم از فقر نیست، پولدارش هم یه جور دیگه ساز ناکوک می زنه... اصلا پول چیه؟ این ملت باباشون میزنه تو ماتحتشون -ببخشید آبجی ها- میرن خودکشی میکنن... زن سرش را انداخت پایین و صدایش را نازک کرد: همینجور یه راست اومده خوابیده بین دو تا خط ... حالا از گناه کبیره اش که بگذریم،مادرش چی میکشه؟خدا صبرش بده ... مرد که صورتش گل انداخته بود، چشمش را دوخت به درز چادر زن که بلوز زردش افتاده بود بیرون ... همین چند وقت پیش یه سربازه میره سیانور بخره سرِنداری خودکشی کنه ... یارو بهش میگه شصت تومن بده یه اسلحه بخر. بعد میره بانک، همینجور کشکی دو نفرو میکشه،حالا می خوان اعدامش کنن... راننده پوزخندی زد: خب پس همون بهتر که قطار زد این یکی رو له کرد!

پیرمرد صورتش را در هم کشید و با یک حرکت آب دهانش را قورت داد و عضلات چروکیده گردنش شروع کرد به لرزیدن:حالا مطمئنی مرده؟ زن، پول مچاله شده اش را دراز کرد و دستهای سفیدش دوید توی چشمهای مرد، پیاده می شم آقا... مرد دوباره شروع کرد به داستان گفتن : ما والا سرباز که بودیم یه خونواده رو خرج می دادیم. بابامون صب به صب میزد پس کله مون راه می افتادیم تا بوق سگ کار می کردیم. زکی! حالا خیلی فرق کرده. قربون پیاده میشم. پیرمرد دوباره آه کشید، کلاه مشکی اش را گذاشت روی سرش و گفت: حالا واقعا مرده؟ راننده سرش را کرد بیرون : آهای بی پدر مادر، کونِ ماشین خل شد! حاجی آخرشه، می خوام دور بزنم. پیرمرد در را هل داد و گفت: خدا کنه زنده بمونه. راننده در را پشت سرش بست و داد زد : راه آهن دو نفر، دو نفر رآهن.

پ.ن: من تفنگ بالا سر هیچکسی نگذاشتم تا برام کامنت بزاره ... پس لطفا و خواهشا تا وقتی متن رو کامل نخوندید کامنت نذارین ... کامنت های اینجا واسه اینه که من با نظرات شما در باره متن نوشته شده آشنا بشم نه حرف های بی ربط بخونم !!

خط خطی شده توسط کرم دندون در 9:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •