تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - ما هیچ ... ما نگاه

شنبه بیستم اسفند 1384

ما هیچ ... ما نگاه

 پیرمرد بعد از این که شش روز با فرشته مرگ چانه زد در آپارتمانی خالی مرد. جنازه اش را پسرش وقتی از سرد خانه تحویل گرفت که هشت روز بود مرده بود. پسر، جنازه ی پیرمرد را به مقبره ی خانوادگی شان برد و در کنار گور پدربزرگ و مادر بزرگ و دو عمو و یک عمه اش دفن کرد. از آنجا به فرودگاه رفت و به پاریس بازگشت. به همراه عکسی از جوانی پیرمرد و فیلمی که از مراسم خاک سپاری او برداشته بود.

موقع ديدن فیلم، همسرش دچار دل به هم خوردگی شد و گوشه ی اتاق استفراغ کرد و بعد از این که لیوانی آب خورد و کمی حالش جا آمد چمدانش را بست و به خانه ی دوستش رفت. جوان آن شب وقتی ساعت از دوازده گذشت با دخترکی اسپانیایی تماس گرفت و او را به خانه اش دعوت کرد. آن دو عشق شبانه شان را با صبحانه ای که در یک طباخی ایرانی خوردند تکمیل کردند. جوان و دخترک اسپانیایی نیروی از دست رفته شان را با خوردن گوشت صورت گوسفندی که ساعتی پیش در کشتارگاه مکانیزه ی پاریس ذبح شده بود باز یافتند و به خانه هایشان باز گشتند.

جوان به خانه اش وارد شد. به اتاق خواب رفت و در کنار همسرش که خوابیده بود دراز کشید و چشم هایش را بست. بیدار که شد ساعت روی دیوار چهار بعد از ظهر را نشان می داد و همسرش هنوز خواب بود.

جوان توی دستشویی وقتی جلوی آینه ایستاده بود تار موی بلند و روشنی را از پشت یقه اش گرفت و صورتش را تراشید و به حمام رفت و سريد توی وان آب سرد.

خط خطی شده توسط کرم دندون در 9:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •