جمعه بیست و ششم اسفند 1384
امان از این سین هفتم
دیگر خبری از باران که تا صبح به شیشه پنجره می خورد نیست ، تو هم نیستی ... مثل همیشه این سالها سرکه و سیب و سنجد و سماق و سمنو و سکه را توی سفره گذاشته ام امان از این سین هفتم که همیشه فراموشش می کنم ... تو می شوی سین هفتم و باز نگاهم می کنی ، شاید می خواهی بگویی دلت برای ماهی قرمز توی تنگ می سوزد ... آخر ماهی ها کنار درخت چنار حتی به اندازه یک سیب گفتن هم دوام نمی آورند ...
فردا روز نو می شود ... فردایی که بی تو انگار هیچ وقت خیال آمدن ندارد ... فردایی که رنگ عادت گرفته است درست مثل شبهایی که همیشه سیاهند ... شبهایی که جز نوشتنشان روی سپیدی کار دیگری نمی توانم بکنم ... فردا هم می نویسم ... می نویسم تا باز باد بیاید و ببردم با خود ... چه می شود کرد؟ این ساعت ها که بیایند و بروند یک روز دیگر روی برگ های تقویم ، از ماه های بی تو بودن ورق می خورد ...
پ.ن: سال نو مبارک
