دلتنگی های یک کرم دندون
چهارشنبه نهم فروردین 1385
*مادر! من دفتر محمد رضا نعمت زاده را قرض گرفتم بايد ببرم بهش بدم...**
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
بگذار تا تصويري از ايمان خويش برايت روايت کنم. نوستالوژياي تارکوفسکي را که ديده اي؟ نويسنده اي تبعيدي که در سرما و رطوبت چندش آور استخري متروک و متعفن مي کوشد شعله لرزان شمعي را به سلامت به آنسوي استخر ببرد. يکبار سعي مي کند، شعله در ميانه راه خاموش مي شود ... بازهم سعي مي کند و باز خاموش مي شود ، بازهم ، بازهم ، بازهم...
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
بايد ببيني اين صحنه ها را، با تمام سنگيني و صعوبت و سکونش با آن سکوتي که بر فضا حکم فرماست ، آن تلاش بي معني ، آن شعله رو به خاموشي ، آن ايمان غريب ... بايد ببيني اين صحنه ها را...
و در نهايت شعله اي که به آنسو مي رسد ... اديسه اي مختصر ...
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
ايمانهاي بزرگ و اميدهاي شکوهمند و رنجهاي عظيم را بگذار براي مشعل به دستان و راهنمايان بزرگ که خود بزرگترين دروغگويانند .
من شمع خويش را دارم و ايماني خلل ناپذير به جاودانگي اين شعله لرزان...
*از خانه دوست کجاست، عباس کيارستمي
** مغزم قاط زده، ميدانم، اما ربط اين عنوان با متن هم، حکايتي ست...
بگذار تا تصويري از ايمان خويش برايت روايت کنم. نوستالوژياي تارکوفسکي را که ديده اي؟ نويسنده اي تبعيدي که در سرما و رطوبت چندش آور استخري متروک و متعفن مي کوشد شعله لرزان شمعي را به سلامت به آنسوي استخر ببرد. يکبار سعي مي کند، شعله در ميانه راه خاموش مي شود ... بازهم سعي مي کند و باز خاموش مي شود ، بازهم ، بازهم ، بازهم...
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
بايد ببيني اين صحنه ها را، با تمام سنگيني و صعوبت و سکونش با آن سکوتي که بر فضا حکم فرماست ، آن تلاش بي معني ، آن شعله رو به خاموشي ، آن ايمان غريب ... بايد ببيني اين صحنه ها را...
و در نهايت شعله اي که به آنسو مي رسد ... اديسه اي مختصر ...
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
ايمانهاي بزرگ و اميدهاي شکوهمند و رنجهاي عظيم را بگذار براي مشعل به دستان و راهنمايان بزرگ که خود بزرگترين دروغگويانند .
من شمع خويش را دارم و ايماني خلل ناپذير به جاودانگي اين شعله لرزان...
*از خانه دوست کجاست، عباس کيارستمي
** مغزم قاط زده، ميدانم، اما ربط اين عنوان با متن هم، حکايتي ست...
پ.ن: نمیدانم چقدر حرفم پیشتان خریدار دارد اما ازتان خواهش میکنم برای پدر یکی از بهترین دوستانم - آیدا - دعا کنید ... این پست رو به او هدیه می کنم تا بداند که چقدر نگرانش هستم ...
خط خطی شده توسط کرم دندون
در 6:55 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
