گفتم ببینمش...
هی گفتی و هی گفتم... اما... اما نه من تونستم خودم رو راضی کنم که با رفتنت مخالفت کنم و نه تو تونستی از رفتن صرف نظر کنی و ... و رفتی...
رفتی و حالا من موندم و یه جای خالی... اینجا... کنارم ....و یه آه... برای نبودنت... برای نداشتنت... و قطره های اشک... که همراه با قلبم که فشرده از غمه، بدترین لحظاتم رو، بدترین لحظات "بی تو " بودن رو برام تشکیل بده...
به ساعت روی دیوار زل می زنم... چه آروم حرکت میکنه ثانیه شمارش، حالا که باید تند تند، تندتر از همیشه بگذره ... تا زودتر برسه وقت برگشتنت... به یاد اون وقتایی می افتم که پیشمی... که چه تند میگذرن ثانیه ها... که چقدر فحش می خوره این ثانیه شمار لعنتی... که هیچ وقت با اون سرعتی که من خواستم نچرخید...
یه پیس از ادکلن ت خالی می کنم توی هوا... اتاق بوت رو می گیره... کتاب شعر رو بر می دارم... چشم هام رو میبندم... تجسمت می کنم که خوابیدی و چشمات رو بستی و با قشنگ ترین تبسم دنیا به شعرهایی که برات می خونم گوش میدی...
دیوان رو باز میکنم... کلمات داغم میکنه... حلقهء اشک راهِ دیدَم رو میگیره... می بندمش... قابِ عکست رو از بالای تخت بر میدارم و میذارم روی سینه و زمزمه میکنم...
" گفتم ببینمش مگرم دردِ اشتیاق ساکن شود... "
و... اشک شور... و قلب فشرده... و تیک های ساعتِ روی دیوار...
نوشته شده توسط س
