تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - گرگهای کرمانی

دلتنگی های یک کرم دندون

گرگهای کرمانی


(آقایمیمون بی مغز عزیز ... ما کپی رایت و این حرفا حالیمون نیست .... گرفتی داداش؟ اگه رضایت داری که هیچی ... اگه نداری میتونی سرتو محکم بکوفی به دیفال!!)

فرض کن که ...

زیر آوار موندی و بعد از 5 روز تلاش بی وقفه زیر آوار، نوک انگشتت به موبایلت می رسه وقتی با آخرین جونت دکمه ریدایال رو میزنین همون موقع یه بوق بوق می شنوی یعنی که باتریم تموم شده ...

فرض کن که ...

داری خسته و کوفته از یه کنفرانس حمایت از حقوق زنان و کودکان بر می گردی. اونجا یه سخنرانی عالی کردی و هزار نفر ازت هزار تا سئوال بی ربط پرسیدن و تا نصف شب علافت کردن، ولی وقتی نصف شب داری می ری خونت یه بوکسور سنگین وزن جلو راهتو می گیره و بهت تجاوز می کنه ...

فرض کن که ...

فرض کن هنوز زیر آواری. صدای سگهای زنده یاب رو می شنوی که تا بیست متری تو رسیدن ولی هر چی صبر میکنی سراغ تو نمی آن، آخه بیست متری محل تو یه مغازه قصابی بوده ...

فرض کن که ...

همه عمرت غذای چرب نخوردی، مواظب فشار خونت بودی و وزنتو متعادل نگه داشتی ولی آخر سر بهت می گن سرطان معده گرفتی ...

فرض کن که ...

هنوز یه یه سال نیست که شوهر قبلی ایت برای اینکه حامله نمی شدی طلاقت داده ولی وقتی به خودت می آیی می بینی از اون بوکسور سنگین وزنه حامله شدی ...

فرض کن که ...

بالاخره زنده از زیر آوار درت آوردن ولی آمبولانست تو راه بم تهران چپ می کنه...

فرض کن که ...

یه عمر همه دوستاتو به علت سیگاری بودن، دقت نکردن توی انتخاب همسر و اخلاق بد و عصبانیت نصیحت کردی ولی وقتی یه شب میری خونت همسرتو با یه معتاد (از اون نوع تو جوبیاش) تو رختخواب تنها می بینی، عصبانی می شی همسرتو می زنی معتاده در میره و پلیس می رسه و مواد یارو رو تو خونت پیدا می کنه ....

فرض کن که ...

همه خواستگارات رو رد میکنی و برای احترام به شأن انسانی بچه بوکسوره رو بزرگ می کنی ولی وقتی بچه هه بیست سالش می شه یه دفعه سر و کله بوکسوره پیدا می شه و ازت شکایت می کنه و حظانت بجه اش رو می خواد.

فرض کن که ...

توی دادگاه خیال می کنی حق با توئه ولی با اینکه قاضی از جرم قاچاق مواد مخدرت می گذره، ولی مجبورت می کنه که از معتاده به علت تهمت و افترا عذر خواهی کنی ...

فرض کن که ...

سالهای سال برای جلوگیری از انقراض نسل گرگهای استان کرمان فعالیت کردی ولی نتونستی نسل اونها رو نجات بدی ولی حالا که آمبولانست چپ کرده و ته یه دره افتادی برق چشای گرگهای کرمانی رو می بینی که نزدیک می شن...

فرض کن که ...

اون بیست سالی که تو داشتی بچه بکسوره رو بزرگ می کردی دوستای دیگت کارهای تو رو دنبال کردن و حتی بعضی هاشون نوبل صلح هم گرفتن ولی دادگاه حظانت بچه بکسوره رو به تو نمی ده چون ابوت رو که نمی شه باطل کرد ...

فرض کن که ...

هر چی داد می زنی که ای بابا یه مرد که نمی تونه هر کاری که دلش خواست بکنه که! بهت می گن چون شما بچه اتون نمی شه اون حق داره هر کاری که میخواد بکنه. تو می گی آخه بابا تقصر اونه ... اونوقت بهت می گن ... اه ...نقص عضو آقاتون حتما به علت اون کتکیه که بهش زدین ...حالا دیه آقاتون رو هم باید بدین ... فرض کن حکم دادگاه اینه که قبل اینکه طلاقت بده دیه آقا رو هم باید بدی ..

فرض کن که ...

توی دادگاه غش می کنی وقتی بچه بوکسور رو ازت می گیرن. می برنت بیمارستان. اولش خیال میکنن که خودتو زدی به موش مردگی و یه آمپول آب مقطر می زنن زیر پوستت تا حالت جا بیاد ولی وقتی خوب و درست بررسیت میکنن می بینن که ای بابا تو سرطان معده داری ...

فرض کن که ...

با اینکه می گی مهرت حلال وجونت آزاد ولی باز هم کلی زندانی می کشی با اینحال توی زندان مکاتبه ای درس می خونی و دکترای جانور شناسی در مورد گرگهای کرمان می گیری ولی وقتی آزاد می شی نسل گرگهای کرمان منقرض می شن.

تو تمام درسای دکترای گرگ شناسی ات خوندی که گرگهای کرمان آدم نمی خورن مگه وقتی یه آدم سرطانی رو که شوهرش طلاقش داده وبچه اش رو هم ازش گرفتن (اگه اینو تو یه کتاب جانور شناسی می خوندی شاخ در می آوردی) ...

فرض کن که ...

از اونجا که خیلی آدم با همت و تلاشی هستی بی خیال جانور و احتمال انقراضشون می شی و می زنی تو کار حقوق و می شی مدافع حقوق زنان ولی درست وقتی دکترای حقوق می گیری دادگاهها اسلامی می شه و همه حق و حقوق ها رو از زنها می گیرن و میدن به مردا ...

فرض کن که ...

وقتی می فهمی سرطان داری دیگه حالت خوب می شه خوشحال می شی و سر میذاری به بیابون سه ماه آزگار هیچ سر پناهی پیدا نمی کنی دیگه حتی به یه خونه خشتی هم راضی هستی ولی وقتی به یه خونه می رسی تا می ری توش زلزله می آد و خون سرت خراب می شه ...

فرض کن که ...

گرگه دهنش رو باز میکنه روی گردنت مذاره و فشار می ده طوری که نشت کردن بذاقش رو تون رگهات حس می کنی ...

حالا می بینی که ...

گرگه بلندت مکنه می بردت توی کوهها بلند. دور از شهر و جاده و آدمها. گوشت شکار می ده بخوری تا قوی و سرحال بیای. بعد از مدتی می بینی که حتی معده ات هم دیگه درد نمی کنه. استخوانای خورد و خمیرت طوری جوش می خورن که استعداد ورزشی ات صد برابر می شن و با گرگ کرمانی تمرین مبارزه تن به تن می کنی. از کوه بر می گردی و بذاق دهن گرگ رو به عنوان داروی سرطان معده معرفی می کنی و جایزه نوبل میگیری. با بوکسور سنگین وزن مسابقه می دی و تا حد مرگ می زنیش و بچه اش رو ازش پس می گیری. ثابت میکنی که حقوق زن و مرد برابره. شوهر سابقت که می بینیه حالا بچه دار شدی دوباره می آد خواستگاریت و تو جواب منفی می دی ...جایزه نوبلت رو به یه انجمن معتادهای گمنام می بخشی تا صرف سالم سازی معتادا بشه و تو دوباره به کوه بر میگردی و با گرگ کرمانی بقیه عمرت رو به خوشبختی می گذرونی!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  |