آرزوهای دست نیافتنی
دوستای قدیمی حتما میدونن من یه بخشی داشتم که توش خاطرات دانشگاهم رو مینوشتم اما به خاطر بعضی کم لطفی ها تعطیلش کردم اما حالا دیدم نمیشه از خاطرات باحال دانشجویی نگفت...از امروز دوباره مینویسم
***
1- یکی از دختر خانوم ها که تازگی موبایل خریده هیچوقت اونو از گوشش جدا نمیکنه...هروقت بهش میرسیم مسعود میگه ببخشید خانوم بازی چند چنده؟
2- دیروز مسعود داشت میگفت کاشکی یه شهر دیگه درس میخوندیم...میگم چرا؟...میگه چون اون موقع بعضی استادا باید با هواپیما میومدن و با این وضع هواپیما های ما بعضی روزا بلیط گیرشون نمیومد و کلاس هم تشکیل نمیشد...!
3- استاد محترم میگه جزوه رو دادم به انتشاراتی دانشگاه...از اون سوال ها ده تاش میاد برای امتحان...با کلی ذوق و شوق میریم جزوه رو بگیریم که با یه مجموعه سوال 760 سوالی مواجه میشیم که تازه جواب هم ندارن!
4-آقای آشپز سلف غذا رو سوزونده... بچه ها باهم شعار میدن:"بوفه ای... بوفه ای ... خجالت... خجالت..."آقای بوفه ای هم هی به همه خنده پرتاب میکنه...مسعود رو جو گرفته و داد میزنه:"درود بر مصدق!"
***
پ.ن.1:شنبه وقتی عقربه های ساعت اتاق داشتن تند تند خودشون رو به 7 می رسوندن داشتم چشمامو محکم رو هم فشار میدادم شاید یه جرقه از کلم بپره بیرون و یه راست بره بخوره به کله تو تا شاید حرفامو این جوری بفهمی اما هیچ خبری نشد...وقتی چشمامو باز کردم فقط دکتر رو دیدم بالای سرم که داشت آروم با بابام صحبت میکرد...تنها لطف بستن چشمام این بود که اشکای بابام رو ندیدم...ببخشید که باز شرمنده شدم...
پ.ن.2:مطلب قبلی مخاطب خاص داشت...
پ.ن.3:میگم میشه آرشیوم تو بلاگ اسپات رو بیارم اینجا؟
پ.ن.4:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید
