تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - بخار

دلتنگی های یک کرم دندون

بخار

هر دفعه که نگات کردم سرت پایین بود ... ده دقیقه بود که کسی حرف نمی زد ... انگار این سکوت لعنتی تا ابد میخواست باقی بمونه ... من با موهام ور می رفتم و تو حواست به یخ های توی لیوان آب پرتقال بود و هی با نی باهاشون بازی می کردی ...یکدفعه گفتم:"نمی خوای چیزی بگی؟"

آروم سرت رو بالا آوردی و نگام کردی ... هنوز هم چشمات وجودم رو آتیش میزد ... گفتی:"چی بگم؟...اونی که باید حرف بزنه تویی ... بالاخره با بابات اینا صحبت کردی ؟"

گفتم:"هنوز نه ... آخه ... تو که میدونی شرایط خونه ما چطوریه ... تا آخر هفته بهشون می گم ... قول میدم ...فقط بزار از مشهد بیان ..."

سرت رو انداختی پایین و آروم گفتی:"میدونی این بار چندمه که قول میدی؟"

با دست بخار بلند شده از فنجون قهوه ام رو پخش کردم و گفتم:"این دفعه دیگه قولم قوله ....منم از این لنگ در هوایی خسته شدم ...."

آروم ادامه دادم:"ببین .... میای بریم خونه ما صحبت کنیم؟...اونجا بهتر میشه حرف زد ...در مورد آینده مون ... زندگی مون ... کسی هم نیست که مزاحممون بشه ...."

سرت رو بالا آوردی و زل زدی تو چشام ... خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:"البته هر جور راحتی ..."

گفتی:"روز اول هم با همین حرفهات خامم کردی ...." یکدفعه بلند شدی و گفتی:"توروخدا .... تورو به هر کسی که می پرستی ...به خانوادت بگو ... من دیگه نمی دونم خواستگار ها رو به چه بهونه ای رد کنم ... مامانم اینا دارن شک میکنن ... مخصوصا مامانم .... بالاخره هرچی باشه اون ... اون ... اونم یه زنه ...."

اشکاتو پاک کردی و هق هق کنان از پله های کافی شاپ رفتی پایین ....

یه قلپ قهوه خوردم .... خندیدم و با خودم گفتم:"خیلی ساده ای ....."

یخهای توی لیوان آب شده بودن ....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  |