تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - وقتی روح پدربزرگ زیر نعلبکی است!

دلتنگی های یک کرم دندون

وقتی روح پدربزرگ زیر نعلبکی است!

ساعت 12 شب

جلسه احضار ارواح .... همه داریم میخندیم! یکی از ترس .. یکی ازمسخره بودن کل قضیه ... یکی هم به من که عین خل ها چهار زانو نشسته ام و سعی می کنم روح پدر بزرگ مرحومم رو به یاد بیارم ... این وسط هیچکی ماجرا رو جدی نگرفته ... همه هم سر کارن چون خودم بیشتر از همه به کل جریان شک دارم ....

ساعت 12:05 شب

نعلبکی زیر دستم قیژ قیژ ترسناکی میکنه ... همه کم کم ساکت شدن ... هر یک به دلیلی .... یکی از ترس ...یکی به احترام و یکی هم چون حرفی ندارد بزند ... اما من دارم خفه میشم ...انگار یه چیزی روی گردنم سنگینی میکنه ...نفس هام تنگ میشه .... یکی از بچه ها پنجره رو باز می کنه

ساعت 12:07 شب

پدربزرگم مثلا آمده ...خدایا یعنی من دارم گناه میکنم؟...احضار روح به احتمال قریب به یقین کار بدی است ... خودم که باور ندارم ولی همه دوتا شاخ در آوردن ... آخه این نعلبکی لعنتی خیلی سریع راه میرود ... همه به هم مشکوکیم ... یعنی کی داره هلش میده؟ چون خیلی واقعی است ...پدربزرگم میگوید روح وجود دارد ... من میپرسم تو کجایی؟ میگوید روبه روی تو ... از ترس دارم سکته میکنم ....

ساعت 12:08 شب

یکی از دختر ها که رو به رویم نشسته خیس عرق است ... میخواد همه چیز رو به خنده برگزار کنه و نمی شه ...می دونی چرا؟ آخه پدربزرگم داره این نعلبکی رو به پرواز در می آره ...ای وای!!! همین الان یکی غش کرد ...آخه پدربزرگم بهش گفت اون انگشتر رو زیر تخت پیدا می کنی ....

ساعت 12:10 شب

وقتی داشتیم پدر بزرگم رو توی خاک میذاشتیم کنار قبر نشستم و نگاهش کردم .... آرام بود و مهربان ... عین آدمی که خوابیده ... پیش خودم گفتم رفت بهشت ...! الان ازش پرسیدم بهشت هست؟ می دونی چی گفت؟ گفت: یه روز همه دنیا بهشت میشه ! گفتم: جهنم چی؟ گفت: این دنیای پر از دروغ خودش جهنمه! گفتم :خدا کی رو می بره جهنم؟ گفت:اون کسی که دل امیدواری رو بشکنه ....

ساعت 12:13 شب

همه به روح اعتقاد داریم ... ما همه به خدا اعتقاد داریم ....می خواستی چی رو بهمون ثابت کنی؟ قاب عکست از رو دیوار لغزید و افتاد رو زمین و خورد شد !! بعد همه جیغ زدن ! با صدای بلند و از ترس ... ترس از مرگ ... مرگی که تو بهش میگی آرامش ...مرگی که تو بهش میگی بهشت ....

ساعت 12:17 شب

توی رختخواب همه اتفاق های افتاده رو دوباره مرور کردم ...تصمیم خودم رو گرفتم ...میخوام از فردا نماز خوندن رو شروع کنم .... میشه تسلیم بود .... میشه احساس آرامش کرد ....

ساعت 12:22 شب

من خوابم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط کرم دندون  |