يه عالمه قاصدك توي يه قابلمه كوچولو
درست نمي دونم چند سالم بود.ولي مي دونم كه خيلي كوچولو بودم.به سرم زده بود و توي دنياي كوچولوي خودم يه عالم چيز دوست داشتني جمع كرده بودم و اونقدر برام عزيز بودن كه حاضر نبودم هيچ اتفاقي براي هيچ كدومشون بيفته ،چيز هاي عزيز من اينا بودن:15 تا سكه ي ده توماني،يك نوار كاست سوني كه بيش از 12 بار صدام رو روش ضبط كرده بودم،يه پاشنه كش برنجي،يه عالمه قاصدك توي يه قابلمه كوچولو،يك تسبيح از گوش ماهي،يك عالمه عكس برگردون از مسافر كوچولو با اون سياره اش و اون گلش،از بل و سباستين،از سرندي پيتي،از هاچ زنبور عسل و .....اوه اگه بخوام همشو بگم كه شب ميشه...از قضا يه داداش داشتم كه هنوزم دارم.و هميشه مي خواست چيز هاي دوست داشتني منو ببينه و يا ...
و من شوريده و آشفته!دم به دم جاشون رو عوض مي كردم .تا اينكه يك فكر به كله ام زد.همشون رو ريختم توي يه كمد چوبي بزرگ تو اتاق مهموني،قايمشون كردم.بعد در رو قفل كردم و نفس راحتي كشيدم يك ساعتي نگذشته بود كه رفتم ببينم جاشون امن هست يا نه...چشمتون روز بد نبينه...
هيچي ديگه...در باز نميشد و قرار بود شب برامون مهمون بياد .اون هم يك عالمه .هر چي ورد از جادوگراي كارتون ياد گرفته بودم خوندم ولي افاقه نكرد.خدا ميدونه كه تا چند هفته بعدش ديگه كارتون نگاه نكردم.
ديگه داشت شب مي شد،مامان اومد كه بره اتاق رو جمع و جور كنه...همه چي بهم ريخت....همه جلوي در جمع شده بودن زمان زيادي گذشته بود حالا ديگه بابام با آقاي همسايه با يك دسته شاه كليد به جون در افتاده بودند!قضيه خيلي جدي شده بود دم دماي اومدن مهمونا بود كه در باز شد...
واقعا چقدر خوش به حال آدماييه كه چيز هاي دوست داشتني شون تو جيب جا ميگيره!!...
