عشق من زیاد هم ممنوع نیست
مامان عزیزم سلام
الان ساعت ده دقیقه به پنج بعد از ظهر یک روز گرمه و من دارم از صحرای محشر برایت نامه می نویسم نمی دانم چه کار می کنی لابد هندوانه قاچ می کنی حیاط را آب پاشی می کنی و می نشینی کنار دیوار تا بوی چمن های پلاسیده را توی سینه ات بکشی مامان عزیزم امروز سوم خرداد ماه سال 63 شمسی است و به ما گفته اند وصیت نامه بنویسیم شاید رفتیم.ترسیدی؟نترس اینجا حرف زدن درباره ی مرگ مثل حرف زدن درباره غذا خوردن و راه رفتن ساده است بعضی اوقات به این آدم ها حسودی ام میشود اینها که دور و بر من روی خاک های سنگر نشسته اند و وصیت نامه هایشان را می نویسند به اینهاحسودی ام میشود چون عجیب آسمانی اند و من خاکی. خیلی خاکیم مادر گاهی میترسم گاهی گریه میکنم گاهی وقتی صدای منفجر شدن مین می آید نفسم را حبس میکنم و دعا می خوانم و تازه ... هنوز هم گرفتار عشق های زمینی ام عشق به سرزمینم عشق به تو مادر و یک عشق دیگر که تابه حال نگفته ام.
وقتی این نامه را می خوانی لابد من دیگر رفته ام اما لابد غصه میخوری و گریه میکنی مامان خوبم عشق من زیاد هم ممنوع نیست شاید اگر وقتی بود و ما سرافراز به خانه برمی گشتیم می توانستم اسمش را هم بیاورم ولی افسوس می ترسم چون نمی خواهم غصه ی آدم از دست رفته ای را بخورد که تا لحظه ی آخر به یادش بوده نمی خواهم بهمد که دغدغه ی رفتن و نرفتن به خاطر یک پنجره و یک صورت مهربان این همه آزارم داده مامان خوبم الان تو کجا نشسته ای و چه کار میکنی؟من روی یک تکه روزنامه ی قدیمی نشسته ام و دارم راه رفتن سوسکها و مورچه ها را نگاه میکنم و صدای دعا خواندن دوستم حمید حواسم را پرت میکند. این را بدان که ته لحظه آخر حسرت همه ی پسران و دختران این سرزمین را خوردم که برای آزادی وطنشان کشته شدند دعا کن که اگر مردم بی ترس بمیرم و دعا کن که عشق های زمینی ام مانع رفتنم نباشد.
تمام لباسها و کفشهایم را به حاج آقا اسماعیلی بده خودش میداند چه کارشان کند پوستر های ماشین و رادیو ضبط و بقیه خرت وپرت ها مال علی است فقط یک تسبیح گلی دارم که نمی خواهم بدانی ازکجا آورده ام آن را روی قبرم بگذار. در نزدیک ترین محل به من. تسبیح کربلاست و با بهترین اشک ها تطهیر شده ...
