تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - وقتی عزرائيل خفت آدم رو مي چسبه

دلتنگی های یک کرم دندون

وقتی عزرائيل خفت آدم رو مي چسبه

درست 3 تیر پارسال اتفاق افتاد... توي جاده بم زاهدان تانكري كه درحال انفجار كلي آدم را با خودش برد …. آدم ياد مرگ مي افتد …. چند روزي مي ترسد وبعد فراموش مي كند …. نمي دونم شايد چون با حضور مر گ هم زير درختان نخل بم زندگي ادامه داره…

از من فقط يه ساعت نقره اي باقي مونده …. اگر خوب بگردي … اگر بگردي مي توني بين زغال تن آدما حتما پيدايش كني ميدوني كدوم ساعت رو مي گم هموني كه باهم خريديم …. نقره اي ونازك با عقربه هاي نگين دار ، يادته ؟ تو مي گفتي زشته ومن با تمام وجود مي خواستم بخرم ….. خنده داره كه اين ساعت زشت الان تنها باقي مونده من شده است ...  دست نازكي كه توي ساعت بود سوخت عزيزم …. انگشت هاي باريك وانگشتر كوچك طلايي براي هميشه نابود شدند . از نظر من باز تو شانس آوردي … چون شوهر خانمي كه بغل دست من نشسته بود بايد بين كلي النگوي طلايي باريك از راه راه گرفته تا گلدار آخرين يادگاري زنش رو تشخيص بده…. تازه اگر يادش مونده باشه النگوي نازك زنش چند عيار مسخره است . همون وقت كه شما ها بين سوخته هاي ما دنبال اشياء باقي مونده مي گردين من ياد كباب خوردن سر راهمون مي افتم…. توي جاده …. تو به زور لقمه مي گرفتي ومن قورت ميدادم… بوي كباب حالم رو بهم ميزد..نمي دونستم دارم ياد بوي سوخته خودم مي افتم … چيزي كه توي يك لحظه اتفاق افتاد وفقط سي ثانيه طول كشيد .. خنده دار اين بود كه من حتي فرصت نكردم به خدا التماس كنم... دريغ از قطره اشكي ، ناله اي ، گريه اي …

يادته ، باهم كنار آوار زلزله نشستيم وبه خاطر زنده موندن گريه كرديم … گريه مسخره اي بود از شادي …. اما فراموش كرديم كه عزرائيل اگه هواي آدم رو زير آوار داشته باشه بعدا جاي ديگري خفتش رو مي چسبه … جايي توي جاده … بعد از خوردن يه چاي گرم … درست وقتي كه فكر مي كني زندگي ادامه داره….

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  |