مثل تو فيلم ها
عجب باروني گرفته....!از صبح تا حالا داره يه بند مي زنه .... باغچه پر آب شده ...بيچاره گلهايي كه كاشته بودم ...احتمالا تا حالا ديگه غرق شدن! صبح منتظرت بودم ..... نيومدي .... بارون كه گرفت ميدونستم دير مياي ... دويدم لباسهارو از روي بند جمع كردم و ظرف هاي جمع شده اين دو سه روزه رو تند و تند شستم ... نه ! نهار نخوردم ... گفتم منتظرت بمونم تا بياي با هم بخوريم ... مثل تو فيلم ها!! حتي شمع هاي سر ميز رو هم خاموش نكردم ...زن تو تلوزيون ميگفت شگون نداره شمع سر ميز نهار رو وقتي مهمون هنوز نيومده خاموش كني ... ميدونم بابا ... تو كه مهمون نيستي ... ولي كار از محكم كاري كه عيب نميكنه ... خونه رو تميز كردم ... ديگه كاري نميمونه .... اومدم نشستم پشت اين پنجره و دارم بيرون رو نگاه ميكنم ...بارون رو كه چطوري داره گل هاي قشنگم رو درب و داغون ميكنه ... در رو كه هر لحظه دوست دارم باز بشه
....
زينگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
صداي زنگ تلفن از جا پروندم ... مثل خنگا اطرافم رو نگاه كردم و دنبال منبع صدا گشتم ...چند لحظهاي طول كشيد تا تلفن رو پيدا كردم ...تويي ... ميگي كه بارون خيابونها رو بند آورده و با اين وضع چند ساعتي طول ميكشه تا بياي ... ميگي منتظرت نمونم و نهارم رو بخورم ... ميپرسم تو چيزي خوردي؟ ميگي آره و خداحافظي ميكني ...
آروم ميشينم روي مبل و كم كم تو خودم جمع ميشم ... به نور شمع هاي ميز نهار نگاه ميكنم و آروم آروم چشمهام رو ميبندم
با صداي در از جا پريدم ... مثل موش آب كشيده شدي ... از همه جات داره آب ميچكه ...نگام ميكني و مثل تو فيلم ها يكدفعه دستت رو از پشتت در مياري و با داد و فرياد ميگي تقديم به گل هميشه بهار من !!! ... دسته گل وارفته و خيس خيس شده ... بغلت ميكنم و آروم تو گوشم ميگي از نهار چيزي واسه من گذاشتي؟ به ميز اشاره ميكنم .... شمع ها تا ته آب شدن ... درست مثل تو فيلم ها ....