آن دو چشم سياه
به خودت طعنه مي زني " اين هم بگذرد پسر ، مگر تو كم از اين چيز ها ديده اي ... همان سرگرمي هاي جوان پسندانه ، همان دل و دل دادگي هاي موسمي ... تو ديگر عاقل شده اي ،فريب نمي خوري ، دنيا را مي شناسي و مي داني كه اين هم بگذرد ... پس به لاك خودت برگرد ، برو به همان نگاه ريشخند آميزت به دنيا ، به زندگي ، به همان سرماي رخوت آميز ياس و پوچي و بي تفاوتي ، تو بهتر مي داني كه نبايد نزديك شد ، نبايد درگير شد ، مي داني اگر جلو بروي سيلاب تو را با خود خواهد برد ... مي داني سالها كه بگذرد ، بهار كه برود و زمستان كه بيايد همه چيز از يادت خواهد رفت ، اما ... اما مي دانم اگر اين پاييز بگذرد و زمستان برسد در انتهاي كوره راه عمرم ، وقتي چشمهايم را مي بندم تا زندگي ام را به ريشخند بگيرم در معدود تصاوير يادگار از اين زندگي ، تصوير آن دو چشم ، آن دو چشم سياه رهايم نخواهد كرد .. مي دانم