سرطان ... يك روز عصر كنار باجه تلفن
پاهايم را مي گذارم روي پايه صندلي چوبي و آنقدر فشار مي آورم كه صداي پايه بدبخت در مياد دارم سعي مي كنم در مورد سرطان مطلب بنويسم اما نمي دانم چرا فقط به زندگي فكر مي كنم ... به پاييز يه برگ خشك كه از بالاي پنجره مي افتد تو اتاق ... به بارون نم نم وسط تير و بازم به ادامه لعنتي زندگي ... هرچي سعي ميكنم خودم رو با موهاي تيغ تيغي وسط تخت تاشوي بيمارستان تصور كنم نمي تونم ... انگار خيالم با من سر لج داره ... به اون روزي فكر ميكنم كه سرطان عين پيانو كه يكدفعه وسط خيابون مي افتاد رو سر پلنگ صورتي و قد درازش رو شبيه آكاردئون مي كرد ، خراب شد سر من ... اينم نشد ... ايندفعه به اون روزي فكر مي كنم كه كنار باجه تلفن رو به روي مطب دكتر ، سرطان مثل يه زلزله كوچولو اومد و پاهامو چسبيد ... انگار مي خواست مثل پاستيل توت فرنگي قورتم بده و من جيغ زدم كه اين خيابون رو با همه شلوغي هاش دوست دارم ، اصلا عاشق باجه تلفن زرد رنگم كه آدمو تو رگبار تند بهاري از سرما خوردن نجات ميده ... يا حتي عاشق همين جوب هاي كنار خيابون كه هميشه دوست داشتم از روشون بپرم ولي روم نشده ... اونوقت بود كه ديدم سرطان نفس كشيد و باد بهاري چرخ زد تو موهاش و دوتا دست تيز و دردناكش از پام جدا شد و من افتادم درست وسط زندگي ... خوب بود؟
نميدونم ... شايد بايد از تخت هاي بيمارستان بنويسم كه ازشون بوي تايد مياد يا دسته گل ميخك چرندي كه تو گلدون كريستال كنار پنجره زير آفتاب برنزه شده ... شايدم لازمه كه از موهايي بنويسم كه مثل رشته هاي سياه زندگي ولو ميشن وسط سينك دستشويي سفيد ... اونوقت سينك مي چرخه و مي چرخه و بالا مياد و تو تا مياي نفستو حبس كني با سر مي خوري تو ديوار .... مي شنوي كه آره ... تهوع و سرگيجه يكي از علائم معمولي شيمي درمانيه ... يا از اين خون بدمصب كه دائم از دماغ و گوش و دهن و خلاصه همه سوراخ سنبه هاي بدنت ميزنه بيرون بنويسم و حالتو بهم بزنم ....
اما من دلم ميخواد از خاك خيس خورده بنويسم و از پنج حسي كه بيدار تر از قبل كار ميكنن ... از وصل شدن آدما بنويسم به مركز جهان و از صداي اذاني بنويسم كه مثل نفس كشيدن واسه يه سرطاني ميمونه .... از عشقي بنويسم كه مي تونم با خيال راحت بهش فكر كنم و از خدا ممنون باشم كه اگه انقدري دوستم نداشت كه بزاره چند سال بيشتر عبادتش كنم ولي در عوص پاك ترين عشق روي زمين رو به عنوان آخرين آرزوم بهم داد ...
واسه سرطان جز از زندگي چيزي ندارم كه بنويسم ...
نميدونم ... شايد بايد از تخت هاي بيمارستان بنويسم كه ازشون بوي تايد مياد يا دسته گل ميخك چرندي كه تو گلدون كريستال كنار پنجره زير آفتاب برنزه شده ... شايدم لازمه كه از موهايي بنويسم كه مثل رشته هاي سياه زندگي ولو ميشن وسط سينك دستشويي سفيد ... اونوقت سينك مي چرخه و مي چرخه و بالا مياد و تو تا مياي نفستو حبس كني با سر مي خوري تو ديوار .... مي شنوي كه آره ... تهوع و سرگيجه يكي از علائم معمولي شيمي درمانيه ... يا از اين خون بدمصب كه دائم از دماغ و گوش و دهن و خلاصه همه سوراخ سنبه هاي بدنت ميزنه بيرون بنويسم و حالتو بهم بزنم ....
اما من دلم ميخواد از خاك خيس خورده بنويسم و از پنج حسي كه بيدار تر از قبل كار ميكنن ... از وصل شدن آدما بنويسم به مركز جهان و از صداي اذاني بنويسم كه مثل نفس كشيدن واسه يه سرطاني ميمونه .... از عشقي بنويسم كه مي تونم با خيال راحت بهش فكر كنم و از خدا ممنون باشم كه اگه انقدري دوستم نداشت كه بزاره چند سال بيشتر عبادتش كنم ولي در عوص پاك ترين عشق روي زمين رو به عنوان آخرين آرزوم بهم داد ...
واسه سرطان جز از زندگي چيزي ندارم كه بنويسم ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
