بهترین روز عمرم
در برابر تو و نوشته هام گريه می کنم . مگه هميشه دوست نداشتی چشمای گريونم رو ببينی . ايناهاش پس چرا حالا که بايد ببينيشون چشاتو بستی ! من اصلا خجالت نمی کشم که جلوت گريه کنم . من نمی خوام جلوت ادای آدمای خوشبخت رو در بيارم
نمی دونم چرا این قدر سعی داری فوق العاده باشی؟... چرا اینقدر سعی می کنی شبیه فرشته ها باشی؟ ... چرا می خوای باور کنم که تو یک تکه از آسمانی؟
تو زمینی زمینی هستی...خاک خاک....مگه نمیشه عاشق یه تیکه خاک زمینی بود؟
پ.ن۱: امروز یکی از بهترین روزهای عمرم بود .... خدایا ... الان دیگه راحت میتونم داد بزنم هیچی ازت نمیخوام ... مرسی ... از داده هات و از ....
ساحل ... مُری و اتا جون ... امروز رو هیچوقت فراموش نمیکنم ... قول میدم ....!
پ.ن۲:از وبلاگ بچه مخفی
سلام مادر.... خوبی؟ مادر...بی زحمت -فقط به علت اين که يک وقت خدای نکرده اخلاقم سگی نشود! و روزتان را دور از جان خراب نکرده باشم!- آن چهار تا! تکه لباسی را که دو هفته است روی هم تلنبار شده است را بشور... برای فردا هم غذای حسابی درست کن که مهمان دارم و نمیخواهم پيشش شرمنده باشم... جورابم هم راستی مقداری درز !!پيدا کرده...وقتی که شستيش يک نخ و سوزن هم بهش بزن! آفرين...در ضمن يه پنجاه هزار تومن هم اگر داری دستی بده هفتهی بعد شايد!! پس دادم... اممممم... ديگه چيزی يادم نمیايد!!
آها..راستی روزت هم مبارک... اميدوارم شيرينی خوبی برای امشب پخته باشي..هوس شيرينی کردم بدجور!!!