تبليغاتX
دلتنگی های یک کرم دندون - اين همه ، خود رسم زندگي ست

دلتنگی های یک کرم دندون

اين همه ، خود رسم زندگي ست

تنهائي فقدان است... در اين شكي نيست اما ، براي بعضي ها فقدان آنچه مي خواهند باشد و براي بعضي ديگر فقدان آنچه نمي خواهند
حال و روز خوبي ندارم هميشه وقتي حالم خوش نيست ، حسي به من مي گويد كه گوشه اي ، دور از چشم همه ، خودم را گم و گور كنم و منتظر بمانم ... درست مثل حيواني زخمي
هرچه بيشتر مي گذرد بيشتر به اين نتيجه مي رسم كه سعي بي فايده ميكنم... من براي زندگي در دنياي آدمها ساخته نشده ام
وديگر اينكه ، غمگينم... همين
***
نگاهم سر مي خورد ، از گوشه اي به گوشه اي ، از خاطره اي به خاطره اي ... از درد به عشق ، از عشق به مرگ ، از مرگ به درد ، از درد به زندگي...
نمي دانم كسي كه بعد از من در اين خانه و اين اتاق ساكن مي شود هيچگاه خواهد فهميد كه آن نقش ، جاي ناخنهائي است كه از درد بر تن ديوار فرو رفت و شيارش انداخت ؟ يا آن ترك كوچك گوشهء پنجره ، اثر حجم سنگين سكوت فرياد فرو خورده اي ست كه از گلو در شد اما كسي نشنيدش جز همان شيشه نازك بي تاب ؟ برايش فرقي مي كند كه روزي ،کسی، اينجا در همين اتاق به سادگي عاشق شد و شبي برفي ، درست همانجا ، كنار آن پنجره ، ذره ذره در خود باريد و آب شد و مرد ؟ پژواك هميشگي كلماتي كه ديگر خاك كهنگي ساليان را بر خود گرفته اند گوش او را هم كر خواهد كرد ؟ تار و پود روياهائي كه زماني با شوق بافته شده بودند و بعدها به عذابي شكافته شدند ، راه نگاه او را هم خواهد بست ؟ احساس خواهد كرد كه اين سقف سرپناه قابل اطميناني نيست ، سست شد بس كه نگاهي سنگي بر آن خيره ماند ؟ نكند او هم زير آوار تنهائي و دلتنگي بماند ؟
بايد برايش نامه اي بنويسم و بگويم كه گناه نه بر گردن خانه ، نه من ، نه هيچ چيز و هيچكس ديگر نبود و نيست . بگويم كه اين همه ، خود رسم زندگي ست . فقط آنهایي آن را مي شناسند كه بي محابا گريه مي كنند و بي تشويش مي خندند ، هرجا كه باشند ، حتي در اين اتاق...
***
چه غربت غريبي ست
غربت عابري
كه در كوچه پس كوچه هاي سرزمين خويش
غريبانه مي خواند
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط کرم دندون  |