با گوجه خوشحالت می کنم ...
دستم را مي گيرم به لبه در و بالا مي روم ... توي صورت يك خانم پير مهربان لبخند ميزنم .. پايم را از روي پاي يك خانم ديگر بر مي دارم و كيفم را محكم بغل مي كنم. آخر مگر چقدر پول دارم ؟ براي هديه گرفتن تقريبا هيچي نيست ... زن بغل دستي با لبخند نگاهم مي كند آنقدر به گوشم نزديك است كه صداي قار و قور شكمش را مي شنوم مي خندم و به ياد تو مي افتم كه خسته و كوفته مي رسي و و در را باز مي كني و مي آيي توي خانه و من نيستم ... واي خدا كند زود برسم ... برايت غذا گذاشته ام روي شوفاژ سالادي هم هست كه با كاهوي مانده درست كردم ... گوجه فرنگي نداشتيم ... پول هايم را هم لازم داشتم.. تو ببخش ...تو ببخش ! خوب حالا راننده اتوبوس زده روي ترمز و همه روي زمين دراز شده اند ...كنسرو آدميزاد! شايد اگر تو بودي ... چقدر به تو فكر مي كنم ... به اينكه چطور خوشحالت كنم چي بخرم؟ راستي ببخش كه دير به ياد هديه افتادم البته چيزي هم در بساط نداشتيم. اين يك ذره پول را از تك تك لقمه هاي هر روزمان زده ام. خوب اول زندگي هميشه سخت است ... ولي حتما تعجب مي كني هديه را كه ببيني اول مي خندي بعد هم كاغذش را پاره مي كني و ... بايد يك هديه خوب باشد يك چيزي كه خوشحالت كند لازم داسته باشي و خيلي هم قشنگ باشد پيرآهن كه نداري ديروز براي پيدا كردن دكمه اي كه به درد پيراهن آبيت بخورد دو ساعت مغازه خرازي سر كوچه را گشتم ...پيرمرد بيچاره فقط لبخند مي زد فكر كرده بود ديوانه ام ...
راننده دوباره روي ترمز مي زند و سرم محكم مي خورد به ميله ... يك نفر از قسمت مردانه بلند صلوات مي فرستد شايد كسي حالش بد شده ... اينجا همه به هم وصل شده اند كه باد نبردشان راننده هم پايش را از روي گاز برنمي دارد تا اينرسي دل و رودمان را به هم نزند واقعا كه به فكر ماست ...نخند نخند ...
برايت پيراهن مي خرم به رنگ آبي آسماني يا سورمه اي خيلي وقت است كه دلت مي خواهد نه؟ شايد هم كمربند خريدم كمربند سياهي كه داشتي آنقدر پاره پوره بود كه دلم نيامد نگه دارم ... انداختم توي سطل آشغال البته تو به روي خودت نياوردي اما مي دانم كه خوشت نمي آيد كمربند قهوه اي را با پيراهن آبي و شلواز خاكستري بپوشي. واقعا مسخره مي شود. مي دانم شكايت نمي كني اما اخم مي كني خيلي هم اخم مي كني و روي پيشانيت ... واي راننده جيغ مي زند كه ايستگاه آخر است و من همين جوري مثل خل ها با خودم حرف مي زنم بايد پياده شوم و مغازه ها را بگردم. با سختي از اتوبوس پياده مي شوم روسري پشمي ام را محكم مي كنم دست مي کشم روي مانتوام و راه مي افتم ... پاهايم سبك شده حال خوبي است انگار كيفم هم سبك شده دست مي كنم توي كيفم و ماتم مي برد ... به دور و برم نگاه مي كنم بعد بر مي گردم و اتو بوس صورتي دو طرفه را نگاه مي كنم كه مي رود و بين ماشين ها گم مي شود. آب دهنم را قورت مي دهم ... گلويم مي سوزد دست مي كنم توي جيب مانتو چند صد تومني دارم خوب برايت گوجه فرنگي مي خرم و يك كيك كشمشي كوچك براي عصر دوتايي با هم شمع فوت مي كنيم چايي مي خوريم و مي خنديم ... راه مي افتم كه به اتوبوس بعدي برسم روي گونه ام يك تكه خيس مي لغزد شايد گريه مي كنم شايد هم نه ...