با شما نیستم ...
یادته با هم نشسته بودیم یه گوشه دنج پارک ؟ تو حرف می زدی و من گیج و مبهوت فقط به دستای سفیدی که تو دستام بود نگاه می کردم ... تو از خاطره هات و لحظات خوشی ات می گفتی ... می گفتی و می گفتی و من فقط نگران زخمی بودم که همون لحظه یه گوشه اون دست سفید پیدا کرده بودم ... توی لعنتی از عشق می گفتی و من احمق دنبال راهی و دلیلی برای بوسیدن او زخم می گشتم ...کاش می فهمیدی اون بوسه رو ... کاش باور می کردی تو این زمونه سلف سرویس هم میشه عاشق شد ... میشه شیدا بود ...
دیگه مجال اين نيست كه برم تو عالم هپروت و چشماتو به فانوسهاي يه بندر دور افتاده تشبيه كنم كه بيقرار برگشتن ماهيگيراشه..يا مثلا بگم كه دستات يه كلبهي امنه تو دل يه جنگل واسه اين ياغي فراري...اگه تو اين روزگار فرصت شنيدن جواب سلامت رو داشته باشي بايد كلاهت رو بندازي هوا ، ديگه چه برسه به رد و بدل كردن دل و قلوه كه اين روزا كالاي ممنوعهاند
براي من عشق يه دروغ قشنگه كه هر روز صبح به اميد نفس كشيدنش از رختخواب بيرون ميپريدم...يه روياي طلايي كه هر شب به اميد خواب ديدنش گوسفند ميشمردم...اشتباه نكن..غافل نيستم. ..گرسنهام،گرسنه عشق،گرسنه هوايي كه خيلي وقته توي شيشه كردن و به اسم داروي محبت ميفروشن
دیگه حسی ندارم .... شاید هم دارم اما دیگه دنبالش نمی گردم تا مثل دفعه قبل یه گوشه تاریک قلبم پیداش کنم و خاک هاشو فوت کنم و پاکش کنم و صافش کنم و آویزونش کنم به دیوار تا همیشه جلو چشمم باشه که حتی الان که ورش داشتم و گم و گورش کردم جای خالیش روی دیوار اسم تو رو داد بزنه ...
پ.ن.1 : اگه من جای خدا بودم از تموم اون فرشته هایی که جلوی اشرف مخلوقات سجده کرده بودن معذرت می خواستم
